هدایت شده از بادماراخواهدبرد
ما دو شاخهی یک درختیم ، کاش باد از دو سو میوزید.
یه چاقو بردار بکن وسط سینهی یه زن،
ولی نادیدهش نگیر.
اینو بار دومه دارم بهت میگم.
در ابتدا یک من بودم و یک دل. فکر میکردم اوضاع از این بدتر نمیشود، خب البته هیچوقت اوضاع به آن بدی نشد، اما دلِ من بیشتر شکست. احتمالا چون لوس شده بودم. البته جای هیچ نگرانیای وجود نداشت چون بییقین در نهایت بار تقصیر بر شانهی من خانه میزد.
این کانسپت که من فلانکارو برا تو انجام بدم خیلی معرکهست، مثلا فکر کن طرف با اون همه ابهت و تستوسترون، بذاره تو موهاشو خرگوشی ببندی و لاک بزنی براش؛
به قولی، باخت دادن به قیمت بُردِ لبخندش(: