داشتم کتابی که همین دو ساعت پیش خریدم رو می خوندم که خواهرزاده عزیزم برای پاک کردن انگشت روغنی و سوسیساش خیلی رندوم تصمیم گرفت با صفحه کتاب عزیزم پاکش کنه.
پسره یک صفحه تمام داشت از دختری که دوستش داشت صحبت می کرد
و بعد از ترس هاش گفت، تا اینکه رسیدم به این خط صفحه دوم :
_ میترسم قبول کند که با من دوست باشد. می ترسم وقتی پدر و مادرش نیستند ، اجازه دهد به خانه شان بروم.
می ترسم لحظه ای که با او تنها شوم، انگشتانم را دور گردن زیبا و سفیدش بپیچم و جانش را بگیرم.
"کتاب دوستدار از فریدا مک فادن."