رول دارچینیهای سوخته¹⁰{پایانی}
همهچیزخوباست،پردههادستازرقص
کشیدند،بادسازخویشراکناریگذاشتهو
غبارهاخانهراترکگفتهاند.
کتریدستازجوشیدنکشیدهوچای
انقدردمکشیدتاسیاهیدرونشرخنه
کندوتفاوتشباقهوهتنهابربویومزه
خلاصهشود.
همهچیزخوباستاما،اگرکسی
بخواهدجویاینوشتارهیچوپوچمشود
دستمخاکسترکنارعودرانشانمیدهد.
همهچیزخوباستاما،قلمخشکیده.
اینحکایتامیختهباشعررا،اینمثنوی
بلندبالارا،خورشیدپایانبخشید.
اماهیچکسنفهمیدکهدرپایانشبتمام
شدیاماتمامشدیم.
همهچیزخوباست،عطردارچین
روانهیانسویپنجرههاشدو
منراباخانهیتاریکدودگرفتهامتنها
گذاشت.
سمتاشپزخانهرفتم.
حالکسیدرژرفایاینخانه،تنهاترازهمیشه
بهسرمیبرد.
حالمنماندموافکاریازگیسوانمپریشانتر
ورولدارچینیهایسوخته.
چطورمیشودانسانخرسنداززیستنباشد
وقتیتمامرولدارچینیهایشکلاتیاش
سیاهوتلخوسوختهشدهاست؟
منماندموزندگیبیمعناو
رولدارچینیهایسوخته....!
@Arvan_sun.زادهمهر
گربههایخندان | گنجشکهایلرزان
«خیابان،خانهایبرایهمهیگربهها»
تیتراگهیهاوروزنامههایشهربرچشمهر
رهگذریمیخورد.
پرستوها،انقدرباعجلهبالگشودندوبار
سفربستهروانهسمتوسوییدگرشدندکه
حتینگاهشانبرروزنامههاودیوارهاییکه
کاغذراپوششخودقراردادندنخورد.
باقیپرندگانمهاجرکهعجلهیپرستوها
درانهامعنایینداشتنگاهگذراییبر
پوسترهاانداختهوسریبرتاسفتکانداده
ونرمنرمکدنبالدیگرهمنوعان
خودسویاسمانهارفتند.
تودههایسیاهاسمان،ندایشبینهچندان
دلنشینرابرگوشزمینروانهمیکرد.
پرندگانیکهنداراشنیدندبارسفربستهو
سویبهارانواسمانهایبیطوفانپروازکردند.
نزدیکهایغروبکهشد،پرندگانعاجزودرمانده
ازمهاجرت،چونتوانِپروازدرخودندیدند
خودرابهگوشهایازدرختبندکردهوپرهایشانرا
دورخودکشیدند.
میانحجمهایازپرهم،نمیشدخانهیگرمونرم
گربههارانادیدگرفت.
خانههاییچوبیکهبهلطفپوسترهادرسراسر
شهر،میانمردمشهرتیافتهبودوهرخانواده
خانهایبرایگربهیخیابانخودساختهبودند.
دراینپوسترها،جاییبرایگنجشکانبیپناه
ودیگرپرندگانعاجزنبود.
گوییکهمردمازیادبردهبودند،گربه
کبوترشکارمیکندواینکبوتراستکه
شکارمیشود.
گربههادرپیدایشراهورسمشکارطعمه
چیرهدستاندوچونچیزیبرایخوردن
نیابندسراغپرندهیلرزانرویدرخترامیگیرند.
غروبرفتوشبامدوشبرفتوبامدادامدو
سحروقتیساکنانشهرازخانههایگرمونرم
خودبیرونامدند،باسیلابیازگنجشکان
مردهروبهروشدند.
انچندیگنجشکهمکهازطوفانجانسالم
بهدربردند،سرنوشتیجزخوراکگربهها
شدننداشتند.
سخنازایننیستکهگربههارابهحالخود
رهاکنید،نه..
جلویدربخانهاگرکاسهایشیرگذاشتی
خردهنانهاراهمروانهیپنجرههاکن.
اینتبعیضناجوانمردانهکهمیانخود
بالوپرشدادیمرا،وارددنیایحیوانات
خیاباننکنیم.
مهربانیبرایهمه،غمبرایهیچکس
تبسم،ارمغانیارزانقیمت
برایتمامحیوانات...!
@Arvan_sun.زادهمهر
تمامساعاتوروزهاازبرایباقیادمها،
اینساعتواینروزبماندبرایمن..
چندیسالپیش،مادریرنجبرجانخرید
کهزندگیببخشد،زندگیبخشیدهشده
روانهتندختریشدکهازتمامدنیا،
سهمشدستراستیبودکهعشقورزیدن
بهکاغذراچونحفاظتازجانبلدبود..
بهوقت:۱۴۰۵/۰۱/۰۱
تولدممبارک
@Arvan_sun.زادهمهر
نوش دارو پس از مرگ سهراب
کافکا تا زمانی که زنده بود،
گمنام خوانده میشد و شهرت چندانی
نداشت، اگر ماکس برود بر طبق
وصیت او عمل می کرد، دیگر
نویسنده ای به نام کافکا و شاهکاری
به نام مسخ وجود خارجی نداشت.
نیچه هم در طول زیستن خود،
خواننده های بسیار کمی داشت و اثارش
میان قفسه های کتابخانه ها
بی انکه خوانده شوند کهنه میشد،
پس از وداع او با زمین و انتشار تفاسیر
و اثار وی، روز به روز بر شمار علاقمندانش
افزوده شد تا حال که او را فیلسوفی مدرن
میخوانیم.
بر سر اسکار وایلد، جان کینز پسوآ،
هنری دیوید ثورو، ادگار الن پو هم
چنین امد و انها هم در طول زیستن
از چشم محبت خوانندگان و کتابدوستان
بی بهره بودند.
اما پس از مرگ، انان را چون الهه ستودند و بر خط به خط کتابهایشان بوسه زدند،
اما چه حاصل؟
نوش دارو پس از مرگ سهراب حکایت
خوانش و ستودن ما به ظاهر کتابخوان هاست.
ما مرگ پرستان برای شهرت نویسندگان
ناخواسته قانونی وضع کرده ایم از
جنس ناحقی و بی عدالتی.
که «اگر میخواهید اثارتان خوانده شود
شاعرانه مردن کافیست!»
بیایید قبل از اینکه خیلی دیر گردد،
بر نوشته های نویسندگان ( تا زنده هستند)
بوسه بزنیم و با دل و جان
نتایج زحمات ماهانه و سالانه انهارا
بخوانیم.
@Arvan_sun.زاده مهر
مثنویهایبیقافیه¹
هوایروشندلمراتیرهترازانچهکهبودمیکرد.
خورشیدکمکمطلوعمیکرداماچیزیاز
سیاهیکمنمیشد.
طعمِشیرینیقهوهیتلخمهمچنان
زیرزبانمحسمیشد.
ابجوشیدهایکهگذاشتهبودمبهبهانهی
صبحبنوشمحالسردسردوبیبخار
درگوشهایبیاستفادهنشستهبود.
چیپسهاینمکیکهدرستکردهبودم
شیرینبودوکیکشکلاتیکهازقالبدراوردم
شور،درایناوضاعروانشناسخواستاراین
بودتوجهمراخرجکلماتشکنم.
چیزیازسلامتروانمیگفت،
منکهسردرنمیاوردم،امامثلاینکه
ادمهاییدراینحوالیزندگیمیکنندکه
پسازشکستناتفاقییکظرف،بلندبلند
ناسزانمیگویندوپشتچراغقرمز،
قفلفرمانبردستنمیگیرندودنبالعلت
ترافیکنمیگردند.
میگفتکسانیدراینحوالیزندگیمیکنند
کهحینعصبانیتاگراستینلباسشانبه
دستگیرهدرگرهبخوردبردرمشتنمیکوبانند.
میگویدحرکاتیرابرایممیفرستد
تاباانهاخشممراکنترلکنم،تلفنراکهبر
دستمیگیرماینترنتمضعیفترازهمیشه
عملمیکند....
@Arvan_sun.زادهمهر
مثنویهایبیقافیه²
میگویندارامباش،
اخرادمیزادچگونهمیتواندارامباشدوقتی
حتیتوانشکستنتلفنهمراهشراهمندارد.
تماماینخشمهایاوارشدهبرمن،
غمهاییستکهمجالاشکشدنرابرانها
ندادم.
حالمنهمبهنوعیتقاصپسمیدهم
تقاصِبغضهاییکهحکمشانحبسابد
صادرشد.
میگویندارامباش,اخرادمیزادچگونه
میتواندارامباشدوقتیتماماجزایروحش
درهمامیختهشده.
میگویندارامباش،اخرانهاکه
موهایگیرافتادهدربندشانهیرویمیز
رانمیبینند.
طوفانبهکشتیمعلقونیمهجاناقیانوس
دلمزده،منغرقشده،کشتیامبهگلنشسته
روحمرویابوجسممگمشده.
درژرفایایناقیانوستیره،
اخرینجرقهینوریکهازچراغانیچشمانم
باقیمانده،برایزندهماندندستوپامیزند.
میگویندارامباش،اخریکینیستکهبگوید
زمانیکهشماصرفحفظارامشخودکردید
ما،برایزندگیکردنوزندهماندنمیجنگیدیم..
@Arvan_sun.زادهمهر
مثنویهایبیقافیه³
چراغراکهروشنمیکنم،خانهتاریکتراز
قبلمیشود.
صبحبیرمقوبیحوصلهامجایشرا
بهظهریافتابیوگرممیدهد.
گرماراحسنمیکنمچراکه،درونمیخزده.
کاغذهارا،انقدرمچالهوصافکردهامکه
دیگرخبریازمحتوایشاننیست.
تکهروزنامهها،انقدرشیشهاینهپاککردهاند
کهدیگرازیادبردندحاملچهخبریبودند.
روانشناسمیگوید،درتنهاییسرمکن
پسبیرونمیرومکهتنهانباشم.
باهشتنفرتماسبرقرارمیکنم:
دونفرپاسخنمیدهند،
یکیمیگویدبعداتماسمیگیرد،
چهارنفرمیگویندمهماندارندو
تنهایکنفرحاضرمیشودابتدا
احوالپرسیکندوسپستلفنراقطعکند.
دوستِجدید،واژهایستکهروانشناس
برزبانمیاورد.
بروبیرون،باادمهاصحبتکن،
هرانچیزیکهدوستداریبخرو
ازاجتماعلذتببر
سعیمیکنمباادمهاحرفبزنم،اماانها
عجلهدارند،میخواهندبروند،
بهکجا؟نمیدانم،اماعجلهدارند.
هرگزشخصسومدوستیهانشوید،
پسنزدیکِدونفرههانمیشوم
خلوتدختریکهخودشرادرکلماتغرقکرده
بههمنمیزنم،بادختریکهکنارمنشسته
کلمهایحرفنمیزنم.
ازمغازهدارچیزینمیپرسمتالباسموردعلاقم
فروشمیرود،
وقتیمیپرسدچیزیلازمندارید،ازمغازه
بیرونمیروم.جوابکسیکهادرسمیخواهد
راکوتاهمیدهم.
نمیدانم،شایدتنهامنمکه
درشهرخودمهم،چونمسافرینابلد
غریبم.
امااخر،چطورمیشودباادمهاییارتباط
برقرارکردکهحتیدرخرجلبخندهایشانهم
خساستبهخرجمیدهند؟...
@Arvan_sun.زادهمهر