eitaa logo
اَروآنـه
120 دنبال‌کننده
895 عکس
390 ویدیو
0 فایل
بغضِ‌دستانم‌شکست؛ قطرات‌درشت‌کلمه‌،اوارشد‌برگونه‌ی‌بی‌گناه‌کاغذ..!
مشاهده در ایتا
دانلود
مثنوی‌های‌بی‌قافیه‌³ چراغ‌را‌که‌روشن‌می‌کنم‌،خانه‌تاریک‌تراز قبل‌می‌شود‌. صبح‌بی‌رمق‌و‌بی‌حوصله‌‌ام‌‌جایش‌را به‌ظهری‌افتابی‌و‌گرم‌می‌دهد. گرما‌راحس‌نمیکنم‌چراکه‌،درونم‌یخ‌زده. کاغذهارا‌،انقدر‌مچاله‌و‌صاف‌کرده‌ام‌که‌ دیگر‌خبری‌ازمحتوایشان‌نیست. تکه‌‌روزنامه‌ها‌،انقدرشیشه‌اینه‌پاک‌کرده‌اند که‌دیگرازیادبردند‌حامل‌چه‌خبری‌بودند. روانشناس‌می‌گوید‌،درتنهایی‌سرمکن‌ پس‌‌بیرون‌می‌روم‌که‌تنهانباشم. با‌هشت‌نفر‌تماس‌برقرار‌میکنم: دونفرپاسخ‌نمی‌دهند، یکی‌می‌گوید‌بعدا‌تماس‌می‌گیرد، چهارنفرمی‌گویند‌مهمان‌دارند‌و‌ تنها‌یک‌نفرحاضرمی‌شود‌ابتدا‌ احوال‌پرسی‌کند‌و‌سپس‌‌تلفن‌را‌قطع‌کند. دوست‌ِ‌جدید،واژه‌ای‌ست‌که‌روانشناس برزبا‌ن‌می‌اورد. برو‌بیرون‌،باادمها‌صحبت‌کن‌، هران‌چیزی‌که‌دوست‌داری‌بخر‌و‌ ازاجتماع‌لذت‌ببر سعی‌میکنم‌باادمها‌حرف‌بزنم‌،اما‌انها عجله‌دارند‌،می‌خواهند‌بروند‌، به‌کجا‌؟نمی‌دانم‌،اما‌عجله‌دارند. هرگز‌شخص‌سوم‌‌دوستی‌ها‌نشوید، پس‌نزدیکِ‌دونفره‌ها‌نمی‌شوم‌ خلوت‌‌دختری‌که‌خودش‌را‌درکلمات‌غرق‌کرده به‌هم‌نمی‌زنم،با‌دختری‌که‌کنارم‌نشسته کلمه‌ای‌حرف‌نمی‌زنم‌. ازمغازه‌دار‌چیزی‌نمی‌‌پرسم‌تا‌لباس‌موردعلاقم فروش‌می‌رود‌، وقتی‌‌می‌پرسد‌چیزی‌لازم‌ندارید،ازمغازه بیرون‌می‌روم‌.جواب‌کسی‌که‌ادرس‌می‌خواهد راکوتاه‌می‌دهم‌. نمی‌دانم‌‌،شایدتنها‌منم‌که‌ درشهر‌خودم‌هم‌،چون‌مسافری‌‌نابلد غریبم‌. اما‌اخر،چطور‌می‌شود‌با‌ادمهایی‌ارتباط برقرارکردکه‌حتی‌درخرج‌لبخندهایشان‌هم خساست‌به‌خرج‌می‌دهند؟... @Arvan_sun.زاده‌مهر
مثنوی‌های‌بی‌قافیه⁴ روانشناس‌می‌گفت: درهرلحظه‌مهم‌ترین‌نیازبشر،ارامش‌است. پس‌ازاخرین‌جلسه‌،قبل‌ازبی‌قافیه‌شدن سعی‌کردم‌در‌را‌ارام‌تر‌بکوبانم‌،سعی‌کردم لیوان‌‌سالم‌را‌روانه‌ی‌شیشه‌خرده‌های‌ لیوان‌لیزخورده‌نکنم‌،سعی‌کردم‌به‌وقت اسارت‌‌استین‌لباسم‌در‌دستگیره‌اهنین‌در نفس‌عمیق‌کشیده‌‌و‌به‌ارامی‌استین‌را‌ ازدستگیره‌جدا‌کنم‌، اما...موضوع‌فقط‌‌عصبانیت‌نبود.! انگارچیزی‌عمیق‌ترازخشم‌سمفونی‌‌بی‌معنایی را‌در‌فضای‌روحم‌پخش‌می‌کرد.. سربرنقش‌گلگون‌‌فرش‌گذاشته‌و‌دنبال‌راه گریزی‌از‌دستان‌بی‌رحم‌افکارم‌می‌گردم. چمیدانم‌،شایددراین‌روزها؛ اگرکسی‌بپرسد‌اجزای‌تنت‌رابگو، پاسخ‌دهم:قلب‌،کلیه‌،فکر‌،فکر‌و‌فکر جزبه‌جز‌ماراخشم‌و‌فکر‌و‌اندوه‌دربرگرفته معلوم‌است‌که‌فریاد‌می‌زنم،معلوم‌است که‌بلندبلند‌ناسزامی‌گویم. سکوت‌را‌درمان‌مدان‌دکتر! بهراس‌‌ازاین‌گوشه‌گیرهای‌خاموش‌متحرک .دنبال‌درمان‌برای‌این‌دیوارساکت‌کن‌های پرخیال‌باش! کاردبه‌استخوانم‌‌نرسیده‌که‌هنوز‌فریاد‌می‌‌زنم دردحقیقی‌انسان‌را‌خاموش‌می‌سازد فکر‌چاره‌‌برای‌این‌چاره‌ندارهای‌خموش‌باش که‌درد‌بوسه‌سکوت‌را‌روانه‌ی‌لبهایشان‌کرده. حال‌من‌اینجا‌،روبه‌روی‌تو‌ایستاده‌ام‌ چون‌خلافِ‌جهت‌قدم‌برمی‌دارم چون‌ازنظرم‌خط‌های‌راستی‌که‌اینها‌کشیده‌اند کج‌است‌،چون‌‌غروب‌زیباست‌اما‌اینها به‌وقت‌غروب‌می‌گویندشاهددلگیرترین صحنه‌ی‌دنیا‌شده‌اند. دوروزدیگر‌،اگرادمیزاد‌بخواهدبگوید سفیدسیاه‌است‌باید‌چه‌کرد؟ باید‌مثل‌انها‌شد؟ بایدبازهم‌گفت‌خواهی‌نشوی‌رسوا همرنگ‌جماعت‌شو؟ روانشناس‌می‌گوید:حالا‌چاره‌ی‌رسوایی خویش‌رابردار،این‌هم‌باشد‌مجازات‌ خلاف‌جهت‌رفتن... @Arvan_sun.زاده‌مهر
مثنوی‌های‌بی‌قافیه⁵ من‌تمام‌روز‌را‌پشت‌ِ‌این‌پنجره‌می‌نشینم‌ شیشه‌نمی‌شکنم‌،فریاد‌نمی‌کشم‌ می‌گویند‌:شب‌تیره‌است‌می‌گویم‌باشد می‌گویند‌شب‌روشن‌است‌می‌گویم‌باشد می‌گویند‌ماست‌سیاه‌هست،طلوع‌غروب است،غروب‌طلوع‌است‌،بهارخزان‌است‌، خزان‌بهاراست،زندان‌رهایی‌ست،شعر تباهی‌ست،غزل‌دوبیتی‌ست‌،دوبیتی‌شعر نیست..می‌گویم‌باشد! قهوه‌ی‌جوشان‌و‌پرخروش‌چشمانم‌برنگاهشان دوخته‌می‌شود‌می‌گویند‌چشمانت‌مشکی‌ست می‌گویم‌باشد.پوستم‌میان‌سیاه‌و‌سفید برای‌خود‌رنگی‌می‌جوید‌،دسته‌ای‌سیاه‌و‌ دسته‌ای‌سفید‌می‌خوانندش‌ می‌گویم‌باشد.اب‌رابی‌نقطه‌رها‌می‌کنند قسطنطنیه‌نویسی‌‌ام‌را‌غلط‌می‌دانند می‌گویم‌باشد. من‌تمام‌هفته‌را‌پشت‌این‌پنجره‌می‌نشینم؛ شیشه‌نمی‌شکنم،فریادنمی‌کشم‌. بغض‌گلویم‌را‌می‌شکند‌،اشک‌چشمم‌را می‌سوزاندمی‌‌گویند‌نشان‌ضعف‌است‌ می‌گویم‌باشد. من‌تمام‌‌سال‌را‌پشت‌این‌پنجره‌می‌نشینم؛ شیشه‌نمی‌شکنم،فریادنمی‌کشم‌. میان‌خاکسترهایم‌‌غوطه‌ورمیشوم‌، اشکم‌نامطیعانه‌‌برگونه‌ام‌اوار‌می‌گردد می‌گویند‌شلوغش‌می‌کنی‌‌می‌گویم‌باشد. گیسوانم‌سپید‌میشود‌می‌گویند‌موروثی‌ست می‌گویم‌باشد.دستانم‌می‌لرزد‌می‌گویند از‌کمبود‌فشاراست‌می‌گویم‌باشد. پذیرش‌چیز‌مهمی‌ست‌،عمری‌برپیشانی‌خود چین‌و‌چروک‌‌بخشیدم‌‌ولرزش‌رامهمان‌ دستانم‌کردم‌‌که‌بگویم‌‌قافیه‌های‌این‌مثنوی غلط‌است!.صدای‌گرفته‌ناشی‌از‌فریادهایم برمن‌فهماند‌که‌بایدبه‌شمایل‌‌این‌واژه‌های درهم‌امیخته‌به‌دورازمعنای‌قافیه‌درامد، بی‌خبراز‌اینکه‌رکن‌مثنوی‌‌را‌قافیه‌هربیت تشکیل‌می‌دهد،بایدخود‌را‌گوشه‌‌ی‌‌بیتی جای‌دادمن‌هم‌پذیرفتم‌‌مسراعی‌دیگر ازاین‌مثنوی‌بی‌قافیه‌باشم‌. @Arvan_sun.زاده‌مهر
پی‌نوشت‌: بیت‌بالایی‌می‌گوید‌:«تو‌حالا‌لبریزاز‌معنایی» می‌گویم:باشد. بی‌نظم‌بر‌پنجمین‌مثنوی‌بی‌قافیه‌پایان‌می‌دهم می‌گویند‌دهمین‌است؛می‌گویم‌باشد..! @Arvan_sun.زاده‌مهر
¹ کاش‌او‌امروز‌نمرده‌بود. (چون‌کودکی‌دورافتاده‌ازاغوش‌مادر ازمهر‌و‌پناه‌این‌شهر‌بی‌بهره‌ماند. صدایش‌که‌می‌کردی،یک‌قرن‌طول‌میکشید تا‌متوجه‌شود. قابلمه‌درحال‌جوشش‌سرمی‌رفت‌و‌ازاب سماورش‌جز‌بخارچیزی‌باقی‌نمی‌ماند.. با‌این‌حال‌دستانش‌نوازشش‌راازپرنده‌های‌ گیرافتاده‌در‌غباردریغ‌نمی‌کرد) این‌‌نوشتار‌،پایینِ‌اگهی‌ترحیم‌فروشنده‌ی خواروبارفروشی‌بافونت‌درشت‌و‌برجسته نوشته‌شده‌بود. درشبی‌ازشبهای‌بهاری،میان‌شلوغی‌‌های دم‌عید،درخانه‌ی‌خویش‌ارام‌بدرودگفت‌و تسلیم‌سرنوشت‌شد‌. گوشه‌ای‌ازاگهی‌ترحیم‌،کنارقلبی‌شکسته کلمه‌ای‌با‌خط‌خوش‌نوشته‌شده‌بود: «جوان‌ناکام» مراسم‌‌او،چندان‌تجملاتی‌نداشت. خبری‌ازوصیت‌نامه‌ای‌نبود‌چراکه‌پسرک جوان‌ترازاین‌حرفها‌بود،طوری‌که‌اگرنزدت‌از یأس‌و‌ناامیدی‌و‌مرگ‌می‌گفت‌برشانه‌اش‌ضربه‌ ای‌می‌زدی‌و‌می‌گفتی: دلت‌‌خوش‌است‌ها،تو‌کجا‌و‌مرگ‌کجا. پدرش‌برسرو‌صورت‌خود‌ضربه‌می‌زد‌و‌مادرش به‌لطفِ‌گلاب‌های‌پی‌درپی‌ای‌که‌خانم‌های‌ همسایه،برسرو‌صورتش‌می‌زدندسرپابود. خواهرکوچکترش؛پایین‌پای‌مادرخودنشسته وگَه‌گداری‌‌جملاتی‌‌زمزمه‌می‌کرد‌که‌درحالت‌ عادی‌‌پاسخی‌‌جز‌چشم‌غره‌های‌پیوسته‌‌نداشت اما‌حالا‌مادرش‌،ناخوش‌ترازاین‌حرفهابود‌که دست‌بربازوی‌نحیف‌‌دخترک‌گره‌کندو‌رنگی میان‌بنفش‌‌و‌سیاه‌برای‌پوست‌او‌برگزیند. صدای‌نازک‌و‌کوچکش‌این‌باراندوهبار اما‌ابلهانه‌بلندشد: انگارهمین‌دیروزبود‌که‌‌ازخانه‌بیرونش‌انداختی @Arvan_sun.زاده‌مهر
اَروآنـه
¹ کاش‌او‌امروز‌نمرده‌بود. (چون‌کودکی‌دورافتاده‌ازاغوش‌مادر ازمهر‌و‌پناه‌این‌شهر‌بی‌بهره‌ماند. صدایش
² مادر‌که‌حال‌ازترس‌ابرو،رنگ‌بررخ‌نداشت باشیون‌و‌زاری‌جملات‌‌خود‌را‌انکارگونه‌ قطارمی‌کرد‌و‌نرم‌نرمک‌،طوری‌که‌کسی متوجه‌نگردددخترک‌را‌ازمجلس‌ختم‌دور‌کرد. دخترک‌ازترس‌جانش‌ان‌گوشه‌ی‌مجلس‌ دیگر‌لب‌ازلب‌بازنکرد‌و‌زمزمه‌های‌اندوهبار‌و شرم‌اورش‌را‌با‌بغض‌قورت‌داد. ان‌طرف‌،پدرش‌ارام‌گرفته‌و‌درفکر‌فرو‌رفته‌بود شایداگر‌می‌دانست‌پسرک‌‌امروزمیمیرد‌، غروب‌روز‌گذشته‌‌،سیلی‌نثارگونه‌های‌گود‌رفته ولاغر‌اونمی‌کرد. پس‌ازگذشت‌ساعتی‌مهمان‌ها،ازجای‌برخاسته و‌اهسته‌‌اهسته،عزم‌رفتن‌کردند. چیزی‌نگذشت‌که‌خانه‌را‌سکوت‌دراغوش‌گرفت و‌جز‌مثلث‌باقی‌مانده‌ازخانواده‌، کسی‌درخانه‌نبود. سکوت‌خانه‌،لبریزاز‌ای‌کاش‌هابود. هرکس‌درگوشه‌ای‌ازخیال‌خویش،رفتارهای خود‌را‌می‌سنجید؛ کنارتنها‌جزء‌‌هفت‌سینی‌که‌درخانه‌بود، مادربی‌حال‌و‌بی‌جان‌با‌خود‌کلنجار‌می‌رفت و‌دردل‌می‌گفت:کاش‌او‌راروانه‌ی‌کوچه‌وخیابان نکرده‌بودم‌. گوشه‌دیگری‌ازخانه‌‌پدربه‌توپ‌فوتبال‌اویخته شده‌بردیوار‌می‌نگرید‌و‌دردل‌ارزوی‌بازگرداندن روزی‌راداشت‌که‌پسرک‌رااز‌تور‌دروازه‌‌وفوتبال بازداشته‌بود‌تا‌او‌کاردرست‌درمانی‌برای‌خود بیابد. توپ‌فوتبال‌بی‌انکه‌حتی‌‌یکبار‌خاکی‌بشود یابانوک‌پایی‌برخوردکرده‌باشد،کم‌بادشده برمیخی‌روی‌دیواراویخته‌شده‌بود. توپی‌که‌اگرلمسش‌می‌کردی، خاکسترارزوهای‌سوخته‌پسرک‌بررویش دستانت‌را‌سیاه‌می‌کرد. کاش‌او‌امروز‌نمرده‌بود...! @Arvan_sun.زاده‌مهر
³ سحر،تن‌بی‌جان‌پسرک‌را‌درون‌گودال‌عمیقی رهاکرده‌و‌باران‌خاک‌را‌روانه‌ی‌صورتش‌کردند. امااین‌نخستین‌‌باری‌نبود‌که‌،او‌می‌مرد، اوبارهاطعم‌راچشیده‌بود. هربارکه‌از‌ارزوهایش‌گفت‌و‌با‌جمله‌جای‌این‌ حرفها‌،پی‌کاری‌درست‌و‌حسابی‌برو‌،نشنیده‌اش گرفتند،بخشی‌از‌خودش‌راهمراه‌باارزو‌و رویایش‌زیرخروارخروارخاک‌دفن‌کرد. کسی‌چه‌می‌داندشایدکنارهمه‌ی‌اینها، کلماتش‌را‌هم‌خاک‌‌می‌کرد،چراکه‌با‌گذشت زمان‌‌هی‌‌ساکت‌و‌ساکت‌ترمی‌شد، تاجایی‌که‌به‌کل‌خاموش‌گشت... شانه‌هایش‌ازفرط‌سنگینی‌جان‌فرسای‌ رویاهای‌بربادرفته‌اش‌وانتظارات‌به‌عمل نرسیده‌ای‌که‌ازاو‌می‌رفت‌،روزبه‌روز خمیده‌تر‌می‌شد. برچسب‌مردبودن‌برروی‌چشمانش، اجازه‌ی‌شکسته‌شدن‌گله‌هایی‌که‌درگلویش جمع‌شده‌بود‌رابه‌او‌نمی‌داد‌. هیکل‌نحیف‌و‌ظریفش،توان‌حمل‌بارهای‌سنگین‌را‌‌نداشت‌اما‌مبادا‌این‌حرف‌را‌جلوی‌در‌و‌همسایه‌که‌ازنظرانها‌مردانگی‌درهیبت‌های‌بزرگ‌و‌زورمندی‌‌بازو‌،خلاصه‌می‌گردد. این‌طفل‌ریزنقش‌برخاک‌رفته،احساسات‌خود‌را خاک‌کرد‌تا‌مردباشد. هیبت‌های‌درشت‌اطرافش،روزبه‌روززوربازو افزودندوغافل‌ازکوچکترشدن‌مغز‌و‌تفکرات‌خویش‌ به‌سرمی‌بردند. ان‌هیبت‌های‌درشت‌امروز‌زیر‌سنگینی‌تابوت پسرک‌غرق‌تعجب‌شدند. جای‌تعجب‌ندارد،چراکه‌ان‌تابوت‌مملو‌ازرویا و‌ایده‌های‌نو‌بود. مملو‌ازتفکرات‌روشن‌و‌جدید‌،ان‌حجمه‌از مخالفت‌و‌مقاومت‌دربرابرعقایدپوسیده‌ اطرافش‌،حال‌درون‌‌مکعبی‌قهوه‌ای‌رنگ جای‌گرفته‌بود. زیربارسنگین‌ان‌حجمه‌ی‌‌عظیم‌ازارزوو‌ناکامی، خیلی‌ازان‌‌جوان‌های‌درشت‌قامت‌تاب‌نیاوردند. پس‌ازگذشت‌چند‌شبانه‌روز‌،پسرک‌تنهاشد و‌باارامش‌تاابد‌ارمید...! پایان @Arvan_sun.زاده‌مهر
ابرهای‌توخالی⁰ روی‌تخته‌نوشته‌شده‌بود‌:موضوع‌انشا: اگرانسان‌کسی‌را‌دوست‌داشته‌باشد‌باید‌برای‌او‌چه‌کند؟ همه‌قلم‌دست‌گرفتند،طولی‌نکشید‌که‌جمله‌ها ،اهسته‌اهسته‌ روی‌نقش‌سفید‌کاغذهای‌کلاس‌پدیدارشدند. میان‌خنده‌های‌ریزو‌چشم‌غره‌های‌پی‌درپی‌از سوی‌دبیر،سی‌و‌شش برگه‌جمع‌اوری‌شد.سطر بندی و تعداد جملات ازاد بود اما برگه هرگز نباید خالی می ماند . شعار زنگ نگارش مانند همیشه کنار تخته با خط نه چندان خوشی نوشته شده بود : «بنویسید،حتی‌اگر‌تنها‌یک‌جمله‌برای‌نوشتن‌داشتید» برخی‌انقدرنوشته‌ بودند‌ که‌صفحه‌کاغذشان‌،دیگر حتی‌گنجایش یک‌ کلمه‌ هم‌ نداشت‌و‌ برخی‌ انقدر‌ خالی‌ گذاشته‌بودندکه‌، اگر‌ می‌خواستند‌ برشانه‌ کلمات‌ تکیه‌دهند‌،‌ با‌ صورت‌ به‌‌سطح‌ سرد‌و خشک‌ کاغذ برخورد می کردند. برخی‌حتی‌زحمت‌برداشتن‌چرک‌نویس‌راهم‌به خودنداده‌بودندوتنهاباجملاتی‌دزدی‌تمام‌صفحه‌شان‌راپرکرده‌بودند‌. وقت‌خواندن‌که‌رسید،همه‌برلبهای‌خودمهر سکوت‌زدندتاتوان‌خوب‌شنیدن‌داشته‌باشند . نفراول‌نوشته‌بود:بایدبرای‌کسی‌که‌دوستش داری‌بجنگی‌نبردی‌سخت‌دربرابرهرچیزی‌که پیش‌اید.چهارانشای‌دیگرنیزبااوهم‌عقیده‌بودندهرچندکه‌میان‌واژه‌هایشان‌تفاوت‌هایی پیدا بود. درانشای‌پنجم‌نوشته‌شده‌بودکه ؛ باید برای اثبات دوست داشتن خود کاری کرد ، باید بذر باور را در دل او بکاری تا او هم تو را دوست داشته باشد .... پس‌ازپایان‌انشای‌پنجم،به‌نوبت‌ازهرنفر سوالی‌پرسیده‌شد:برای چه باید جنگید؟ چگونه باید جنگید ؟ با چه کسی بایدجنگید؟ چه‌وقت‌بایدجنگید؟ ازنفرپنجم‌نیزپرسیده‌شد :چگونه‌باید پس‌ازکاشتن‌بذرباورازان‌مراقبت‌کرد ؟ @Arvan_sun.زاده‌مهر
اَروآنـه
ابرهای‌توخالی⁰ روی‌تخته‌نوشته‌شده‌بود‌:موضوع‌انشا: اگرانسان‌کسی‌را‌دوست‌داشته‌باشد‌باید‌برای‌او‌چه‌ک
ابرهای‌تو‌خالی¹ قانون‌کلاس‌این‌بود‌که‌پس‌از‌خوانش‌انشا، بایدامادگی‌لازم‌برای‌پاسخ‌به‌ابهامات‌انشارا داشته‌باشند. جوابها‌،جوابهای‌ساده‌‌ای‌بود؛ بچه‌های‌جنگ‌نویس،پس‌ازدادن‌پاسخ‌های مشابه‌‌اعتراف‌کردند‌که‌ازروی‌هم‌نوشته‌اند. نفرپنجم‌نیزگفت:این‌بذر‌تنها‌برکاشتن‌محتاج‌ است‌و‌سپس‌مستقلانه‌برای‌خود‌بی‌نیاز به‌مراقبت‌رشد‌می‌کند. معلم‌سری‌تکان‌داد‌و‌نفر‌ششم‌را‌صدازد که‌انشایش‌را‌بخواند:بایدبرای‌کسی‌که‌ دوستش‌داری‌کوه‌کندن‌بلد‌باشی‌،جنگ‌هارا همیشه‌احتمالات‌پنجاه‌پنجاه‌دربرمی‌گیرد تویا‌پیروز‌می‌شوی‌و‌یا‌شکست‌می‌خوری. این‌جنگهاوابسته‌بردیگران‌است‌،اینکه‌‌رقیبان قوی‌هستند‌یا‌ضعیف.که‌اگر‌مورد‌دوم‌باشد جنگیدن‌هرگز‌معنایی‌نداشته. اما‌اگربرایش‌کوه‌بکنی‌،همه‌چیزبرتو‌خلاصه‌می‌گردد. یا‌تو‌کوه‌را‌خدشه‌دارمی‌کنی‌و‌سزاوار دوست‌داشته‌شدن‌دانسته‌می‌شوی‌و‌یا کوه‌‌تو‌را‌ازجای‌می‌کند‌و‌شرمسار‌عشق‌میشوی. ..این‌انشا‌ازباقی‌انشا‌ها‌مقبول‌تر‌واقع‌شدو چنان‌بردل‌دبیرنشست‌که‌دقایقی‌را‌غرق‌فکر ساکت‌ماند. نام‌‌نفرششم‌راگوشه‌ای‌ازدفترچه‌نوشت‌و سوال‌خود‌را‌پرسید:اگرهمه‌چیز‌درکوه‌کندن خلاصه‌می‌شد‌،پس‌چرا‌فرهادازوصال‌و‌ دیدار‌یارعاجز‌ماند؟.. @Arvan_sun.زاده‌مهر
اَروآنـه
ابرهای‌تو‌خالی¹ قانون‌کلاس‌این‌بود‌که‌پس‌از‌خوانش‌انشا، بایدامادگی‌لازم‌برای‌پاسخ‌به‌ابهامات‌انشارا
ابرهای‌تو‌خالی² دخترک‌کمی‌تعلل‌کرد،با‌اینکه‌کمی‌ازپاسخ عاجز‌مانده‌بود،اما‌اعتماد‌به‌نفس‌خود‌را‌از دست‌‌نداد:که‌می‌داند؟شایدبرای‌فرهاد دران‌دنیا،وصال‌‌و‌خیر‌و‌نیکی‌پنداشتند‌و‌او‌ را‌درانجا‌به‌دلداررساندند. این‌پاسخ‌صحیح‌بود‌،اگرخسرویی‌وجود‌نداشت و‌شیرین،چون‌مجنون‌که‌با‌لیلی‌خود‌مرد، با‌فرهاد‌به‌فرازاسمانها‌پروازمی‌کرد‌. بنابراین،هرچندنامش‌ازدفترچه‌خط‌نخورداما نظردبیرراچندان‌جلب‌نکرد. نفرهفتم‌و‌هشتم‌و‌نهم‌ نیز‌انشایی‌سخت‌نوشته‌بودند که‌دران‌عشق‌و‌دوست‌داشتن‌رانشان‌دادن کم‌ازگذر‌از‌هفت‌خان‌رستم‌نداشت. دهمین‌انشارا،دو‌صفحه‌ی‌پشت‌و‌رو‌ جمله‌تشکیل‌داده‌بود‌و‌جملات‌هیچ‌ریسمانی نداشتند‌که‌برهم‌متصل‌شوند،بنابراین‌کسی چیزی‌ازانشا‌نفهمید‌و‌دبیر‌به‌سوالی‌ساده‌بسنده‌کرد. درانشای‌یازدهم‌نیزگفته‌شد‌که‌برای‌دوست‌داشتن‌‌هیچ‌ کاری‌لازم‌نیست‌صورت‌گرددو‌انشای دوازدهم‌هم‌به‌پیروری‌از‌دوست‌خود،نوشته‌بودکه‌، برعشق‌و‌دوست‌داشتن‌اعتقادی‌ندارد. دبیربه‌عقایدان‌دو‌احترام‌گذاشت‌و‌تنهایک سوال‌پرسید:پس‌نام‌احساسی‌که‌مادرتان نسبت‌به‌شما‌داردچیست؟ شاگردان‌بی‌انکه‌پاسخ‌دهندبرجای‌خود‌نشستند.بعدهامشخص‌شد‌یکی‌ازان‌دو‌شاگرد هرگز‌مادری‌نداشته‌که‌براو‌مهربیاموزد. تانفرشانزدهم،هیچ‌یک‌از‌انشاها‌موردتوجه معلم‌ها‌واقع‌نشد. نفرشانزدهم‌نوشته‌بود:..... @Arvan_sun.زاده‌مهر