eitaa logo
اَروآنـه
120 دنبال‌کننده
895 عکس
390 ویدیو
0 فایل
بغضِ‌دستانم‌شکست؛ قطرات‌درشت‌کلمه‌،اوارشد‌برگونه‌ی‌بی‌گناه‌کاغذ..!
مشاهده در ایتا
دانلود
¹ کاش‌او‌امروز‌نمرده‌بود. (چون‌کودکی‌دورافتاده‌ازاغوش‌مادر ازمهر‌و‌پناه‌این‌شهر‌بی‌بهره‌ماند. صدایش‌که‌می‌کردی،یک‌قرن‌طول‌میکشید تا‌متوجه‌شود. قابلمه‌درحال‌جوشش‌سرمی‌رفت‌و‌ازاب سماورش‌جز‌بخارچیزی‌باقی‌نمی‌ماند.. با‌این‌حال‌دستانش‌نوازشش‌راازپرنده‌های‌ گیرافتاده‌در‌غباردریغ‌نمی‌کرد) این‌‌نوشتار‌،پایینِ‌اگهی‌ترحیم‌فروشنده‌ی خواروبارفروشی‌بافونت‌درشت‌و‌برجسته نوشته‌شده‌بود. درشبی‌ازشبهای‌بهاری،میان‌شلوغی‌‌های دم‌عید،درخانه‌ی‌خویش‌ارام‌بدرودگفت‌و تسلیم‌سرنوشت‌شد‌. گوشه‌ای‌ازاگهی‌ترحیم‌،کنارقلبی‌شکسته کلمه‌ای‌با‌خط‌خوش‌نوشته‌شده‌بود: «جوان‌ناکام» مراسم‌‌او،چندان‌تجملاتی‌نداشت. خبری‌ازوصیت‌نامه‌ای‌نبود‌چراکه‌پسرک جوان‌ترازاین‌حرفها‌بود،طوری‌که‌اگرنزدت‌از یأس‌و‌ناامیدی‌و‌مرگ‌می‌گفت‌برشانه‌اش‌ضربه‌ ای‌می‌زدی‌و‌می‌گفتی: دلت‌‌خوش‌است‌ها،تو‌کجا‌و‌مرگ‌کجا. پدرش‌برسرو‌صورت‌خود‌ضربه‌می‌زد‌و‌مادرش به‌لطفِ‌گلاب‌های‌پی‌درپی‌ای‌که‌خانم‌های‌ همسایه،برسرو‌صورتش‌می‌زدندسرپابود. خواهرکوچکترش؛پایین‌پای‌مادرخودنشسته وگَه‌گداری‌‌جملاتی‌‌زمزمه‌می‌کرد‌که‌درحالت‌ عادی‌‌پاسخی‌‌جز‌چشم‌غره‌های‌پیوسته‌‌نداشت اما‌حالا‌مادرش‌،ناخوش‌ترازاین‌حرفهابود‌که دست‌بربازوی‌نحیف‌‌دخترک‌گره‌کندو‌رنگی میان‌بنفش‌‌و‌سیاه‌برای‌پوست‌او‌برگزیند. صدای‌نازک‌و‌کوچکش‌این‌باراندوهبار اما‌ابلهانه‌بلندشد: انگارهمین‌دیروزبود‌که‌‌ازخانه‌بیرونش‌انداختی @Arvan_sun.زاده‌مهر
اَروآنـه
¹ کاش‌او‌امروز‌نمرده‌بود. (چون‌کودکی‌دورافتاده‌ازاغوش‌مادر ازمهر‌و‌پناه‌این‌شهر‌بی‌بهره‌ماند. صدایش
² مادر‌که‌حال‌ازترس‌ابرو،رنگ‌بررخ‌نداشت باشیون‌و‌زاری‌جملات‌‌خود‌را‌انکارگونه‌ قطارمی‌کرد‌و‌نرم‌نرمک‌،طوری‌که‌کسی متوجه‌نگردددخترک‌را‌ازمجلس‌ختم‌دور‌کرد. دخترک‌ازترس‌جانش‌ان‌گوشه‌ی‌مجلس‌ دیگر‌لب‌ازلب‌بازنکرد‌و‌زمزمه‌های‌اندوهبار‌و شرم‌اورش‌را‌با‌بغض‌قورت‌داد. ان‌طرف‌،پدرش‌ارام‌گرفته‌و‌درفکر‌فرو‌رفته‌بود شایداگر‌می‌دانست‌پسرک‌‌امروزمیمیرد‌، غروب‌روز‌گذشته‌‌،سیلی‌نثارگونه‌های‌گود‌رفته ولاغر‌اونمی‌کرد. پس‌ازگذشت‌ساعتی‌مهمان‌ها،ازجای‌برخاسته و‌اهسته‌‌اهسته،عزم‌رفتن‌کردند. چیزی‌نگذشت‌که‌خانه‌را‌سکوت‌دراغوش‌گرفت و‌جز‌مثلث‌باقی‌مانده‌ازخانواده‌، کسی‌درخانه‌نبود. سکوت‌خانه‌،لبریزاز‌ای‌کاش‌هابود. هرکس‌درگوشه‌ای‌ازخیال‌خویش،رفتارهای خود‌را‌می‌سنجید؛ کنارتنها‌جزء‌‌هفت‌سینی‌که‌درخانه‌بود، مادربی‌حال‌و‌بی‌جان‌با‌خود‌کلنجار‌می‌رفت و‌دردل‌می‌گفت:کاش‌او‌راروانه‌ی‌کوچه‌وخیابان نکرده‌بودم‌. گوشه‌دیگری‌ازخانه‌‌پدربه‌توپ‌فوتبال‌اویخته شده‌بردیوار‌می‌نگرید‌و‌دردل‌ارزوی‌بازگرداندن روزی‌راداشت‌که‌پسرک‌رااز‌تور‌دروازه‌‌وفوتبال بازداشته‌بود‌تا‌او‌کاردرست‌درمانی‌برای‌خود بیابد. توپ‌فوتبال‌بی‌انکه‌حتی‌‌یکبار‌خاکی‌بشود یابانوک‌پایی‌برخوردکرده‌باشد،کم‌بادشده برمیخی‌روی‌دیواراویخته‌شده‌بود. توپی‌که‌اگرلمسش‌می‌کردی، خاکسترارزوهای‌سوخته‌پسرک‌بررویش دستانت‌را‌سیاه‌می‌کرد. کاش‌او‌امروز‌نمرده‌بود...! @Arvan_sun.زاده‌مهر
³ سحر،تن‌بی‌جان‌پسرک‌را‌درون‌گودال‌عمیقی رهاکرده‌و‌باران‌خاک‌را‌روانه‌ی‌صورتش‌کردند. امااین‌نخستین‌‌باری‌نبود‌که‌،او‌می‌مرد، اوبارهاطعم‌راچشیده‌بود. هربارکه‌از‌ارزوهایش‌گفت‌و‌با‌جمله‌جای‌این‌ حرفها‌،پی‌کاری‌درست‌و‌حسابی‌برو‌،نشنیده‌اش گرفتند،بخشی‌از‌خودش‌راهمراه‌باارزو‌و رویایش‌زیرخروارخروارخاک‌دفن‌کرد. کسی‌چه‌می‌داندشایدکنارهمه‌ی‌اینها، کلماتش‌را‌هم‌خاک‌‌می‌کرد،چراکه‌با‌گذشت زمان‌‌هی‌‌ساکت‌و‌ساکت‌ترمی‌شد، تاجایی‌که‌به‌کل‌خاموش‌گشت... شانه‌هایش‌ازفرط‌سنگینی‌جان‌فرسای‌ رویاهای‌بربادرفته‌اش‌وانتظارات‌به‌عمل نرسیده‌ای‌که‌ازاو‌می‌رفت‌،روزبه‌روز خمیده‌تر‌می‌شد. برچسب‌مردبودن‌برروی‌چشمانش، اجازه‌ی‌شکسته‌شدن‌گله‌هایی‌که‌درگلویش جمع‌شده‌بود‌رابه‌او‌نمی‌داد‌. هیکل‌نحیف‌و‌ظریفش،توان‌حمل‌بارهای‌سنگین‌را‌‌نداشت‌اما‌مبادا‌این‌حرف‌را‌جلوی‌در‌و‌همسایه‌که‌ازنظرانها‌مردانگی‌درهیبت‌های‌بزرگ‌و‌زورمندی‌‌بازو‌،خلاصه‌می‌گردد. این‌طفل‌ریزنقش‌برخاک‌رفته،احساسات‌خود‌را خاک‌کرد‌تا‌مردباشد. هیبت‌های‌درشت‌اطرافش،روزبه‌روززوربازو افزودندوغافل‌ازکوچکترشدن‌مغز‌و‌تفکرات‌خویش‌ به‌سرمی‌بردند. ان‌هیبت‌های‌درشت‌امروز‌زیر‌سنگینی‌تابوت پسرک‌غرق‌تعجب‌شدند. جای‌تعجب‌ندارد،چراکه‌ان‌تابوت‌مملو‌ازرویا و‌ایده‌های‌نو‌بود. مملو‌ازتفکرات‌روشن‌و‌جدید‌،ان‌حجمه‌از مخالفت‌و‌مقاومت‌دربرابرعقایدپوسیده‌ اطرافش‌،حال‌درون‌‌مکعبی‌قهوه‌ای‌رنگ جای‌گرفته‌بود. زیربارسنگین‌ان‌حجمه‌ی‌‌عظیم‌ازارزوو‌ناکامی، خیلی‌ازان‌‌جوان‌های‌درشت‌قامت‌تاب‌نیاوردند. پس‌ازگذشت‌چند‌شبانه‌روز‌،پسرک‌تنهاشد و‌باارامش‌تاابد‌ارمید...! پایان @Arvan_sun.زاده‌مهر
ابرهای‌توخالی⁰ روی‌تخته‌نوشته‌شده‌بود‌:موضوع‌انشا: اگرانسان‌کسی‌را‌دوست‌داشته‌باشد‌باید‌برای‌او‌چه‌کند؟ همه‌قلم‌دست‌گرفتند،طولی‌نکشید‌که‌جمله‌ها ،اهسته‌اهسته‌ روی‌نقش‌سفید‌کاغذهای‌کلاس‌پدیدارشدند. میان‌خنده‌های‌ریزو‌چشم‌غره‌های‌پی‌درپی‌از سوی‌دبیر،سی‌و‌شش برگه‌جمع‌اوری‌شد.سطر بندی و تعداد جملات ازاد بود اما برگه هرگز نباید خالی می ماند . شعار زنگ نگارش مانند همیشه کنار تخته با خط نه چندان خوشی نوشته شده بود : «بنویسید،حتی‌اگر‌تنها‌یک‌جمله‌برای‌نوشتن‌داشتید» برخی‌انقدرنوشته‌ بودند‌ که‌صفحه‌کاغذشان‌،دیگر حتی‌گنجایش یک‌ کلمه‌ هم‌ نداشت‌و‌ برخی‌ انقدر‌ خالی‌ گذاشته‌بودندکه‌، اگر‌ می‌خواستند‌ برشانه‌ کلمات‌ تکیه‌دهند‌،‌ با‌ صورت‌ به‌‌سطح‌ سرد‌و خشک‌ کاغذ برخورد می کردند. برخی‌حتی‌زحمت‌برداشتن‌چرک‌نویس‌راهم‌به خودنداده‌بودندوتنهاباجملاتی‌دزدی‌تمام‌صفحه‌شان‌راپرکرده‌بودند‌. وقت‌خواندن‌که‌رسید،همه‌برلبهای‌خودمهر سکوت‌زدندتاتوان‌خوب‌شنیدن‌داشته‌باشند . نفراول‌نوشته‌بود:بایدبرای‌کسی‌که‌دوستش داری‌بجنگی‌نبردی‌سخت‌دربرابرهرچیزی‌که پیش‌اید.چهارانشای‌دیگرنیزبااوهم‌عقیده‌بودندهرچندکه‌میان‌واژه‌هایشان‌تفاوت‌هایی پیدا بود. درانشای‌پنجم‌نوشته‌شده‌بودکه ؛ باید برای اثبات دوست داشتن خود کاری کرد ، باید بذر باور را در دل او بکاری تا او هم تو را دوست داشته باشد .... پس‌ازپایان‌انشای‌پنجم،به‌نوبت‌ازهرنفر سوالی‌پرسیده‌شد:برای چه باید جنگید؟ چگونه باید جنگید ؟ با چه کسی بایدجنگید؟ چه‌وقت‌بایدجنگید؟ ازنفرپنجم‌نیزپرسیده‌شد :چگونه‌باید پس‌ازکاشتن‌بذرباورازان‌مراقبت‌کرد ؟ @Arvan_sun.زاده‌مهر
اَروآنـه
ابرهای‌توخالی⁰ روی‌تخته‌نوشته‌شده‌بود‌:موضوع‌انشا: اگرانسان‌کسی‌را‌دوست‌داشته‌باشد‌باید‌برای‌او‌چه‌ک
ابرهای‌تو‌خالی¹ قانون‌کلاس‌این‌بود‌که‌پس‌از‌خوانش‌انشا، بایدامادگی‌لازم‌برای‌پاسخ‌به‌ابهامات‌انشارا داشته‌باشند. جوابها‌،جوابهای‌ساده‌‌ای‌بود؛ بچه‌های‌جنگ‌نویس،پس‌ازدادن‌پاسخ‌های مشابه‌‌اعتراف‌کردند‌که‌ازروی‌هم‌نوشته‌اند. نفرپنجم‌نیزگفت:این‌بذر‌تنها‌برکاشتن‌محتاج‌ است‌و‌سپس‌مستقلانه‌برای‌خود‌بی‌نیاز به‌مراقبت‌رشد‌می‌کند. معلم‌سری‌تکان‌داد‌و‌نفر‌ششم‌را‌صدازد که‌انشایش‌را‌بخواند:بایدبرای‌کسی‌که‌ دوستش‌داری‌کوه‌کندن‌بلد‌باشی‌،جنگ‌هارا همیشه‌احتمالات‌پنجاه‌پنجاه‌دربرمی‌گیرد تویا‌پیروز‌می‌شوی‌و‌یا‌شکست‌می‌خوری. این‌جنگهاوابسته‌بردیگران‌است‌،اینکه‌‌رقیبان قوی‌هستند‌یا‌ضعیف.که‌اگر‌مورد‌دوم‌باشد جنگیدن‌هرگز‌معنایی‌نداشته. اما‌اگربرایش‌کوه‌بکنی‌،همه‌چیزبرتو‌خلاصه‌می‌گردد. یا‌تو‌کوه‌را‌خدشه‌دارمی‌کنی‌و‌سزاوار دوست‌داشته‌شدن‌دانسته‌می‌شوی‌و‌یا کوه‌‌تو‌را‌ازجای‌می‌کند‌و‌شرمسار‌عشق‌میشوی. ..این‌انشا‌ازباقی‌انشا‌ها‌مقبول‌تر‌واقع‌شدو چنان‌بردل‌دبیرنشست‌که‌دقایقی‌را‌غرق‌فکر ساکت‌ماند. نام‌‌نفرششم‌راگوشه‌ای‌ازدفترچه‌نوشت‌و سوال‌خود‌را‌پرسید:اگرهمه‌چیز‌درکوه‌کندن خلاصه‌می‌شد‌،پس‌چرا‌فرهادازوصال‌و‌ دیدار‌یارعاجز‌ماند؟.. @Arvan_sun.زاده‌مهر
اَروآنـه
ابرهای‌تو‌خالی¹ قانون‌کلاس‌این‌بود‌که‌پس‌از‌خوانش‌انشا، بایدامادگی‌لازم‌برای‌پاسخ‌به‌ابهامات‌انشارا
ابرهای‌تو‌خالی² دخترک‌کمی‌تعلل‌کرد،با‌اینکه‌کمی‌ازپاسخ عاجز‌مانده‌بود،اما‌اعتماد‌به‌نفس‌خود‌را‌از دست‌‌نداد:که‌می‌داند؟شایدبرای‌فرهاد دران‌دنیا،وصال‌‌و‌خیر‌و‌نیکی‌پنداشتند‌و‌او‌ را‌درانجا‌به‌دلداررساندند. این‌پاسخ‌صحیح‌بود‌،اگرخسرویی‌وجود‌نداشت و‌شیرین،چون‌مجنون‌که‌با‌لیلی‌خود‌مرد، با‌فرهاد‌به‌فرازاسمانها‌پروازمی‌کرد‌. بنابراین،هرچندنامش‌ازدفترچه‌خط‌نخورداما نظردبیرراچندان‌جلب‌نکرد. نفرهفتم‌و‌هشتم‌و‌نهم‌ نیز‌انشایی‌سخت‌نوشته‌بودند که‌دران‌عشق‌و‌دوست‌داشتن‌رانشان‌دادن کم‌ازگذر‌از‌هفت‌خان‌رستم‌نداشت. دهمین‌انشارا،دو‌صفحه‌ی‌پشت‌و‌رو‌ جمله‌تشکیل‌داده‌بود‌و‌جملات‌هیچ‌ریسمانی نداشتند‌که‌برهم‌متصل‌شوند،بنابراین‌کسی چیزی‌ازانشا‌نفهمید‌و‌دبیر‌به‌سوالی‌ساده‌بسنده‌کرد. درانشای‌یازدهم‌نیزگفته‌شد‌که‌برای‌دوست‌داشتن‌‌هیچ‌ کاری‌لازم‌نیست‌صورت‌گرددو‌انشای دوازدهم‌هم‌به‌پیروری‌از‌دوست‌خود،نوشته‌بودکه‌، برعشق‌و‌دوست‌داشتن‌اعتقادی‌ندارد. دبیربه‌عقایدان‌دو‌احترام‌گذاشت‌و‌تنهایک سوال‌پرسید:پس‌نام‌احساسی‌که‌مادرتان نسبت‌به‌شما‌داردچیست؟ شاگردان‌بی‌انکه‌پاسخ‌دهندبرجای‌خود‌نشستند.بعدهامشخص‌شد‌یکی‌ازان‌دو‌شاگرد هرگز‌مادری‌نداشته‌که‌براو‌مهربیاموزد. تانفرشانزدهم،هیچ‌یک‌از‌انشاها‌موردتوجه معلم‌ها‌واقع‌نشد. نفرشانزدهم‌نوشته‌بود:..... @Arvan_sun.زاده‌مهر
ابرهای‌تو‌خالی³ «هیچ‌کاری‌درجهان‌‌وجود‌ندارد‌که‌بتواند دوست‌داشتن‌رانشان‌دهد،که‌اگر‌غیرازاین بود،این‌همه‌شعر‌برای‌یک‌نفرسروده‌نمی‌شد که‌همه‌بخوانند‌جزان‌یک‌نفر» جمله‌بندی‌می‌توانست‌کمی‌بهترباشد اما،نام‌او‌هم‌پس‌ازپرسیدن‌سوال‌ گوشه‌ای‌ازدفترچه‌یادداشت‌شد. نفرهفدهم‌جواب‌سوال‌را‌با‌سوال‌داده‌بود: «چراباید‌انسان‌،ادمی‌را‌بیش‌ازخود‌دوست‌بدارد؟» دبیربه‌خودشیفتگی‌شاگردخود‌خندید‌و‌ سوالی‌‌مرتبط‌با‌داستان‌مادرو‌کودک،پرسیدو پاسخی‌ساده‌دریافت‌کرد. نفرهجدهم‌،برگه‌خالی‌خود‌رابردست‌گرفت‌و تمام‌طول‌خوانش‌خود‌را‌،خندید. موقع‌خواندنش‌همه‌شادبودند،حتی‌دبیری که‌برایش‌منفی‌گذاشت. همینطورباقی‌‌نفرات‌هم‌امدند‌و‌انشای‌خودرا خواندند‌.درتمام‌این‌‌انشاها‌یاشاگرد‌برعشق اعتقادی‌نداشت‌و‌یا‌برای‌نشان‌دادن‌دوست‌داشتن‌،راهی‌سخت‌ترازدوست‌داشتن‌نقل‌کرده‌بودند. لیست‌به‌نفرات‌پایانی‌نزدیک‌و‌نزدیک‌ترمی‌شد و‌دفترچه‌معلم‌تنها‌دواسم‌یادداشت‌شده‌که‌ چندان‌هم‌بر‌دلش‌نشسته‌بود‌داشت. نوبت‌به‌نفر‌بیست‌و‌هفتم‌رسید. دختری‌خجالتی‌و‌کم‌حرف‌که‌به‌اصرار‌و‌پافشاری دبیر‌حاضر‌بر‌خواندن‌‌انشای‌خود‌شده‌بود اوتنها‌یک‌جمله‌خواند «برای‌‌سزاوار‌دوست‌داشتن‌و‌ دوست‌داشته‌شدن،همین‌اندازه‌که‌ ابری‌تو‌خالی‌نباشی‌کافیست...» معلم‌متعجب‌و‌کنجکاو‌پرسید: منظورت‌ازابرتوخالی‌و‌نسبت‌دادنش‌به‌‌دوست‌داشتن چیست؟... @Arvan_sun.زاده‌مهر
ابرهای‌تو‌خالی⁴ دخترک‌سربلندکرد‌و‌خجالت‌‌خود‌را‌فراموش‌کرد: «پس‌از‌فرهاد،هیچ‌کس‌پیدانشد‌تا‌برای‌عشق کوه‌‌بکند‌،پس‌از‌مجنون‌کمترکسانی‌پیداشدند که‌پس‌ازمرگ‌‌لیلی‌خویش،خود‌نیز جان‌و‌به‌جان‌تسلیم‌کنند. اگربخواهیم‌اینگونه‌نگاه‌کنیم‌پس‌باید‌بگوییم پس‌از‌مجنون‌و‌فرهاد،هیچ‌عشقی‌پیدا‌نشد‌و‌ عشق‌‌با‌اخرین‌عاشق‌واقعی‌،مرد. اما‌اینگونه‌نیست،عشق‌و‌دوست‌داشتن‌ که‌سهمیه‌ای‌نیست‌،زورازمایی‌نیست‌که‌ تنها‌برقلب‌کسانی‌بنشیند‌که‌از زور‌بازوی‌بیشتری‌‌برخوردارهستند. اینکه‌ادمها‌،زوربازوی‌فرهادبرای‌کندن‌کوه‌راندارندو‌یا‌ شانس‌مجنون‌،برای‌مردن‌پس‌ازمرگ‌معشوق‌ خودراندارند،دلیل‌براین‌نیست‌که‌عاشق‌نیستندبرای‌ نشان‌دادن‌دوست‌داشتن‌تنها‌ابرتوخالی‌نبودن‌کافیست بران‌بذر‌باور،اگرباران‌نبارد،پوسیده‌می‌شود. اگرکسی‌رادوست‌داری‌،برایش‌ابری‌لبریزاز باران‌باش‌؛باران‌محبت،توجه‌،باور. اگرابرتوخالی‌باشیم‌‌و‌هیچ‌نگوییم‌و‌نباریم‌و‌ ازگفتن‌و‌اثبات‌محبت‌‌مان‌پرهیزکنیم، دیگرهرگز‌نبایدنام‌مقدس‌‌دوست‌داشتن‌و‌عشق‌را‌ برزبان‌‌بیاوریم‌... _زنگ‌خورد‌و‌بچه‌ها‌با‌سرعت‌سوی‌حیاط‌رفتند دخترک‌هم‌ارام‌برگه‌‌ی‌خود‌را‌روی‌میزگذاشت‌ورفت. درسکوت‌کلاس،دبیر‌تنها‌دراندیشه‌یک‌چیزبود «اینکه‌چجوری‌ابرتوخالی‌نباشد» _پایان‌ابرهای‌تو‌خالی @Arvan_sun.زاده‌مهر
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امان‌از،این‌به‌خاطرسپاری‌های‌فراموش‌نشدنی هیچ‌چیز‌ازخاطرما‌نرفت، فقط‌پس‌از‌گذشت‌زمان‌،ماهم‌گذشتیم‌؛ ازاوای‌ناهنجار‌نیشخندهایی‌که‌ پس‌ازپلک‌روی‌هم‌گذاشتن‌برایمان‌تداعی‌میشد. هیچ‌چیز‌ازخاطرمان‌نگذشت، اصلامگر‌میشود‌‌،حرفهای‌ادمهاهنگام‌عصبانیت‌راازیادبرد @Arvan_sun.زاده‌مهر
خیال‌می‌بافیم‌،چراکه‌گاهی‌اضطراب گیسویی‌برای‌بافتن‌برجای‌نمی‌گذارد. @Arvan_sun.زاده‌مهر