در زندگانی ابلهانه به خیلی چیزها خندیدم اما
از من نخواهید به اشوب لبخند بزنم.
اشوب خنده ندارد،اشوب معدهدرد است،
اشوب ریزشموست،اشوب تارموهای سپید
رویشقیقهست..
چگونه بر اشوب لبخند بزنم عزیزمن؟
من نیاموختم که به تارموهای سپیدت بخندم
«برای تو،اگر لرزش دستانم هزلگونه است، ایرادی ندارد، بخند عزیز من بخند.»
@Arvan_sun.زادهمهر
«دچار نوعی بهت زدگی و بیحسی شدهام. احساس خستگی نمیکنم، خوابم نمیآید،
غصهدار نیستم، شاد هم نیستم.»
@Arvan_sun.فرانتس کافکا
مشتی انسانِ نادان دورت را پر کرده بودند،
برق چشمانت کورشان کرده بود اما اتش
حسادت نمیگذاشت نقل چشمانت را
بازگو کنند ، بر ان دو گوی قهوهایرنگ
برچسبِ عادی و به دور از شگفتی چسباندند و تو به دور از اینه ، چون درونِ
چشمان کدر و کینهتوزشان برق چشمت را
ندیدی گمان کردی چشمِ زیبا نداری .
نازنینِ من اگاه باش که ان دو بلوط خوش
رنگ زیر ابروانت یاداور کوه و درخت و
پاییز است .
مبادا که فکرکنی تکرار، زیبایی را از بین میبرد.
@Arvan_sun.زادهمهر
اَروآنـه
میپرسند: چرا ایران را دوست داری؟
من چگونه بگویم برای انها ، چیزی که گفتنی نیست را . من چهچیزی را بگویم برای
انان که نوای تاریخ را نشنیده میگیرند
من چه نشان دهم به انان
وقتی قدمتی کهن را نادید میگیرند..
من چه بگویم که در گفتار جای نمیگیرد
این حجمه ی عظیم اصالت .
ایران را دوست داریم چرا که
در دیار ما کسانی بودند که با
وجود مالک تمام جهان بودن ،
چشمِمهرشان خیره بر این خاکِتماشایی بود.
@Arvan_sun.زادهمهر
زیستن در دنیایی که تاریکی تمامش را بلعیده، محتاج به ریاضتِ بیش و قلبی سخت است.
ما همه خواستیم زندگی کنیم، خرسند باشیم؛ ریاضت و سختی بیشتری کشیدیم، دردهای بیشتری را متحمل شدیم، اما زخمهایمان عمیقتر و زندگی از ما دورتر شد.
شاید چون نشد که قلبمان را سخت کنیم.
رول دارچینیهای سوخته
@Arvan_sun.زادهمهر