عشق آمد ، مثل نوری بر دلِ تارم نشست ،
گرم ، آرام ، مثل نسیمِ صبحِ مست .
اما گاهی ، زخمِ حرفی مانده در نگاه ،
مثل خاری نرم در دل ، بیصدا ، بیپناه .
تنفّر نه از تو ، که از فاصلههاست ،
از سکوتِ بینِ دو عاشق ، از جداهاست .
من هنوز دوستت دارم ، حتی وقتی درد دارم ،
که عشق بیدرد ، بیمعناست ، بیقرارم .
تو بر من خندیدی ، و خشمم آب شد ،
دل از رنج گذشت ، و عشق دوباره شاد شد .
میان عشق و دلخوری ، ما هنوز یکی هستیم ،
همان دو شعلهی خاموشناپذیر ، همیشه بستیم .
هوای سرد از لای درز پنجره میلغزد و در اتاق میپیچد . جایی که روزی صدای خندههای تو میپیچید ، حالا فقط سکوت است . انگار یک تکه از آسمان ، همان آبیِ روشنِ روزهایمان ، در دل من افتاده و حالا سنگینی میکند . دنبال چیزی میگردم که نیست ، یک عطر گمشده در هوا ، یک رد پا روی فرش غبارگرفته . انگشتانم روی شیشه سرد میلغزد ، انگار میخواهند تصویری را که دیگر نیست ، دوباره ترسیم کنند . هر چرخش عقربههای ساعت ، پژواکی دور از روزهایی است که تو بودی و من نبودم ، یا شاید بودی و من نبودنت را حس میکردم . این فاصله ، نه با قدمها ، که با نفسهای حبس شده اندازهگیری میشود .