خورشید پشت کوهها پنهان شده و شهر هنوز میخندد .
من اما در این اتاق کوچک ،
با قهوه و خاطرههایم تنها هستم .
هر جرعه تلخ است ، هر لحظهی سکوت سنگین .
یاد روزهای رفته ، آدمهایی که دیگر نمیبینم ،
در هر نفس و هر نگاه روی دیوار ، زندگی میکنند .
و من باز هم مینشینم ،
چون هیچچیز جز خاطرهها و فنجانم با من نیست .
آنچه انجام شده را هرگز نمیتوان بازگرداند
واپسین تلاش پیش از فراق صورت گرفت
طغیان سیل فرا رسید
و عشق همچون گلی شناور روی آب
به سرعت در پیچ رودخانه گم شد
و دست من نتوانست آن را بار دیگر لمس کند
من نمیتوانم جریان رودخانه را معکوس کنم
بنابراین من نیز شناور خواهم شد
درست پشت سر گلی که گریزان میرود .
حقیقت اینه که مرگ خیلی ساکت تر از چیزی هست که میتونید فکرشو کنید
من مرگو دیدم تو چشم کسایی که نمیخواستن بجنگن، تو آینه..
هربار که کسی گفت تو عوض شدی، تو فرق کردی، جدی تر و منطقی تر شدی، جلوی کسی که دروغ گفت و فقط لبخند زدم، موقعی که لبخند اومد رو لبام بین اون همه شلوغیه افکارم، یه تیکه ازم افتاد
مرگ تنها چیزی هست که قضاوتم نمیکنه. نمیگه چرا
چرا اینکارو میکنی چرا ادامه نمیدی
چرا دل بریدی فقط میاد دستمو میگیره و میگه خسته شدی؟ بیا.
_