در بُعدِ زمانیِ گُنگی ، زمان در من اسیر ،
نه دیروز ، نه فردا ، فقط اکنونِ دلگیر .
چونانِ فیلمی که صحنهاش تکرار میشود مدام ،
من ایستادهام در میانه ، با بغضی در کلام .
منتظرم ؛ چونانِ غریقی که موجی میطلبد ،
برایِ نجات ، برایِ امیدی که هرگز نمیرسد .
میدانم که خواهد آمد ، آن ناجیِ ازلی ،
آن اتفاقِ خوب ، آن گشودنِ هر گرهِ باطلی .
اما کی ؟ و کدام ؟ در این برزخِ بیانتها ،
از انتظارِ محض ، عقلِ من میرود زِ جا .
این حسِ آشنا ، این حسِ ناآشنایِ قَدَر ،
مرا به مرزِ جنون میبرد ، ای وایِ بر پدر !
دیوانه نیستم ، اما ترسِ این حال ، عجیب است ،
که در زمانِ ابدیت ، روحم زِ بندِ تن ، غریب است .
کاش میشد در این بُعد ، اندکی آرام گرفت ،
و منتظرِ آن گشایش ، با قلبی امیدوار، ماند .
یه روزی یه زمانی یه ساعتی یه نفر میاد بجای من
که از من خیلی بهتره. و تو قراره باهاش باشی
منو فراموش کن. بچسب به کسی که قراره تا همیشه باهات باشه
_
اگه یه روزی یه غریبه ای دیدی که زیر نور ماه نشسته و قهوه دستشه بدون اون منم
لازم نیست انقدر جیباتونو بگردین
تو هیچ جیبی بلیطی نیست که
بخواد مقصدتون رو عوض کنه.