eitaa logo
عاشقانه‌‌ های‌ حلال C᭄
14.1هزار دنبال‌کننده
21.4هزار عکس
2.2هزار ویدیو
86 فایل
ˇ﷽ براے تماشاے یڪ عشق ماندگار، در محفلے مهمان شدیم ڪھ از محبّت میان عـلے'ع و زهـرا'س میگفت؛ از عشقے حـلال...💓 •هدیهٔ ما به پاس همراهےِ شما• @Heiyat_Majazi ˼ @Rasad_Nama ˼ 🛤˹ پل ارتباطے @Khadem_Daricheh ˼ 💌˹ تبادلات و تبلیغ @Daricheh_Ad ˼
مشاهده در ایتا
دانلود
•𓆩🌙𓆪• . . •• •• ⃟ ⃟•👤 به سر هوایِ تو دارم💚 ⃟ ⃟•🪴 خدا گواهِ من است😌 حسین دهلوی ✍🏻 . . •✋🏻 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌•🧡 •📲 بازنشر: •🖇 «1967» . . 𓆩خوش‌ترازنقش‌تودرعالم‌تصویرنبود𓆪 Eitaa.com/asheghaneh_halal •𓆩🌙𓆪•
•𓆩🌤𓆪• . . •• •• 🌱 زندگے فاصله آمدن و رفتن ماست؛ شاید آن خنده که امروز‌ دریغش کردیم، آخرین فرصت خندیدن ماست؛ هَر ڪجا خندیدیم، زندگے هم آنجـآسـٺ؛ زندگـے شـــوق رسیدن به خــُدآسټــ🌸💕 خنده‌ڪن بےپروا‌ خَنده‌هایت زیباست...😍😁 🤍✨ [•♡•] ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌. . 𓆩صُبْح‌یعنےحِسِ‌خوبِ‌عاشقے𓆪 @ASHEGHANEH_HALAL •𓆩🌤𓆪•
•𓆩📿𓆪• . . •• •• سلام امام زمانم💛 اگر چہ این شب هجران هنوز تاریک است 🌘 قسم بہ نور ، کہ صبح ظهور نزدیک است...✨ 🌤 أللَّھُـمَ ؏َـجِّـلْ لِـوَلـیِّڪَ الفَـرَج... . . 𓆩خوانده‌ويانَخوانده‌به‌پٰابوسْ‌آمده‌ام𓆪 Eitaa.com/asheghaneh_halal •𓆩📿𓆪•
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
•𓆩🥿𓆪• . . •• •• ما اشک می‌شویم که باران‌مان کنی ما درد می‌شویم که درمان‌مان کنی ما را غریب و بی‌کس و بی‌خانمان کنی تا شب‌نشین صحن شبستان‌مان کنی گفتند باز می‌شود از قم در بهشت ما را ببر بهشت تو ای خواهر بهشت - مجید تال . . 𓆩صورت‌تٓو‌روسرےهاراچه‌زیبا‌میڪند𓆪 Eitaa.com/asheghaneh_halal •𓆩🥿𓆪•
•𓆩🪞𓆪• . . •• •• آیا واقعا تو رو می‌شناسم؟!🤔 \🏡\ برای این که زن و شوهر بتونند در کنار هم با آرامش زندگی کنند، باید به روحیّات هم احترام بذارند! چونکھ: ⇩ \📌\ یکی از دلایل اصلی اختلاف در زندگی مشترک، توجّه نکردن به همین روحیّات و حسّاسیت‌هاست! ؟! . . 𓆩چشم‌مست‌یارمن‌میخانہ‌میریزدبهم𓆪 Eitaa.com/Asheghaneh_Halal •𓆩🪞𓆪•
•𓆩🧕𓆪• . . •• •• 💬 امروز تو جاده از کنار آرامستان عبور می‌کردیم که مامانم گفت: هروقت از کنار قبرستون رد بشیم، باید سلام بدیم... خیلی ثواب داره... آخه این چکاریه؟! اگه یکی جواب سلام رو داد چه غلطی بکنیم😱🙊 پلن بعدی چیه 😭 . . •📨• • 722 • "شما و مامانتون" رو بفرستین •📬• @Daricheh_Khadem . . 𓆩با‌مامان،حال‌دلم‌خوبه𓆪 Eitaa.com/asheghaneh_halal •𓆩🧕𓆪
•𓆩📺𓆪• . . •• (History) •• 📝 تمام نویسندگان و اشخاص موفق تاریخ برای کسب موفقیت روش خاص خود را داشته اند ❗️اینم عكسى از آلفرد هیچکاک کارگردان مشهور انگلیسی در 1948 كه برای الهام گیری؛ با کت و شلوار وسط آب دراز ميكشيد! | | . . 𓆩هوشیارپایان‌میدهدمدهوشےتاریخ‌را𓆪 Eitaa.com/asheghaneh_halal •𓆩📺𓆪•
ارتباط موفق 03.mp3
9.83M
•𓆩📼𓆪• . . •• •• اظهار عشق را به زبان احتیاج نیست چندان که شد نگه به نگه آشنا بس است . . 𓆩چه‌عاشقانه‌نام‌مراآوازمیڪنے𓆪 Eitaa.com/asheghaneh_halal •𓆩📼𓆪•
عاشقانه‌‌ های‌ حلال C᭄
🤍☁️ #خادمانه سلام و دروووود بر همسرانِ عاشق و البته مجردانِ عاقل🤓👌 و همچنین حتی سلام به کسی که در
•𓆩💗𓆪• . . •• •• دوران نامزدی بود... عصر رفتیم بیرون و بعد از کلی گپ و گفت و خوش گذرونی داشتیم برمیگشتیم خونه حدود ساعت 23:30 شب بود و خيابون ها خلوت بود یه نفر کنار خیابون داشت بادکنک های ریسه دار میفروخت گفت یکیشو برا خواهرت بخریم (خواهرم اون موقع 7 سالش بود) کنار پسره نگه داشت، گفت یکیشو بده پسره بادکنک رو داد، دیدم شروع کرد با پسره گرم صحبت کردن. آخرش هم گفت فلان کلیپت رو خیلی دوست داشتم و خندیدم (پسره از بلاگرهای کمدی شهر بود ولی من نمی‌شناختمش) گفت اینجا چیکار میکنی؟! اونم گفت دیگه خرج زندگی رو باید دربیارم و... شوهرم هم میگفت کار کردن و نون حلال درآوردن خوبه و کار عار نیست و... پسره گفت بجای 35 تومن، 45 کارت بکشم؟ شوهرم گفت هر چقدر دوست داری کارت بکش (حالا میخواد جلو نامزدش لاکچری بازی دربیاره🤣🤣🤣) پسره گفت: دمت گرم و کارت کشید کارت رو داد و گفت: همون 35 رو کشیدم و شوه و باهاش تعارف تیکه پاره می‌کرد که پسره گفت: آقا دمت گرم دوربین مخفی بود، شما در مقابل دوربین مخفی قرار گرفتید 😁 بعد من 😐😳 شوهرم 😐😳 پسره 😁😂🤣 من و شوهرم فقط با شوک به هم نگاه کردیم و بعد زدیم زیر خنده 🤣🤣🤣🤣🤣 گفت اجازه میدین پخشش کنیم تو پیج؟ خیلی خوب بودین؟ شوهرم گفت بگو یا خدا تازه نامزدی کردیم، خانم هم باباش آخونده 😂😂 ازم میگیرنش، نه پخشش نکن اونم اوکی رو داد و برگشتیم سمت خونه 🤣🤣🤣 [شما هم میتونید خاطراتتون و یا پیام عاشقانه‌ای که برای همسرتون دارید رو از طریق راه ارتباطی به ما برسونید تا ما در کانال قرارش بدیم...☺️] . . 𓆩عشقت‌به‌هزاررشته‌برمابستند𓆪 Eitaa.com/asheghaneh_halal •𓆩💗𓆪•
•𓆩☀️𓆪• . . •• •• اشک ما منتظر دیدن گنبد شماست آقای امام رضا.. . . 𓆩ماراهمین‌امام‌رضاداشتن‌بس‌است𓆪 Eitaa.com/asheghaneh_halal •𓆩☀️𓆪•
عاشقانه‌‌ های‌ حلال C᭄
•𓆩⚜𓆪• . . •• #عشقینه •• #یک‌سال‌و‌نیم‌با‌تو #قسمت_بیست‌وسوم تمام اون شب رو تا صبح بیدار بودم.
•𓆩⚜𓆪• . . •• •• انگار جسارت صحبت کردن پیدا کرده بودم. آهسته و با صدایی لرزان گفتم: دیدن مهم نیست. مهم اخلاق و رفتاره که پدر و مادرها تایید کنن. دخترها تو ازدواج با نظر پدر و مادراشون ازدواج می کنن. پرسید: یعنی حق نظر دادن ندارن؟ از سوالش جا خوردم ولی در جوابش گفتم: به نظر پدر و مادرشون اعتماد می کنن. کمی سکوت کرد و بعد پرسید: الان چی؟ الان نظرت چیه؟ الان که منو دیدی، حرفامو شنیدی الان که محرمم شدی نظرت راجع به من چیه؟ چه احساسی داری؟ دوست دارم بدونم. سرم گیج رفت. چه جوابی باید به او می دادم. دزدانه نگاهش کردم. نگاه منتظرش به رویم خیره مانده بود. با صدایی لرزان آهسته گفتم: از این که به نظر آقاجانم اعتماد کردم ... راضی ام. صورتش با لبخند شکفت. نگاهش پر از شوق سد. به دیوار اتاق تکیه زد و نگاه به سقف چوبی دوخت و چند بار خدا را شکر گفت. دوباره به سمت من چرخید و گفت: از وقتی از اجباری برگشتم و مادر به فکر دامادی ام افتاد، همیشه دلم می خواست خدا یه دختر عاقل، فهمیده، اصیل، صبور و مومن نصیبم کنه خوشحالم! انگار خدا فراتر از اونچه که می خواستم نصیبم کرده. تو خیلی بهتر از اون چیزی هستی که من می خواستم و تصورش رو می کردم. از جا برخاست. به سمت پنجره اتاق رفت. باد ملایمی پرده اتاق را تکان می داد. کمی از لای پرده به حیاط نگاه کرد و با دست راستش کراواتش را باز می کرد. پشتش به من بود و می توانستم برای چند لحظه هیکل مردانه اش را برانداز کنم. از من قدبلندتر بود. چهارشانه بود. به گمانم قدم تا سر شانه اش می رسید. از نگاه به او وجودم پر از شوق شد و از این شوق که در خودم احساس کردم احساس شرم کردم و سر به زیر انداختم. باورم نمی شد از آن گیجی و منگی، از آن ترس و اضطراب که از صبح در دلم بود و مرا آشفته می کرد خبری نبود. همه وجودم انگار شوق و آرامش بود. همان که خدا در سوره روم فرموده بود: « ... و جَعَلَ بَینَکُم مَوَدَّةً و رَحمةً» در افکار خودم غرق بودم که صدای مردانه اش مرا به خود آورد. آهسته در حالی که به سمت در اتاق می رفت پرسید: عذر می خوام مستراح تون کجاست؟ خانه ما دو دستشویی داشت یکی پشت اتاقی که در آن بودیم، کنار در ورودی حیاط و دیگری در آن طرف حیاط در زیر زمین کنار حمام. از جا بلند شدم چادرم را پوشیدم. به سمت در رفتم و آهسته گفتم: بفرمایید راهنمایی تون می کنم. دامنم را کمی بالا گرفتم و دمپایی های جلوی در را پوشیدم و او را به سمت دستشویی راهنمایی کردم. دستشویی حیاط روشویی هم داشت. او به دستشویی رفت و من به اتاق برگشتم. تمام اتاق را گشتم ولی انگار فراموش کرده بودند برایم لباس بگذارند که لباس هایم را عوض کنم. به ناچار آهسته به مطبخ رفتم. آهسته به در آن ضربه ای زدم. چند ثانیه ای طول کشید تا خانباجی در را باز کرد. با تعجب پرسید: دختر تو این جا چه کار می کنی؟ چیزی شده آهسته رفتم داخل و گفتم: لباس میخوام خانباجی. خانباجی با تعجب نگاهم کرد و گفت: این موقع شب منو زهره ترک کردی برای لباس؟ لباس میخوای چه کار؟ گفتم: خانباجی من که با این لباس پر تور و پف که نمی تونم شب بخوابم. خانباجی چپ چپ نگاهم کرد و گفت: خجالت بکش برو اتاقت چند ساعت دیگه خواستی بری حمام برات میارم منظور خانباجی را نمی فهمیدم. دوباره اصرار کردم که به من لباس بدهم و گفتم: آخه خانباجی من با این لباس چه طور بخوابم؟ خوب شما که میخوای چند ساعت دیگه برام لباس بیاری الان بیار . . •🖌• بہ‌قلم: . . 𓆩مرجع‌به‌روزترین‌رمان‌ها𓆪 Eitaa.com/asheghaneh_halal •𓆩⚜𓆪•