eitaa logo
عاشقانه‌‌ های‌ حلال C᭄
14.1هزار دنبال‌کننده
21.4هزار عکس
2.2هزار ویدیو
86 فایل
ˇ﷽ براے تماشاے یڪ عشق ماندگار، در محفلے مهمان شدیم ڪھ از محبّت میان عـلے'ع و زهـرا'س میگفت؛ از عشقے حـلال...💓 •هدیهٔ ما به پاس همراهےِ شما• @Heiyat_Majazi ˼ @Rasad_Nama ˼ 🛤˹ پل ارتباطے @Khadem_Daricheh ˼ 💌˹ تبادلات و تبلیغ @Daricheh_Ad ˼
مشاهده در ایتا
دانلود
•𓆩🖤𓆪• . . •• •• روزِ سی‌ام چله زیارت عاشورا! . . 𓆩پنجرهِ‌فولادِرضابراتِ‌کربَلامیدھ𓆪 Eitaa.com/asheghaneh_halal •𓆩🖤𓆪
7.42M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
•𓆩🌙𓆪• . •• •• * درخواست فرزند شهید از رهبر انقلاب برای رفتن به کربلا . •✋🏻 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌•🧡 •🚩 | •📲 بازنشر: •🖇 «1456» . 𓆩خوش‌ترازنقش‌تودرعالم‌تصویرنبود𓆪 Eitaa.com/asheghaneh_halal •𓆩🌙𓆪•
•𓆩🌤𓆪• . . •• •• «و تظُنُّ أنها النِّهاية ثم يُصلِحُ الله كلَّ شي‌ء.» و گمان می‌کنی ڪــہ پایان است سپـس خـداوند همــہ چیز را درست مــےڪـند ...🤍🌸🐚 صــبح زیبــاتون بخــیر ❤️ . . 𓆩صُبْح‌یعنےحِسِ‌خوبِ‌عاشقے𓆪 http://Eitaa.com/asheghaneh_halal •𓆩🌤𓆪•
•𓆩🌿𓆪• . . •• •• دلِ من پیشِ تو معنای بغل را فهمید قدرِ این فاصله‌ی حداقل را فهمید . . 𓆩عاشقےباش‌ڪه‌گویندبه‌دریازدورفت𓆪 Eitaa.com/asheghaneh_halal •𓆩🌿𓆪•
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌•𓆩🪴𓆪• . . •• •• گفتے چه کسے در چه خیالے به کجایے؟ بےتاب توأم محو توأم خانه خرابم❤️‍🔥 💚 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌. . 𓆩خویش‌رادرعاشقےرسواےعالم‌ساختم𓆪 Eitaa.com/asheghaneh_halal •𓆩🪴𓆪•
11.98M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
•𓆩🍳𓆪• . . •• •• ڪـباب تابـہ‌ای قلقلـے دو رنـگ🥰 مـواد لازم : گوشـت مرغ چرخ‌ڪـرده🍗 پـیاز🧅 آبلیـمو🍋 روغـن زیتون🫒 پاپریکا و زردچوبـہ💛 زعفران گوشـت قرمز چرخ‌کرده 🥩 ڪــره🧈 ‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌. ‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌. 𓆩حالِ‌خونھ‌با‌توخوبھ‌بآنوےِ‌خونھ𓆪 Eitaa.com/asheghaneh_halal . . •𓆩🍳𓆪•
•𓆩🙍‍♂𓆪• . . •• •• 💬 ‏اسنپ گرفتم.. راننده پیام داد: سلام اسنپ هستم، تو موقعیتم قربان! منم نوشتم: تا نگفتم شلیک نکن ..🔫!! نه تنها سفر و لغو کرد، بلاکمم کرد..🧑🏻‍🦯😅 . •📨• • 995 • "شما و مجردی‌تون" رو بفرستین •📬• @Daricheh_Khadem . . 𓆩مجردی‌یعنی،مجردی𓆪 Eitaa.com/asheghaneh_halal •𓆩🤦‍♂𓆪
•𓆩🪁𓆪• . . •• •• ‌ ‌••أنت سبب أن أتنفس تو دلیل نفس کشیدنمی^^🌱•• . . 𓆩رنگ‌و روےتازه‌بگیـر𓆪 Eitaa.com/asheghaneh_halal •𓆩🪁𓆪•
•𓆩🪞𓆪• . . •• •• اگه فرزند پسر دارین جلوی شوهرتون بهش بگید😍👇 دوست دارم تو هم یه روزی مثل پدرت مرد بزرگی بشی♥ اونایی ام ک ندارن میتونن اینجوری بگن👇 ان شاءالله اگه خدا پسر داد دوست دارم مث پدرش مرد بزرگی بشه♥ . . 𓆩چشم‌مست‌یارمن‌میخانہ‌میریزدبهم𓆪 Eitaa.com/Asheghaneh_Halal •𓆩🪞𓆪•
•𓆩🖤𓆪• . . •• •• روزِ سی‌ و یکم چله زیارت عاشورا! . . 𓆩پنجرهِ‌فولادِرضابراتِ‌کربَلامیدھ𓆪 Eitaa.com/asheghaneh_halal •𓆩🖤𓆪
عاشقانه‌‌ های‌ حلال C᭄
•𓆩💞𓆪• . . •• #عشقینه •• #مسیحای_عشق #قسمت_صدوچهارده آقاسیاوش به شدت مانع میشود:نه بشینید خواهش م
•𓆩💞𓆪• . . •• •• +:آخه پیاده کجا میرین؟ :_یه کم قدم زدن خوبه دستش را روی شانه ی آقاسیاوش میگذارد. :_یه کم هواخوری واسه این رفیقمون لازمه،مگه نه؟ آقاسیاوش سرش را بالا میآورد،سری تکان می دهد و پیاده میشود. من و عمو هم. عمو زیپ کاپشنش را بالا میکشد:زحمت بردنش تو پارکینگ با باباته. :_عمو آخه هوا سرده.. +:نه خوبه،تو برو تو... کلید را در قفل میچرخانم و وارد حیاط میشوم،برمیگردم:مطمئنین تو نمیاین؟ عمو با لحن سرزنشگرانه میگوید +:نیکی خانم،خداحـــــــافظ سرم را پایین میاندازم:خدانگه دار.. آقاسیاوش با سنگریزه های زیرپایش بازی ميکند و زیرلب چیزی شبیه(خداحافظ) میگوید. عمو اصرار میکند +:برو تو دیگه... در را میبندم. از تاریکی حیاط استفاده میکنم و چادرم را داخل کیف میچپانم. وارد خانه میشوم:من اومدم بدون اینکه منتظر جواب شوم،به اتاقم پناه میبرم... بسته ای که حاج خانم برایم فرستاده باز میکنم، یک روسری قواره دار ابریشمی.. طرح زیبای روسری سلیقه ی خریدارش را به رخ میکشد. روسری را داخل کمد میگذارم و خودم را روی تخت میاندازم... فکر و خیال از هر طرف به مغزم هجوم میآورد.. احساسات دخترانه قلقلکم میدهد،روی پهلو میخوابم. آمدن مادرش،چه ربطی دارد به من... اصلا چرا باید... صدای موبایل میآید. ✨لینڪ قسمت اول👇 https://eitaa.com/Asheghaneh_Halal/83012 . . •🖌• بہ‌قلم: . . 𓆩مرجع‌به‌روزترین‌رمان‌ها𓆪 Eitaa.com/asheghaneh_halal •𓆩💞𓆪•
•𓆩💞𓆪• . . •• •• تاریکخانه ی ذهنم آشفته است... دست دراز میکنم و گوشی را برمیدارد . فاطمه است. صدای پر از گالیه اش در سرسرای گوشم میپیچد. :_الو رفیق چطوری؟ +:سالم فاطمه. :_علیک السالم بی معرفت الدوله! یعنی کشته مرده ی مرامتم... نفسم را با صدا بیرون میدهم +:فاطمه وقت واسه گِلِگی زیاده... ول کن این حرفا رو متوجه آشفتگی کالمم میشود. :_چی شده نیکی؟ از اول شروع میکنم به توضیح،از ماجرای دخترعمه ی سیاوش تا آمدن مادرش و اینکه میآید تا مرا ببیند... فاطمه با ذوق میگوید. :_خب؟ +:تموم شد دیگه،همین :_همین؟؟ دختر حواست کجاست؟ خب کامال واضحه مامانش واسه چی میآد مردد میپرسم +:واسه چی میاد؟ :_نیکی،طرف تا دخترعمه اش رو دیده پا به فرار گذاشته تشریف آورده پیش جنابعالی +:خب؟ دلم میخواهد فاطمه حرف دلم را بزند،چیزی که خودم ترس،شاید هم شرم دارم از گفتنش... فاطمه اما ناامیدم میکند :_وای بشر...از دست تو...بیخیال،میاد میفهمی دیگه. این دختر را نمیشود مجبور به حرف زدن کرد. +:باشه مرسی که زنگ زدی :_نیکی انگار حالت خوب نیس +:خوبم :_نیستی...فردا بیا همو ببینیم تاریکخانه ی ذهنم آشفته است... دست دراز میکنم و گوشی را برمیدارد . فاطمه است. صدای پر از گلایه اش در سرسرای گوشم میپیچد. :_الو رفیق چطوری؟ +:سالم فاطمه. :_علیک السلام بی معرفت الدوله! یعنی کشته مرده ی مرامتم... نفسم را با صدا بیرون میدهم +:فاطمه وقت واسه گِلِگی زیاده... ول کن این حرفا رو متوجه آشفتگی کلامم میشود. :_چی شده نیکی؟ از اول شروع میکنم به توضیح،از ماجرای دخترعمه ی سیاوش تا آمدن مادرش و اینکه میآید تا مرا ببیند... فاطمه با ذوق میگوید. :_خب؟ +:تموم شد دیگه،همین :_همین؟؟ دختر حواست کجاست؟ خب کاملا واضحه مامانش واسه چی میآد مردد میپرسم +:واسه چی میاد؟ :_نیکی،طرف تا دخترعمه اش رو دیده پا به فرار گذاشته تشریف آورده پیش جنابعالی +:خب؟ دلم میخواهد فاطمه حرف دلم را بزند،چیزی که خودم ترس،شاید هم شرم دارم از گفتنش... فاطمه اما ناامیدم میکند :_وای بشر...از دست تو...بیخیال،میاد میفهمی دیگه. این دختر را نمیشود مجبور به حرف زدن کرد. +:باشه مرسی که زنگ زدی :_نیکی انگار حالت خوب نیس +:خوبم :_نیستی...فردا بیا همو ببینیم. ✨لینڪ قسمت اول👇 https://eitaa.com/Asheghaneh_Halal/83012 . . •🖌• بہ‌قلم: . . 𓆩مرجع‌به‌روزترین‌رمان‌ها𓆪 Eitaa.com/asheghaneh_halal •𓆩💞𓆪•