✨لیلی بی عشق✨
#Part_6
خیلیاشون کسی رو ندارن کمکشون کنه
منو مثل خانواده خودشون میبینن
مثل یه خواهر بزرگتر...
چجوری ازشون بگذرم؟ برای همین موندم
هیچ جا اول و اخرش کشور خودم نمیشه که
_واقعا نمیدونم چی بگم
خیلی کار قشنگی کردی اینو بدون هر موقع کمک خواستی میتونی رو ما حساب کنی
ناخوداگاه چشمام پر اشک شد
+خیلی ممنونم... خیلی ممنون
غذا ها رو آماده کردیم
و رفتم تو سالن و اقا جلال و علیرضا رو صدا زدم
+اقایون تشریف بیارید شام
*اومدیم
_به به چه بویی
خجالت کشیدم و سرمو پایین انداختم
+ممنونم
نشسته بودیم دور نیز و مشغول خوردن شام بودیم
که یهو حس کردم یه چیزی با سرم برخورد کرد
به سرعت نور برگشتم تا ببینم چی بوده ک
با چهره خندون کسی مواجه شدم که پایه تموم خرابکاریام تو این سالا بودش
که مسافرت بود و بی خبر برگشته بود
+ تو..تو کی برگشتی؟
_خیلی وقت نیست
دلم به شدت براش تنگ شده بود
خودمو تو یه حرکت تو بغلش انداختم
+پر رو نشی ها... دلم برات تنگ شده بود
حلقه دستاشو دورم محکم تر کرد
_ منم همینطور فسقلی
خودمو ازش جدا کردم
+بشین شام بخوریم
_باکمال میل
رو به مهمونا کرد
_معرفی نمیکنی
+ناهید خانم و اقا جلال هستن پدر و مادر اقا علیرضا ک برای خاستگاری اومده بودن
_خیلیم عالی
من سهیلم از دیدنتون خوشبختم
+ایشون دایی بنده هست
_حال میکنی داییتماااا
+اعتماد بنفستو برم
بشین شامتو بخور دایی عزیزززم
_باشه
نشست و مشغول صحبت کردن با بقیه شد
ادامه دارد...
✨لیلی بی عشق✨
#Part_7
علیرضا:
داشتیم شام میخوردیم و صحبت کردیم
که سر و کله پسر جوونی پیدا شد
نمیدونم کی بود ک لیلی انقدر صمیمی باهاش برخورد کرد و اونجوری بغلش کرد
در کسری از ثانیه حس میکنم از عصبانیت سرخ شدم
+ایشون دایی بنده هستن
اینو شنیدم اروم شدم و خداروشکر کردم ک کسی تو زندگیش نیست
لیلی:
شام خوردیم و ظرف ها رو با کمک ناهید خانم و بقیه جمع کردیم
این خونه یه اتاق رو به روی سالن داشت و دوتا اتاق دوبلکس هم داشت اتاق رو به روی سالن رو برای ناهید خانم و اقا جلال اماده کردم
+ناهید خانم؟
_جانم؟
+این اتاق رو براتون اماده کردم
بیاید ببینید کافیه یا وسیله دیگه ای لازم ندارید؟
_مرسی خوشگلم زحمت کشیدی
رو به علیرضا کردم ک مشغول صحبت با اقا جلال بود
+اقا علیرضا
_بفرمایید
+اتاق بالا رو هم برای شما اماده کردم
کنار اتاق خودمه
خواستید بیاید بالا ببینید اوکیه یا نه
_بله چشم
بلند شد و دنبالم اومد
اتاقش رو نشونش دادم
تایید کرد ک همچی کامله و رفتیم پایین پیش بقیه
علیرضا:
لیلی اتاقمو نشونم داد
از اینکه نزدیک اتاق خودش بود خوشحال بودم
حداقل زیاد میدیدمش
رفتیم پایین و روی مبل سه نفره نشستم
سهیل هم اونجا نشسته بود
مشغول خوش و بش شدیم
+به به اقا علیرضا
_خوبید اقا سهیل؟
+راستش از پیشوند اقا خوشم نمیاد
سهیل صدام کن
_همچنین
نگاهی به لیلی انداختم ک روی مبل تک نفره رو به روی ما نشسته بود و داشت با گوشیش کار میکرد
لبخند محوی زدم
رو به سهیل گفتم
_فکر کنم خیلی با هم صمیمی باشید
+خب اره تفاوت سنی زیادی نداریم
باهم بزرگ شدیم
_چجور ادمیه؟
+کی؟
_لیلی دیگه
+البته ک لیلی خانم
_بله ببخشید
+یه دختر لجباز و کله شق شیطون و اذیت کار پر رو و سرتق
لیلی ک توجهش به حرفای ما جلب شد با جیغ گفت:
*دایی صفت دیگه ای نبود ب من نسبت بدی؟
سهیل خندید
+خب مگه دروغ میگم
*دروغ نه ولی بزرگ نمایی زیاد میکنی
فعلا کار دارم ولی بعدا من با شما کار دارم اقا سهیل
اینو گفت و رفت سمت اتاقش
سهیل ادامه داد:
+نه ولی جدا لیلی خیلی مهربونه
به شدت ادم مستقلیه
از همون اول همیشه میخواست رو پای خودش وایسه
عاشق کمک کردن به بقیه هست
همینجوری ک میبینی با همه هم راحت ارتباط برقرار میکنه و خیلی خون گرمه
_واقعا شخصیت قشنگی داره
سهیل شیطون خندید
+شما مگه نیومدید خاستگاری ستاره؟
_ستاره کیه؟
+اومدی خاستگاریش بعد نمیشناسیش؟
_والا معرفی کردن گفتن دختر خوبیه ما هم اومدیم هیچی راجبشون نمیدونم
ادامه دارد...
✨️ At_Talischi ✨️
میخوام فعالیت کنما نمیدونم چیکار کنم😂
گمشو پی وی منو جواب بده
✨️ At_Talischi ✨️
نظری راجب به رمان داشتید خوشحال میشم بهم بگید🥲✨
من اون همه خودمو جر دادم عکس برا شخصیت ها پیدا کنم چرا رمانت عکس شخصیت نداره خانومم
✨️ At_Talischi ✨️
✨لیلی بی عشق✨ #Part_1 کلید رو توی در چرخوندم و وارد خونه شدم کتونی های مشکی رنگم رو از پام در اوردم
دوستان عزیز اینجا ذکر نشده ولی باید گفت🥲
رمان لیلی بی عشق:
به قلم انیتا
کپی برداری از این رمان پیگرد الهی دارد.قلب خود را سیاه نکنید🥲🌱