هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
اگه میشد و میتونستم و شرع و عُرف اجازه میداد که خالکوبی کرد، قطعاً همین سرو رو درست همینجا تتو میکردم. یه کلاشینکف هم پشت گردنم میزدم. یه ایرانِ به خطِ رقاع هم روی نبضِ مچِ دست راستم. رو نبض دست چپمم به خط نسخ مینوشتم نباز. همین، نباز.
روی سمت چپ سینهام هم مینوشتم یاعلی. جلوی گردنمم یه چیزی مینوشتم که اگه یه روزی تکفیریای خواست سرم رو ببُره اونقدری کُفری بشه که هم از جلو ببُره هم از کلاشینفِ پشت سرم، وحشیِ حروملقمه.
@ir_tavabin
• افکارِ آنه •
اگه میشد و میتونستم و شرع و عُرف اجازه میداد که خالکوبی کرد، قطعاً همین سرو رو درست همینجا تتو
من هم همینطور آقای موسوی...
من هم همینطور...
• افکارِ آنه •
برای یک عزیزی دعا کنید🙏🏽 حالش اصلا خوب نیست... دوستم و میگم. چند نفر دشمنش رو کتک زدن ، از خوشحالی ت
وای به جان کی قسم من دارم میترسم!!
این چرا داره مدام بیشتر و بیشتر میشه؟!
https://eitaa.com/pink_kiler/1305
دوستان جدی اگر میتونید کمک کنید🙏🏽
از مقدار کم نهراسید..
خدا بزرگ تر از آنست که فکر میکنید..
هدایت شده از موسیقی
میگویند در یک مجلسی از ژولیده نیشابوری پرسیدند: میتوانی فی البداهه شعری بگویی که ده تا کلمه " دل " درآن باشد و هر کدام معنای مختلفی داشته باشد.
و او رباعی زیر را در همان مجلس سرود.
دلبری با _دلبری _ دل از کفم دزدید و رفت
هرچه کردم ناله از دل _سنگدل _ نشنید ورفت
گفتمش ای دلربا دلبر _ز دل _ بردن چه سود؟!
از ته دل بر من _دیوانه دل _ خندید و رفت
برگرفته شده از eng-office.blog.ir
هدایت شده از موسیقی
من، بیخود و تو، بیخود؛ ما را کِه بَرَد خانِه؟
من، چند، تو را گفتم: «کم خور دو سه پیمانه!»؟
در شهر، یکی کس را هشیار نمیبینم
هر یک بَتَر از دیگر، شوریده و دیوانه
جانا! به خرابات آ تا لذَّتِ جان بینی
جان را چِه خوشی باشد، بیصحبتِ جانانه؟
هر گوشه، یکی مستی، دستی ز برِ دستی
وان ساقیِ هر هستی، با ساغرِ شاهانه
تو، وقفِ خراباتی، دخلت، مِی و خرجت مِی
زین وقف به هشیاران، مسپار یکی دانه
ای لولیِ بربطزن! تو، مستتری یا من؟
ای پیشِ چو تو مستی، افسونِ من، افسانه
از خانه بُرون رَفتم، مستیم به پیش آمد
در هر نظرش مُضمَر، صد گلشن و کاشانه
چون کشتیِ بیلنگر، کژ میشد و مَژ میشد
وز حسرتِ او مرده، صد عاقل و فرزانه
گفتم: «ز کجایی تو؟»، تَسخَر زد و گفت: «ای جان!
نیمیم ز ترکستان، نیمیم ز فرغانه
نیمیم ز آب و گِل، نیمیم ز جان و دل
نیمیم لبِ دریا، نیمی همه دُردانه»
گفتم که: «رفیقی کن با من که منم خویشت»
گفتا که: «بنشناسم، من، خویش ز بیگانه»
من، بیدل و دستارم، در خانهٔ خَمّارم
یک سینِه سخن دارم، هین شرح دهم یا نه؟
در حلقهٔ لنگانی، میبایدْت لنگیدن
این پند ننوشیدی، از خواجهٔ عُلیانه؟
سرمستِ چنان خوبی، کی کم بوَد از چوبی؟
برخاست فغان آخر، از اُستُنِ حنّانه
شمسالحقِ تبریزی! از خلق چه پرهیزی؟
اکنون که درافکندی، صد فتنهٔ فتّانه