203.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💫أَمَّنْ یُجِیبُ
✨الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ یَكْشِفُ السُّوءَ
💫خدایا به حق این آیه
✨مبارکه
💫هر عزیزی تو دلش هر
✨حاجتی دارد روا بفرما
💫شب زیباتون متبرک به
✨گرمی نگاه خدا
💫الــهی
✨دلخوشیهاتون افزون
💫جمع خانوادهتون پراز دلگرمی
✨آدینه بخیر 🌸
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
442.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱خواندن سوره #صافات در روز جمعه،
سرّی از اسرار است که پدرم خواندن آن را
در هر جمعه بر من واجب کرده بود
🎙مرحوم آیتالله فاطمینیا(ره)
هدیه به روح اموات مومنین و مومنات🌱
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
037 SaffatParhizgar037.mp3
زمان:
حجم:
2.4M
ترتیل سوره مبارکه صافات
استاد پرهیزکار
✨✨✨✨
🍃آوای رویش🍃
🌱خواندن سوره #صافات در روز جمعه، سرّی از اسرار است که پدرم خواندن آن را در هر جمعه بر من واجب کرده
🌿 چند نکته ناب از سوره مبارکه صافات
✨ ۱. نظم، مقدمه بندگی است.
سوره با سوگند به فرشتگانی آغاز میشود که «در صف» ایستادهاند؛ گویی قرآن میخواهد بگوید راه بندگی از نظم و مسئولیتپذیری میگذرد.
✨ ۲. توحید، پیام مشترک همه پیامبران است.
از نوح و ابراهیم تا موسی، هارون، الیاس، لوط و یونس؛ همه یک سخن داشتند: «فقط خدا را بپرستید.»
✨ ۳. ایمان، در لحظههای سخت سنجیده میشود.
ابراهیم علیهالسلام هنگامی که مأمور به قربانی کردن اسماعیل شد، تسلیم فرمان خدا بود و اسماعیل نیز با آرامش گفت:
«ای پدر! آنچه مأمور شدهای انجام بده.»
✨ ۴. دوستان، سرنوشت انسان را میسازند.
قرآن از مؤمنی یاد میکند که در بهشت، دوست گمراهکنندهاش را میبیند و میگوید: اگر لطف خدا نبود، من هم همراه او هلاک میشدم.
✨ ۵. خدا اهل احسان را فراموش نمیکند.
چندین بار در این سوره این پیام تکرار میشود:
«إِنَّا كَذَٰلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ»
«ما نیکوکاران را اینگونه پاداش میدهیم.»
🌸 شاید بتوان خلاصه سوره صافات را در یک جمله گفت:
اگر در راه خدا با اخلاص و استقامت بایستی، حتی اگر همه دنیا در برابر تو باشد، سرانجام یاری و پاداش الهی از آنِ تو خواهد بود.
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
🌿 چند نکته ناب از سوره مبارکه صافات ✨ ۱. نظم، مقدمه بندگی است. سوره با سوگند به فرشتگانی آغاز میشو
💠چه خوبه که بعد از قرائت سوره صافات به پاسخ این سوالات برسیم
✨چرا خداوند سوره را با «صف» آغاز کرده است، نه با عبادت یا ایمان؟
✨اگر نظم مقدمه بندگی است، چه بینظمیهایی مانع رشد معنوی ما میشود؟
✨چرا خداوند پس از هر داستان میفرماید: «إِنَّا كَذَٰلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ» و نمیگوید «المؤمنین»؟
در صورت تمایل، پاسخ به سوالات رو ارسال فرمایید 👇👇👇
https://punz.ir/message/09ZwJdx
.
🔸ایدۀ موفّق استهباناتیها برای مسجدی کردنِ بچهها🔸
🔹آیت الله حائری شیرازی🔹
استهباناتیها¹ پدرانشان از بچگی روی نمازشان کار میکردند. الآن هم اگر کسی از استهباناتیها به شهر دیگری برود، اول سراغ مسجدش میرود که مسجد این محل کجاست؟ جزو امتیازات خانهشان این است که به مسجد نزدیک باشد و به محض اینکه آنجا ساکن شدند، به سراغ مسجد میروند. یک حالت بیقراری نسبت به مسجد دارند.
برخی تحقیق کردند که چرا اینها نسبت به نماز و مسجد اینگونه هستند، به این نتیجه رسیدند که [این حالت به خاطر موقوفههای استهباناتیها برای مسجد بود]. اینها موقعی که بچه بودند و به مسجد میرفتند، مسجد موقوفهای برای بچههای خردسال داشته است؛ چون محصول استهبان، انجیر و بادام و گردو و انگور و کشمش است و رسمشان این بوده که مقداری از درختهایشان را وقف مسجد میکردند؛ آن هم مخصوص بچههای خردسال. این محصولات را در انبار مسجد میگذارند و خادم مسجد در صف جماعت نگاه میکند که چند تا بچۀ نابالغ و خردسال وجود دارد. به تعداد اینها، ظرفهای کوچک بیضی شکلی برمیدارد که به آنها میگویند «ته گنبد» و از این انجیر و گردو و بادام و کشمش در آن میریزد و میگذارد جلوی بچهها.
من جایی صحبت میکردم که کسی از پایین جمعیت، دستش را بالا برد. گفتم: چه میخواهی بگویی؟ گفت: من استهباناتی هستم و میخواهم حرف شما را تأیید کنم. گفت: من کفش نداشتم، اما در عین حال، پابرهنه میرفتم مسجد و کشمش و انجیر و اینها میخوردم. از آن به بعد به هر محلی که میروم، اول به سراغ مسجدش میروم و احساس علاقۀ خاصی به مسجدش دارم.
وقتی که یک فرد متمکن، انجیر و گردو و بادام و کشمش را برای مسجد وقف کرد، وقتی که فرزندِ آن واقف، به وقف عمل کرد، وقتی که خادم در این امانت خیانت نکرد و امانت را به حقش رساند و از اول تا آخر، همۀ اهل ایمان کارشان را کردند، این بچه اهل مسجد شد؛ این یعنی #کار_فرهنگی. کار فرهنگی که شاخ و دم ندارد. وقف کردن این درختها برای بچههای خردسال، کار فرهنگی است. شما هم میتوانید افراد را تشویق کنید که مثلاً یک باغ وقف کنند و میوههایش برای مسجد باشد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. یکی از شهرهای استان فارس که اهالی آن، معروف به دینداری و تدیّن هستند.
📖 منبع: راه رشد، ج4، ص115 (تهیه کتاب)
🙇♂بعضیا تا بیکار میشن یا مشغول فکر کردن هستن، با دندوناشون یا با دست🤌 دارن پوست لبشونو می کنند🤐 یا پوست های کنار ناخن هاشونو میکنن؛ آیا این پوست ها که جدا میشه پاک هستند یا خیر⁉️
❇️آیات عظام رهبری شهید ومکارم❇️
این پوست ها اگه موقع افتادنشون رسیده و به راحتی کنده می شوند، پاک هستند؛ اما اگه موقع کندن آنها نرسیده و و با درد و سوزش جدا میشن، بنابر احتیاط واجب باید از این پوست ها اجتناب و دوری کنید و اگه با دست کنده اید، باید دست خود را بشویید.
جای کندن پوست ها، اگه خون بیاید باید تطهیر شود؛ اما اگه خون نیاید شستن جای آن لازم نیست.
❇️نظر آیت الله سیستانی ❇️
اگر پوست های لب و جاهای دیگر بدن را بکنیم چنانچه روح نداشته باشد یعنی با درد و سوزش نداشته باشه و به آساني كنده شود پاك است.(آیت الله سیستانی در مورد کندن این پوست ها با درد و سوزش نظری نداده اند مقلدین ایشان در این مسأله می توانند به نظر آیت الله مکارم رجوع کنند و از این پوست ها اجتناب کنند).
#احکام_رویش
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_بیست_و_دوم تا رسیدن ب خونه کسی حرف نزد بابا رو تا اتاق راهنمایی کردم که استر
#رمان
#ناحله
#قسمت_بیست_و_سوم
از حرفم خندش گرفت
حتی فکر کردن به نبودشم اذیتم میکرد .
ولی با تمام وجود خوشبختیش و میخواستم
نگاهشو ازم گرفت و
+چرا وداع میکنی حالا ؟
_اخه انقدر که برات خواستگار نیومده بود فکر میکردم همیشه میمونی و آزارت میدم.
حالا ک فهمیدم قراره عروس شی بری ناراحت شدم
+ناراحت نشو واست زن میگیرم اونو آزار بده
_نه دیگه خواهر
خانومم و که آزار نمیدم رو سرمنگهش میدارم
+ اه اه اه حالم بهم خورد زن ذلیل بدبختتتت.
پاشو پاشو برو میخوام درس بخونم مزاحمم نشو .
آروم زدم تو گوشش ودراز کشیدم تا بخوابم
_ساعت ۶ بیدارم کن آماده شیم برگردونمتون شمال
+دوباره میای تهران ؟
_آره
مثه همیشه تا سرم رفت رو بالش از خستگی زیاد خوابم برد
_
+پاشو پاشو پاشو پاشو ممد پاشو پاشو پاشو پاشو
با صدای ریحانه از خواب پریدم .
یه چش و ابرو رفت و
+چهارساعته ما حاضریم خسته شدیم .
پاشو دیگه اه .
بلند شدم و رفتم دسشویی.
یه اب به سر و صورتم زدم و وسایلارو جمع کردم
بابا و ریحانه هم فرستاده بودم تو ماشین .
خیلی سریع در خونه رو قفل کردم و رفتم پیششون. همینکه نشستمتو ماشین به روح الله پیام فرستادم که" اوکی شد تشریف بیارین"
به دقیقه نکشیده پیامک داد و تشکر کرد .
وقتی بهش گفتمکه این دفعه طولانی میرم تهران و تا عید برنمیگردم خیلی اصرار کرد که زودتر ببیننمون
بعد اینکه با بابا و ریحانه در میون گذاشتم قرار شد فرداشب بیان خونمون
_وقتی که رسیدیم ساعت دو شب شده بود
همه خسته و کوفته تو رخت خواب ولو شدیم
واسه نماز صبح بیدار شدم و بقیه رو هم بیدار کردم
بعد خوندن نمازم رو سجادم خوابم برد
نمیدونم ساعت چند شده بود که با افتادن نور آفتاب تو صورتم بیدارشدم
تا بلند شدم دردی و تو ناحیه گردنم حس کردم
در اتاقم و باز کردم و رفتم سمت روشویی.
بعد اینکه صورتمو شستم و سرحال شدم رفتم آشپزخونه که ریحانه با دیدنم گفت
+عه سلام داداش .بیدار شدی؟بیا صبحونه
با تعجب گفتم
_بح بح ب حق چیزای ندیده و نشنیده چی شده ریحانه خانوم تنبلمون پاشده صبحانه درست کرده ؟
نکنه ک....
روشو برگردوند
خندم گرفت.
خیلی سریع یه لقمه بزرگ گرفتمو گذاشتم تو دهنم .
بعد خوردن چاییم شناور شدم سمت اتاق .
لباسامو پوشیدم و از ریحانه خداحافظی کردم که گفت
+کجا به سلامتی ؟
_میرم خرید کنم چیزی نداریم تو خونه .تو هم زنگ بزن به علی و زنداداش واسه امشب
+چشم داداش
سرمو تکون دادمو بعد پوشیدن کفشم رفتم سمت ماشین
__
زنگ خونه رو زدم و با دستای پر وارد شدم .
_ریحانههه بیا کمکم دیسک کمر گرفتم .
خیلی سریع خودشو رسوند به من
وسایلو دادم دستشو رفتم که بقیه رو از تو ماشین بیارم که نگاهم به هدیه ای که واسش گرفته بودم افتاد .
لای پالتوم قایمش کردم .با کیسه های میوه و جعبه ی شیرینی که تو دستم بود رفتم سمت در و با پام هلش دادم .
دزدگیر ماشینو زدم که درش قفل شد .
رفتم تو آشپزخونه و وسایلو گذاشتم رو اپن!
+اوووو چقد خرید کردی اقا داداش
جیبت خالی شد ک حالا چرا انقد جو میدی
کی گفته ک من قبول میکنم ؟
بی توجه به حرفش شونمو انداختم بالا و رفتم تو اتاقش و روسریِ گل گلی ای که براش هدیه گرفته بودم و گذاشتم رو لباساش و از اتاقش اومدم بیرون .
خونه رو برق انداخته بود.
همه چی سر جاش بود .
یه نگاه به اطراف کردمو
_بابا کجاس ؟
+تو اتاقش داره کتاب میخونه
_قرصاشو بهش دادی؟
+بله خیالت تخت.
رفتم پیش بابا و راجع به روح الله باهاش حرف زدم و نظرشو پرسیدم
یه نیم ساعت کنارش نشستم و بعدش از خونه زدم بیرون .
از اینکه ریحانه دیگه بزرگ شده بود خیلی خوشحال بودم.
دلم میخواست زودتر سر و سامون بگیره.
ولی نمیدونستم چرا راجع به خودم تعلل میکردم.
شاید به قول ریحانه غرورم اجازه نمیداد کسیو ببینم و از نظرم هیچکس اهلِ زندگی نبود و با شرایطم کنار نمیومد..
ولی خب واقعا نمیدونستم حکمتش چیه .
خیلی سعیم بر این بود تا کسیو انتخاب کنم که همه جوره بهم بخوره .
خلاصه سنی هم ازم گذشته بود و خلاف عقیدم که پسر فوقش باس تا سن ۲۴ سالگی ازدواج کنه دیگه ۲۶سالم شده بود و تقریبا همه دوستام ازدواج کرده بودن جز محسن که اونم تازه ۲۲ سالش شده بود
شایدم دلیل ازدواج نکردنم هم این بود ک همه ی فکر و ذکرم ریحانه بود
که اگه ان شالله ماجراش با روح الله درست شه خیالم راحت میشد از جانبش .
تقریبا چیزی تا عید نمونده بود و قرار بود با بچه های سپاه بریم مناطق جنوب واسه تفحص شهدا که سال تحویل دل یه خانواده شهیدُ شاد کنیم !
ادامه دارد...
نویسندگان:#فاطمه_زهرا_درزی و #غزاله_میرزاپور