نکته شماره ۱۶۷
نکات سفر قهرمان_ بخش اول
اهمیت دنیای عادی در سفر قهرمان
در مقام ویراستار داستانی یکی از مواردی که روی آن تأکید میکنم نگارش طرح رمان بر اساس الگوی 《سفر قهرمان 》 است.
در این سلسله نکات به مقوله سفر قهرمان و ریزهکاریهای نگارش یک طرح رمان خوب بر اساس این الگو میپردازم.
_دنیای عادی قانعکننده در سفر قهرمان_، حیاتیترین نقطه آغاز داستان است. این مرحله، نه تنها خواننده را با قهرمان و زندگی روزمرهاش آشنا میکند و بستری برای همدلی میسازد، بلکه *مشکلات پنهان* و *محدودیتهای درونی* قهرمان را به نمایش میگذارد. اهمیت آن در این است که تضاد میان *جهان شناخته شده* و *جهان ناشناخته* را پررنگ میکند و تحول شخصیت را باورپذیر میسازد. اگر این دنیا به خوبی ترسیم نشود، تحول قهرمان بیمعنا شده و ریسکهای سفر کمرنگ میشوند.
مثال:
در ناتور دشت: دنیای عادی هولدن کالفیلد، شامل مدرسههای شبانهروزی، روابط سطحی با همسالان و بیگانگی او با دنیای بزرگسالان است. این تصویر اولیه از بیقراری و عدم تطابق هولدن، تحول درونی و سفر او برای درک معنای زندگی و پاکی را بسیار پررنگ میکند.
در هری پاتر و سنگ جادو: دنیای عادی هری در خانه دورسلیها، سرشار از آزار، نادیده گرفته شدن و احساس بیارزشی است. این دنیای عادی محدود و خاکستری، تضاد شدیدی با ورود او به دنیای جادویی هاگوارتز ایجاد میکند و نیاز او به تعلق، قدرت و کشف هویت واقعیاش را برجسته میکند.
#نکات_نوشتن
خرمن کلمات
یادداشتهای مسعود آذرباد
@Azarbadir
شماره دوتا نکته آخر را به جای اینکه ۱۶۶ و ۱۶۷ بزنم، به اشتباه و سهواً ۱۹۶ و ۱۹۷ زدم!
هیچکس هم نیامد تذکر بده!
خرمن کلمات _ مسعود آذرباد
سید مید: راوی آینده
به عنوان کسی که همواره دغدغهی ادبیات علمی-تخیلی و نگارش در این ژانر را داشتهام، امروز با دیدن نام سید مید در یادداشتهایم، بهانهای یافتم تا هم از او سخن بگویم و هم از دنیای علمی-تخیلی.
سیدنی جی. مید (۱۹۳۳-۲۰۱۹)، مشهور به سید مید، یک طراح صنعتی نئو-فوتوریست بود. او را بیش از همه به خاطر معماری بصری بینظیرش در فیلمهای شاخصی چون «بلید رانر»، «بیگانهها» و «ترون» میشناسیم. مید نه تنها چشماندازهای آینده را ملموس ساخت، بلکه نگرش ما به امکانات تکنولوژیک و جوامع آینده را دگرگون کرد. آثار او فراتر از زیباییشناسی، بازتابی از تفکر عمیق و منطق طراحی در خلق جهانهای تخیلی بود.
حالا این سوال پیش میآید که ما به عنوان نویسندگان ژانر علمی-تخیلی، چه درسهایی از یک طراح مفهومی میتوانیم بیاموزیم؟
اولین درس در باورپذیری جهانی است که میسازیم. مید تنها یک وسیله یا ساختمان طراحی نمیکرد؛ او برای آن یک زیستبوم کامل میساخت. زیستبوم او در هر جزئی، منطق و زیباییشناسی کلی جهان را بازتاب میداد. ما نویسندگان نیز میتوانیم از این رویکرد الهام بگیریم تا عناصر مختلف داستانمان – از معماری شهرها گرفته تا طراحی لباس شخصیتها و فناوریها – همگی در یک هارمونی بصری و مفهومی قرار گیرند. این یکپارچگی، به خواننده کمک میکند خود را در جهانی ملموستر و باورپذیرتر غرق کند.
درس دوم در منطقی بودن ایدههاست. طراحیهای مید، هرچند جسورانه بودند، اما همواره بر پایهای از منطق عملکردی و مهندسی استوار بودند. وسایل نقلیه او میتوانستند واقعاً حرکت کنند و سازههایش، علیرغم ظاهر شگفتانگیزشان، از نظر ساختاری محتمل به نظر میرسیدند. ما نیز به عنوان نویسنده، باید فناوریها و آینده را به گونهای خلق کنیم که ضمن حفظ خلاقیت و نوآوری، از یک منطق درونی پیروی کرده و از صرف خیالپردازی محض فراتر روند.
سید مید واقعاً راوی آینده بود. تصویرسازیهای او بدون نیاز به توضیحات متنی، بلافاصله حس و حال، مقیاس و حتی برخی از قوانین آن جهان را منتقل میکرد. در یک داستان علمی-تخیلی نیز باید با توصیفات دقیق و تأثیرگذار بصری، هم فضاسازی کرد و هم اطلاعات زیادی را به صورت غیرمستقیم به خواننده منتقل ساخت.
چهارمین درس، توجه به جزئیات است. هر خط، هر سطح و هر نورپردازی در طراحیهای او هدفمند بود. با پرداختن به جزئیات ظریف محیطها، شخصیتها و اشیاء، به داستانتان عمق و اصالت بدهید.
یکی از برجستهترین تواناییهای مید، برقراری تعادل میان آشنایی و بیگانگی در طراحیهایش بود. او عناصری از واقعیت موجود را به گونهای دگرگون میساخت که همزمان نوآورانه و غریب به نظر میرسیدند، اما در عین حال ریشههایی در واقعیت داشتند که برای مخاطب قابل درک بود. جهانی که یک نویسنده میآفریند نیز باید هم به اندازه کافی نو و متفاوت باشد تا تخیل خواننده را برانگیزد، هم آنقدر دور از ذهن نباشد که ارتباطش با آن قطع شود. این نکته برای مخاطب ایرانی، که تجربه کمتری در خواندن علمی-تخیلی بومی دارد، بسیار کلیدی است و راه رفتن بر لبه تیغ محسوب میشود.
آخرین درسی که میتوان از او آموخت، اهمیت ایده گرفتن است. همانطور که او را راوی آینده میدانیم، شاید نگاه دقیق به آثارش جرقه یک رمان علمی-تخیلی جدی را در ذهن ما بزند.
پ.ن: تصاویری که به متن ضمیمه کردهام، چند نمونه از آثار او است. خودتان نیز حتماً باقی آثارش را جستوجو کنید.
خرمن کلمات
یادداشتهای مسعود آذرباد
@Azarbadir
سید مید (مردی که عینک زده است) در استودیوی خود در حال نظارت بر تولید نسخه ماکت یک خودروی آینده.
خرمن کلمات
یادداشتهای مسعود آذرباد
@Azarbadir
خاطرات یک شکست خوب
موقع نوشتن مست جنگ شکست خوردم. داستان این شکست از آغاز نوشتنش شروع شد. آنجایی که در جلسات آموزشی که آقای شهسواری حضور داشت، درباره نقش رمان در پالایش نویسنده حرف میزد. خلاصهاش را بخواهم برایتان بگویم این میشود:
«نویسنده در نوشتن رمان، نه تنها باید شخصیتهای خود را به سمت یک تغییر ببرد، بلکه خودش هم باید یک قدم رو جلو بردارد. یعنی از نیازهای روانشناختی و اخلاقیاش آگاه شود و با آنها روبهرو شود. لزومی ندارد حتما با همه مشکلات روحی و روانیاش مبارزه کند و پیروز شود اما لازم است حداقل با بزرگترینشان روبهرو شود. در اینجا اصل روبهرو شدن است نه پیروز شدن.»
من هم چنین ماجرایی داشتم. من برادر کوچکتری دارم که صد و هشتاد درجه باهم اختلاف داریم! به جز شباهت ظاهری که آن هم ژنتیکی است و انتخابی نیست، هیچ چیز خاصی نداریم که ما را بهم پیوند بزند. «سعید» دَه سال از من کوچکتر است. من درونگرا هستم و اون برونگرا. من منطقی هستم و او احساسی. من شهودی هستم و او حسی. حتی در زمینه اعتقادی هم شبیه هم نیستیم.
موقعی که میخواستم مست جنگ را بنویسم، تازه اسبابکشی کرده بودم. از قم به تربت حیدریه آمده بودم و به برادرم نزدیک شده بودم. اما تجربه ده سالهام نشان میداد آب ما دو برادر در یک جوی نمیرود و سری را که درد نمیکند دستمال نمیبندند! آنقدر از او فراری بودم که حتی نمیخواستم نشانی خانهام را بداند. اما یک روز وقتی داشتم مست جنگ را مینوشتم، یادش افتادم. یاد حرفهای محمدحسن شهسواری هم افتادم. نمیدانم این حرفها حرف خودش بود یا از منبعی دیگر گرفته بود اما درستی آن حرفها به من تلنگز زد.
قرار بود نوشتن مست جنگ به من چه چیزی اضافه کند؟ فقط یک بخش جدید در رزومه کاریام باشد یا فرصتی را فراهم کند که به آدم بهتری تبدیل شوم؟ خیر سرم، هر چه نباشد من ادعای مسلمانی دارم! آیا این است اسلامی که من کتابهایش را خوانده بودم؟
همانجا تصمیم گرفتم نبرد نهایی این رمان را بهبود ارتباطم با برادرم قرار بدهم. برادری که به تمام ایدههای فکری تو نگاه انتقادی دارد، دیر اقناع میشود و موقعیتش به تو، موقعیت حمله است. چقدر که من بابت رفتارهای او حرص خوردم! چقدر که بابت حرفهایش خشمم را فرو خوردم! چقدر که آخر سر، کاسه صبرم شد و کار به دعوا و جنجال کشید. انگار هر چه تلاش میکردم نه تنها اثر مثبت نداشت که حتی وضع بدتر میشد. من هم مثل قهرمان داستانم، هر کاری که برای بهبود اوضاع برمیداشتم، فقط وضع را بدتر میکرد اما باز هم کوتاه نیامدم. دوباره و سه باره و ده باره تلاش کردم. تمام آن ماههایی که مست جنگ را مینوشتم، درگیر و دار بودم.
میخواستم ارتباط بدی را که بین من و برادرم ایجاد شده بود، اگر بهتر نمیکنم لااقل بدتر نکنم اما باقی شخصیتهای زندگی هم نقش داشتند. از خودش بگیرید تا بقیه.
همانطور که مست جنگ به نبرد نهایی خودش رسید، من هم به نبرد نهایی ماجرای خودم رسیدم. من با ترسم روبهرو شدم. سعید، از نظر سنی نزدیکترین برادر من بود. ما پنجتا برادر بودیم که تا آن موقع دوتایشان به رحمت خدا رفته بودند. همه، مخصوصا خودمان توقع داشتیم که ما قدر همدیگر را بدانیم. باهم بیشتر بسازیم و علاوه برخودمان، حداقل حال مادرمان را که شوهرش را یازده سال پیش از دست داده بود و تمام امیدش بعد از خدا به ما بود، بهتر کنیم. اما افسوس!
خرمن کلمات
یادداشتهای مسعود آذرباد
@Azarbadir
خرمن کلمات _ مسعود آذرباد
خاطرات یک شکست خوب موقع نوشتن مست جنگ شکست خوردم. داستان این شکست از آغاز نوشتنش شروع شد. آنجایی که
بخش دوم)
من در نبرد نهایی زندگیم در آنجا، با بزرگترین نیاز روانشناختی و اخلاقیم روبهرو شدم اما شکست خوردم! من نتوانستم آن قدم اساسی را بردارم و وضع را بهبود ببخشم اما بابت روبهرو شدن با ترسم خوشحالم. من کیفیت پایین رابطهام با برادرم را توجیه نکردم. فرافکنی نکردم و به گردن بقیه نینداختم. مثل رمانهای روشنفکری ادبی، در کنج ذهنم با خودم حرف نزدم. کنش و واکنش نشان دادم و داستان زندگیم را جلو بردم اما خب آنقدری قوی نبودم که پیروز شوم. بابت شکستم ناراحتم اما بابت شجاعتم در روبهرو شدن با ترسهایم خوشحالم.
نوشتن مست جنگ، کمترین سودی که برای من داشت، من را به شناخت بهتری از خودم و جهان پیرامونم رساند. این فایده کمی نیست اگر بخواهیم به عمقش برویم.
صد البته که من استثناء نیستم. هر نویسندهای که بخواهد پیشرفت واقعی در نوشتنش داشته باشد، هر نویسندهای که بخواهد نوشتنش واقعا روی دیگران اثر بگذارد باید چنین چیزی را بگذارند. هر نویسندهای که میخواهد نویسنده بماند باید هر نوشتن، برایش یک بهانه برای بهبود شخصیت خودش باشد.
لازم نیست مثل من حتما یک برادر با افکار متضاد داشته باشید! اما باید از نیازهای اخلاقی و روانشناختی خودتان آگاه باشید. باید بدانید بزرگترینشان چیست و در هر نوشتن، به سراغ همان بزرگترین بروید و با او روبهرو شوید. اصل، روبهرو شدن است. اصل، نترسیدن و شجاعت است. حالا یا مثل من بازنده میشوید یا برنده شدن نصیبتان میشود. هر کدام که باشد فرقی ندارد. تا وقتی جرأت روبهرو شدن با ترسهایتان را دارید، شما در طرف درست ایستادهاید. شاید لازم باشد در این میان از دیگران کمک بگیرید، به سراغ مشاور بروید و خیلی کارهای دیگر بکنید اما انجام بدهید. نویسندگی فقط نوشتن یک داستان سرگرمکننده نیست، نوشتن آغاز پالایش است. پالایشی که اول از نویسنده شروع میشود بعد به سراغ شخصیتهای داستان میرود و در نهایت به سراغ مخاطب میرود.
حتی اگر داستانتان، داستان هشدار و عقوبت است، باز هم دست از پالایش برندارید. قرار نیست همه داستانها پایانی خوش داشته باشد، اما قرار است ما را به عنوان نویسندهاش به وضعیت بهتری برساند.
پ.ن: موقعی که مست جنگ را مینوشتم با خودم فکر میکردم آیا دیگران فکر خواهند کرد جلالالدین و ملکشاه، من و سعید هستیم. راستش نه! خیلی حواسم بود که این بخش از زندگی روی داستان اثر نگذارد. چون واقعا ربطی ندارد. اسم پدر ما هم مثل پدر جلالالدین و ملکشاه، محمد بود اما شباهت ما در همین حد است، نه بیشتر!
خرمن کلمات
یادداشتهای مسعود آذرباد
@Azarbadir
نکته شماره ۱۶۸
نکات سفر قهرمان_ بخش دوم
اهمیت دعوت به ماجرا در سفر قهرمان
در مقام ویراستار داستانی یکی از مواردی که روی آن تأکید میکنم نگارش طرح رمان بر اساس الگوی 《سفر قهرمان 》 است.
در این سلسله نکات به مقوله سفر قهرمان و ریزهکاریهای نگارش یک طرح رمان خوب بر اساس این الگو میپردازم.
*دعوت به ماجرا* نقطه عطفی است که تعادل دنیای عادی قهرمان را برهم زده و او را به سمت دنیای ناشناخته سوق میدهد. یک دعوت قوی، *کاتالیزور* تحول قهرمان است، خطرات را آشکار میکند و انگیزه * لازم * برای آغاز سفر را به او میدهد. اگر این دعوت ضعیف باشد، قهرمان دلیلی برای ترک منطقه امن خود ندارد و داستان قدرت و کشش دراماتیک خود را از دست میدهد؛ تحول شخصیت نیز بیمعنا میشود. این مرحله، آغازگر کشمکش اصلی و زمینهساز مسیر پرچالش قهرمان است.
مثال:
در رمان بیگانه اثر آلبر کامو دعوت به ماجرا مرگ مادر مورسو است. این رویداد ظاهراً بیاهمیت در ابتدا، زنجیرهای از اتفاقات را رقم میزند که مورسو را به سمت تجربهی دادگاه، زندان و در نهایت رویارویی با بیمعنایی هستی سوق میدهد. این دعوت ساده، او را از زندگی بیتفاوتش بیرون میکشد و به سوی کشفی فلسفی هدایتش میکند.
در جلد اول مست جنگ، جلالالدین هم از سوی پدرش سلطانمحمد به سلطنت و مبارزه علیه مغولان منصوب میشود و هم شبیخون مغولان به محل سکونت او، وی را وادار میکند که سرانجام بیتوجهی به امور کشور را کنار بگذارد و علیه مغولان کاری بکند. با اینکه میداند مبارزه علیه مغولان بسیار خطر دارد.
#نکات_نوشتن
خرمن کلمات
یادداشتهای مسعود آذرباد
@Azarbadir