"اغلب بهترین قسمتهای زندگی، زمانی بودهاند که هیچ کاری نکردهای و نشستهای دربارۀ زندگی فکر کردهای؛ منظورم این است که مثلاً میفهمی که همهچیز بیمعناست. بعد به این نتیجه میرسی که خیلی هم نمیتواند بیمعنا باشد؛ چون تو میدانی بیمعناست و همین آگاهی تو از بیمعنا بودن تقریبا معنایی به آن میدهد… میدانی منظورم چیست؟ بدبینی خوشبینانه"
𝔅𝙖r𝙣𝙚𝙮𝙨 𝔉𝙪𝙣 𝙝𝙤𝙪𝙨𝙚'
من فقط تو چشماش خیره شدم و هیچی نگفتم. جولیا لبخند زد و نزدیک تر اومد و گفت: -"نگران چیزی نباش، نمی
بعد از اینکه کلاس تموم شد ، سریعا بیرون اومدم ، دویدم تا اون دیونه جولیا منو پیدا نکنه ، نزدیک بود از پله ها بیوفتم پایین.
بلاخره پایین که رسیدم یه نفس عمیقی کشیدم و رفتم جایی که هیچ وقت کسی سراغش نمیرود.
کتابخانه مدرسه، قدیمیبود، بی جون بود ، پس قطعا کسی فکرشو نمیکنه کسی واقعا این تو باشد.
نشستم و کتاب خوندم. کتاب زیاد چیز خاصی نبود.
صدای خنده یی اومد ، کتاب رو که رو چشام گذاشته بودم رو آوردم پایین و دید-
-"خیلی بدی اگه هنو فکر میکنی که دوستت نیستم"
چشام حال اخمویی شدن
"چون نیستی ، غیر از این؟"
جولیا نگام کرد و کمی عقب تر نشست و گفت :
-"باشه،تو دوستم نیستی ،هر چه فکر کنی ، اصلاهرچی بخوای همون کارو انجام میدم"
چشام از کتابه زل زد به چشمای جولیا و گفتم:
"هان-؟"
جولیا لبخند زد و هیچی نگفت ، بلند شد از جاش سرم را ناز کرد و رفت.
'این دختر عقلش رو از دست نداده؟' به خودم گفتم.
#سر_کلاس
#پارت_۳
𝔅𝙖r𝙣𝙚𝙮𝙨 𝔉𝙪𝙣 𝙝𝙤𝙪𝙨𝙚'
چ خوب بود این-
به خدا اگه خودم فهمیده باشم چی نوشتم-🗿
𝔅𝙖r𝙣𝙚𝙮𝙨 𝔉𝙪𝙣 𝙝𝙤𝙪𝙨𝙚'
به خدا اگه خودم فهمیده باشم چی نوشتم-🗿
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا