eitaa logo
باران | پند و حکایت 📚
22.8هزار دنبال‌کننده
739 عکس
604 ویدیو
2 فایل
پند و حکایت: 📚 خِرد، میراثی است که به شما می‌رسد. ✨ واکاوی حکمت در آینه‌ی داستان. 🌐 کلوب هلدینگ باران: 🆔 https://eitaa.com/Baran_Holding/7 با ما همراه باشید🙏🏼
مشاهده در ایتا
دانلود
باران | پند و حکایت 📚
کل‌کل با ۲۰۶ آلبالویی قسمت یازدهم از ۲۰ طوفانِ هوندا در محوطه‌ی کارخانه و اعترافِ بزرگ! هوا تاریک شد
کل‌کل با ۲۰۶ آلبالویی قسمت دوازدهم از ۲۰ جشن در شمرون و سورپرایزِ سوئیچِ طلایی! شب از نیمه گذشته بود اما هوای خنکِ دربند و شمرون، انگار تمام خستگیِ امتحان‌ها و کل‌کل‌های طولانیِ ترم را از تنمان بیرون می‌کرد. رستورانِ سنتیِ بزرگی که بابای ترانه، حاج‌آقا امیری، رزرو کرده بود روی یک تختِ چوبیِ بزرگ کنار تخت‌سنگ‌های کوه پایه‌ریزی شده بود. صدای برخوردِ آبِ رودخانه با سنگ‌ها و بوی کبابِ داغ و چای هل‌دار، فضا را بی‌نظیر کرده بود. من با همان کاپشن چرمِ بابا روی تخت نشسته بودم. ترانه کنارم بود، با یک پالتوی چهارخانه شیک و شالِ قرمزی که روی شانه‌هایش افتاده بود. صورتش از شدت خنده‌ها و تبریک‌های بابایش گل انداخته بود. کامران هم که از بعدازظهر مثل سایه دنبال ما آمده بود، آن‌طرف‌تر داشت با کباب‌های شیشلیک دلی از عزاداری درمی‌آورد! حاج‌آقا امیری استکان چای‌اش را روی نسترنِ نعلبکی گذاشت، تکیه داد به پشتیِ ترمه و با لبخندی که بالاخره پنهانش نمی‌کرد نگاهم کرد: — «خب پیمان‌پسر... از اولشم معلوم بود تو اهالیِ کم آوردن نیستی. سهراب فکر می‌کرد با چهار تا کلمه آلمانی و ماشینِ مدل بالا می‌تونه دلِ ترانه رو ببره، اما خبر نداشت دخترِ من دل داده به جربزه و معرفت!» ترانه تا این حرف را شنید، لبه‌ی شالش را کشید روی صورتش، زیرچشمی نگاهم کرد و با خنده‌ای پر از ناز و خجالت گفت: — «بابا! تو هم که کلاً رفتی سمتِ تیمِ هوندا! تا دیروز می‌گفتی پیمان ژل‌زده‌ست و با موتور دود می‌کنه!» همه زدیم زیر خنده. کامران در حالی که داشت تکه‌ای کباب برداشت، داد زد: «حاج‌آقا! پیمانژل می‌زنه، ولی کتیرایش اصله! هونداش هم اگزوزش صدای عشق میده!» حاج‌آقا دستش را کرد توی جیبِ کتِ انگلیسی‌اش. یک جعبه‌ی کوچک و کادوییِ سورمه‌ای‌رنگ بیرون آورد و گذاشت روی میز، درست جلوی دستِ من! من جا خوردم. ابروهایم را در هم کشیدم و گفتم: — «حاج‌آقا! این چیه‌؟ من که کاری نکردم... نمره ۲۰ حقِ خودِ ترانه بود، درس خوند و حقش رو گرفت.» حاج‌آقا امیری جعبه را باز کرد. یک سوئیچِ نو و درخشانِ ۲۰۶ آلبالویی توی جعبه می‌درخشید! روی سوییچ یک جاسویچیِ نقره‌ای بود که رویش حک شده بود: شاهِ هوندا 85. حاج‌آقا با لحنی پر از ابهت و گرمی گفت: — «این جایزه‌ی معدل الفِ دخترمه، اما سوئیچ دومش مالِ توعه پیمان! از فردا این دختر باید با حواسِ جمع بره دانشگاه. تو هم استادِ حسابداریشی، هم بادیگاردِ اختصاصی! از امروز هر وقت هوندا خسته‌ت کرد، ۲۰۶ آلبالویی زیر پای هردوتونه!» چشم‌های من و ترانه هم‌زمان چهارتا شد! ترانه پرید بالا و با خوشحالی داد زد: — «وای بابا! باورم نمیشه! یعنی پیمان می‌تونه با ۲۰۶م رانندگی کنه؟!» من نگاهی به سوئیچ انداختم، نگاهی به چشم‌های پر از شوقِ ترانه، و بعد سوئیچ را با خونسردیِ لاتیِ خودمی چرخوندم بین انگشت‌هایم: — «ممنون حاج‌آقا! لطف دارید... اما شاهِ هوندا مرکبِ خودش رو با هیچی عوض نمی‌کنه! این سوئیچ دستِ من امانت می‌مونه تا فقط موقعی که ترانه خانوم یادش رفت راهنما بزنه، خودم بشینم پشتِ فرمان!» ترانه قاه‌قاه زد زیر خنده، چنگالِ پلاستیکی‌اش را به حالتِ تهدید گرفت سمتم: — «پرو رو نگاه تو رو خدا! من راهنما نمی‌زنم یا تو که وسط اتوبان تک‌چرخ می‌زنی آقای حسینی؟!» — «فعلاً که معدل الف شدی خانمِ ۲۰۶! از فردا ترم جدید شروع میشه و نبردِ تازه داریم!» موقع برگشت، حاج‌آقا با ماشینِ خودش رفت. من و ترانه ماندیم و اتوبانِ خلوتِ شبانه. ترانه سوئیچِ آلبالویی را داد دستِ من: — «امشب تو بران پیمان... می‌خوام ببینم رانندگیِ شاهِ هوندا با ماشین چطوریاست!» پشتِ رولِ ۲۰۶ آلبالویی نشستم. بوی نوییِ ماشین و گرمای بخاری، فضای داخل اتاق را پر کرده بود. ترانه تکیه داد به صندلی، سرش را چرخاند سمتِ من و با صدای بسیار آرام و پر از عشقی زمزمه کرد: — «پیمان... مرسی که هستی. اگر تو نبودی، من الان فرانکفورت بودم و داشتم با سهراب قهوه تلخ می‌خوردم!» دست را گذاشتم روی دنده، با نیشخند گفتم: — «قهوه تلخ چیه خانم؟ ما چای هل‌دارِ زرتشت رو داریم! تازه... ترم جدید کلی درسِ سخت داریم!» ترانه دستش را گذاشت روی دستِ من روی دنده، و ۲۰۶ آلبالویی در امتدادِ چراغ‌های شبانه‌ی تهران به راه افتاد...
🌷گروه زیارتی سفينة‌النجاة۳۱۳ مجری سفرهای ✅اقتصادی ✅وی آی پی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ❤️کاظمین. ❤️سامرا ❤️نجف. ❤️کربلا 🌷فقط ۵/۹۰۰ حرکت سه شنبه هر هفته از تهران و قم 🌺🌺🌺 https://eitaa.com/joinchat/2527593205C5201727df5
کربلا ۵/۹۰۰ !!😳 تو این شرایط اقتصادی قیمت خیلی مناسبی دارند. پیشنهاد می کنم با کاروانشون برید کربلا ما رو هم دعا کنید🤲 https://eitaa.com/joinchat/2527593205C5201727df5
ضرب‌المثل: «هر که بامش بیش، برفش بیشتر.» ریشه و داستانش: در گذشته خانه‌ها بیشتر سقف‌های کاهگلی یا شیب‌دار داشتند و در فصل زمستان، برف روی پشت‌بام جمع می‌شد. طبیعی بود که هر خانه‌ای که بام بزرگ‌تری داشت، مقدار برف بیشتری هم روی آن جمع شود و صاحب خانه مجبور باشد زحمت بیشتری برای پارو کردن و نگهداری از آن بکشد. به‌مرور این اتفاق ساده تبدیل شد به یک مفهوم عمیق‌تر: هرچه دارایی، مقام، قدرت یا مسئولیت یک نفر بیشتر باشد، گرفتاری‌ها و مسئولیت‌هایش هم بیشتر می‌شود. 📌 مثال امروزی: کسی که یک کسب‌وکار بزرگ دارد، درآمد بیشتری هم ممکن است داشته باشد؛ اما در مقابل، کارمند، هزینه، مسئولیت و نگرانی بیشتری هم دارد. مفهوم کلی: امکانات و موقعیت بیشتر، معمولاً مسئولیت و دردسر بیشتری هم به همراه دارد. 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
🌿 کلینیک تخصصی طب سنتی دکترفلاح 🔹 کیست تخمدان 🔹 فیبروم و میوم رحم 🔹 اندومتریوز 🔹 تنبلی تخمدان 🔹 ناباروری ✨ مشاوره تخصصی و برنامه درمانی اختصاصی، بدون دمنوش ،بدون روغن @badr_al_nojom 💠لینک کانالمون https://eitaa.com/joinchat/3302228744Cff7b12fde6
تا حالا فکر کردی شاید ریشه خیلی از دردات رو اشتباه گرفتی؟دردای قاعدگی که هر ماه مثل کابوس میان و میرن... کیست، فیبروم، یا مشکلاتی که هر دکتر یه چیز میگه... حالا وقتشه به بدن و ریشه‌هات برگردی... https://eitaa.com/joinchat/3302228744Cff7b12fde6
12.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آرامش در طوفان🌱 داستانی جالب و شنیدنی💚 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
من ، دختر رعیت‌زاده‌ای زیبا بودم. و ناف بریده‌ی پسر عموم، از همون بچگی همه می‌گفتند عروس پسرعمومم؛ و همین حرفا باعث شده بود که نه یک دل بلکه صددل عاشق پسر عموم بشم عشقی که تمام دنیام شده بود. روز عقد، درست وقتی فکر می‌کردم به آرزوم رسیدم، یدفعه داریوش خان، پسر نصرالله‌خان، با افرادش به خونمون حمله کردن. اونا دنبال برادرم بودن که گناه بزرگی کرده بود ولی وقتی چشمش به من افتاد، به‌جای انتقام، تصمیمی گرفت که همه‌ی آرزوهامو نابود کرد اون رو پدرم کرد و گفت......😱 برای خواندن ادامه داستان روی لینک زیر بزنید👇👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2000553361C7fff6762ae
من ، دختر رعیت‌زاده‌ای زیبا بودم. و ناف بریده‌ی پسر عموم، از همون بچگی همه می‌گفتند عروس پسرعمومم؛ و همین حرفا باعث شده بود که نه یک دل بلکه صددل عاشق پسر عموم بشم عشقی که تمام دنیام شده بود. روز عقد، درست وقتی فکر می‌کردم به آرزوم رسیدم، یدفعه داریوش خان، پسر نصرالله‌خان، با افرادش به خونمون حمله کردن. اونا دنبال برادرم بودن که گناه بزرگی کرده بود ولی وقتی چشمش به من افتاد، به‌جای انتقام، تصمیمی گرفت که همه‌ی آرزوهامو نابود کرد اون رو پدرم کرد و گفت......😱 برای خواندن ادامه داستان روی لینک زیر بزنید👇👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2000553361C7fff6762ae
هدایت شده از حکایت های بهلول
همه ی چیزهای از دست رفته، یک روز برمیگردند! اما درست وقتی که یاد میگیریم چطور بدون آن ها زندگی کنیم.. ╭───᪣ │ °•○●° @abohloolaghil |داسـتان های بهــلول ╰───────────────────᪣
🌙 شب بخیر عزیزان امشب دلتون رو بسپارید به آرامش خدا؛ فردا شاید یکی از زیباترین حکایت‌های زندگی‌تون شروع بشه… 🤍🌙 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
🌞 صبح بخیر اهلِ حکایت 🌿 صبح یعنی یک فرصت تازه برای نوشتنِ قصه‌ای قشنگ‌تر از دیروز... امروزتان پر از اتفاق‌های خوب، دلِ آرام و لبخندهای از ته دل. ❤️ ☀️ صبح‌تون بخیر و دلتون روشن 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ