eitaa logo
رمان تهکوک
79 دنبال‌کننده
3 عکس
1 ویدیو
1 فایل
🚫اصکی؟ چنلتو فی🐘ل میکنم 🚫اگه با BTS مشکل داری صیکتو بزن 🚫همه ی رمان هامون فیکن
مشاهده در ایتا
دانلود
به نام خدا نام داستان: دلبر هات من نویسنده: شخصیت ها: کوک، ته، جین و........ ژانر: مافیایی، هیجانی، اسمات تاریخ پایان: نامشخص خلاصه: کوک، پسری بازیگوش و پرورشگاهی که از وقتی چشم باز کرده در پرورشگاه بوده ته، آدمی سرد و جدی، رئیس پرورشگاه و بزرگترین مافیای کره در این داستان، در یک روز، در یک لحظه، ته به پسرکی بازیگوش دل میبندد و آن را به فرزندی قبول میکند بعد از مدتی ته پیشنهادی به کوک میدهد و باعث به وجود آمدن داستان جدیدی میشود....
: اسلحه ام رو توی جیبم گذاشتم و بی تفاوت به طرف شوگا برگشتم ته: اینو جمعش کنید و جنازه اش رو ببرید و یک هفته جلوی نگهبان ها آویزون بزارید تا درس عبرت بشه برا همه شوگا: چشم رئیس به سمت در انبار حرکت کردم و خارج شدم یک هفته ایی میشد که نرفته بودم پرورشگاه به عمارت که رسیدم ماشین رو به نگهبان سپردم که ببره و تمیزش کنه و خودمم وارد عمارت بزرگم شدم عمارتی که کامل مشکی و طلایی بود، رنگ مورد علاقم بعد از یک دوش نیم ساعته، کت و شلوار مشکی و پیراهن مشکی پوشیدم الان احساس راحتی میکردم، چون خون اون مردک پست رو از لباسم تمیز کرده بودم دو دکمه اول پیراهنم رو باز گذاشتم و موهام رو حالت دادم ولی بازم یک شاخه جلوی صورتم افتاد پالتو بلند و مشکیم که عاشقش بودم رو پوشیدم و از خونه خارج شدم بعد از نیم ساعت به پرورشگاه رسیدم " پرورشگاه مهربان بانو " اسم مادرم رو برای پرورشگاه انتخاب کرده بودم چون خیلی دوست داشت هوای بچه های بی سرپرست رو داشته باشه و جایی درست کنه که اون بچه ها زندگی کنن در واقع چون خودشم پرورشگاهی بود کلید انداختم و در پرورشگاه رو باز کردم در جواب نگهبان پرورشگاه که سلام داده بود سرم رو تکون دادم با دیدن اون همه پسر بچه ی ناز و شیطون که بازی میکردن انگار از اون پوسته ی سخت و خشن خارج شدم..........
از بین بچه ها رد میشدم که یکی محکم با سینه سفتم برخوردم کرد پسر بچه آخ بلندی گفت و نزدیک بود بیوفته که سریع گرفتمش پسر بچه: هوی آقای به ظاهر محترم ( مالک کوک فکر نکنم اینو یادت باشه😂) هواست کجاس؟ با تعجب به بچه نگاه کردم که با سرکشی و تخسی تمام داشت بهم فحش میداد کم کم عصبانی شدم، هیچ کس حق نداره به رئیس بزرگترین باند مافیای کره فحش بده بعد این بچه ی نیم وجبی هر چی میخواد میگه محکم بازوی لاغرش رو گرفتم و یکم فشار دادم ته: تا بلایی سرت نیاوردم برو بچه جون پسر بچه: مثلا میخوای چیکار کنی؟ کلافه و عصبی به موجود بامزه ولی لجباز رو به روم نگاه کردم بازوش رو ول کردم و میخواستم از کنارش رد بشم که یهویی از پشت پرید روم و موهام رو گرفت توی دستای کوچولوش ته: هی بچه چیکار میکنی؟ موهامو ول کن عه پسر بچه: به من نگو هی، هی خودتیا، دلم میخواد موهات رو میکشم دستاش رو گرفتم و میخواستم جدا کنم که دستم رو گاز گرفت صدای عربده ام کل پرورشگاه رو برداشت کثافت بدجور گاز گرفته بود از روی کمرم اومد پایین و دویید و فرار کرد با عصبانیت دنبالش دوییدم که بگیرمش ولی سرعت زیادی داشت خسته شدم و ایستادم و با نفس نفس بهش نگاه کردم برگشت سمتم و زبونش رو در آورد و گفت: هی هی هی دیدی نمیتونی بهم برسی آقای به ظاهر محترم؟ میدونست که از این حرفش عصبانی میشم و بازم تکرارش کرد اگه این بچه برای من میبود کاری باهاش میکردم که نتونه بفهمه محترم و غیر محترم چیه با فکری که به سرم زد نیشخندی زدم من خیلی وقت بود که تنها زندگی میکردم چطور بود اگه این بچه ی سرکش رو به فرزندی قبول کنم و بعد از من رئیس باند بشه؟ بچه ی بامزه ایی هم بود و میتونستم وقتم رو باهاش پر کنم همینطور میتونستم این بچه ی سرکش و رام و مطیع خودم کنم با این فکر بی توجه به نگاه های اون بچه به سمت دفتر مدیر پرورشگاه رفتم.............
به دفتر مدیر رسیدم و بدون در زدن در اتاق رو باز کردم آقای سونگی بدون اینکه سرش رو بگیره بالا با صدای بلند گفت: هوشش چخبرته؟ مگه تویله اس؟ سرش آورد بالا و با دیدن من رنگ از رخش پرید و سریع بلند شد از روی صندلی آقای سونگی:ببخ...ببخشید...من...نم..یدونستم... دستم رو به علامت سکوت گرفتم بالا ته: خفه حوصله زر زر تو رو ندارم، دیگه تکرار نشه از مادر زاده نشده کسی به من بی احترامی کنه بدون توجه به ترس و بدن لرزون اون رفتم و روی صندلیش نشستم و اونم مثل یک بچه ی خطاکار کنار صندلی ایستاده بود ته: برو کنار پنجره رفت و کنار پنجره ایستاد ته: اون بچه ایی که پیرهن آبی و شلوار سبز پوشیده و کنار زمین والیبال ایستاده رو میخوام به فرزندی بگیرم سونگی: اما...اون بچه.. ته: مشکلی داری؟ مشکلی داری بگو حلش کنم ولی از راه خودم مردک ابله آب دهنش رو پر سر و صدا قورت داد سونگی: نه...نه مشکلی نیست کار هاش رو انجام میدم و بهتو... بدون اینکه اجازه بدم حرفش رو تموم کنه بلند شدم ته: پسره رو با خودم میبرم، رزومه و تمام مشخصات خودش و اینکه چطور اومده اینجا همین الان روی میز باشه! با ترس رفت و بعد از چند مین با یک پوشه قرمز رنگ اومد و اونو روی میز گذاشت و عقب رفت پرشه رو برداشتم و نیشخندی زدم و از اتاقش خارج شدم به سمت اون بچه رفتم که داشت با یک پسر بچه کوچیک تر از خودش دعوا میکرد و موهاشو میکشید بدون اینکه بهش چیزی بگم بازوش رو گرفتم و کشیدمش دنبال خودم پسر بچه: هوی هوی منو کجا میبری؟ ولم کن در جلو ماشین رو باز کردم و انداختمش داخل ماشین و خودمم سوار شدم با یک حرکت سریع از اون پرورشگاه دور شدیم شروع کرد به جیغ و داد کردن و خودشو به در میکوبید ته: هوی مرتیکه بی پدر و مادر حرو.مزاده وایسااااا با پشت دست محکم کوبیدم توی دهنش ته: خفه شو تا نزدم دندونات رو توی دهنت خورد کنم................
. یک هفته از موقعی که کوک رو به فرزندی گرفتم میگذره و باهاش خیلی صمیمی شدم کل مدارکش رو با اسم خودم ثبت کردم و پرونده مدرسه اش رو هم بردم مدرسه ای که میخواستم جانشینِ من باید توی رفاه زندگی میکرد توی این چند روز این بچه احساس عجیبی رو در من به وجود آورده بود احساس میکنم کوک هورمون های مردانه ام رو فعال میکنه و بهش کشش دارم مثلا دیروز که مدیر مدرسه بهم گفت توی مدرسه قلدری میکنه و من با چون تنبیهش کردم، انگار از تنبیهش لذت میبردم این احساسات داره دیوانم میکنه و کنترل کردنش سخته چند روز قبل هم خواب بد دیده بود و شبش کنار من خوابید با به یاد آوردن نفس های داغش روی پوست سرد سینه ام دوباره داغ شدم بلند شدم و لباس هام در آوردم و رفتم حمام توی حموم خیلی ناخوداگاه تصاویری میومد جلو چشمام که خیلی تحریک کننده بود در حالی که زیر دوش آب سرد بودم اما بدنم داغ بود و دلم رابطه میخواست کوک: بابایی؟؟؟ رفتی حموم؟ با صدای بچه گانه کوک بیشتر تحریک شدم لعنتی خیلی هات بود این بچه ته: بله؟ آره حمومم کوک: میشه.... منم بیام؟ ته: واسه چی؟ الان من میام بیرون تو بیای حموم کوک: نه نه دلم میخواد با شما حموم کنم خیلی ناخوداگاه قبول کردم که بیاد داخل و باهام حموم کنه لباس هاش رو در آورد و اومد کنارم زیر دوش............