#دلبر_هات_من
#part_3
به دفتر مدیر رسیدم و بدون در زدن در اتاق رو باز کردم
آقای سونگی بدون اینکه سرش رو بگیره بالا با صدای بلند گفت: هوشش چخبرته؟ مگه تویله اس؟
سرش آورد بالا و با دیدن من رنگ از رخش پرید و سریع بلند شد از روی صندلی
آقای سونگی:ببخ...ببخشید...من...نم..یدونستم...
دستم رو به علامت سکوت گرفتم بالا
ته: خفه حوصله زر زر تو رو ندارم، دیگه تکرار نشه از مادر زاده نشده کسی به من بی احترامی کنه
بدون توجه به ترس و بدن لرزون اون رفتم و روی صندلیش نشستم و اونم مثل یک بچه ی خطاکار کنار صندلی ایستاده بود
ته: برو کنار پنجره
رفت و کنار پنجره ایستاد
ته: اون بچه ایی که پیرهن آبی و شلوار سبز پوشیده و کنار زمین والیبال ایستاده رو میخوام به فرزندی بگیرم
سونگی: اما...اون بچه..
ته: مشکلی داری؟ مشکلی داری بگو حلش کنم ولی از راه خودم
مردک ابله آب دهنش رو پر سر و صدا قورت داد
سونگی: نه...نه مشکلی نیست کار هاش رو انجام میدم و بهتو...
بدون اینکه اجازه بدم حرفش رو تموم کنه بلند شدم
ته: پسره رو با خودم میبرم، رزومه و تمام مشخصات خودش و اینکه چطور اومده اینجا همین الان روی میز باشه!
با ترس رفت و بعد از چند مین با یک پوشه قرمز رنگ اومد و اونو روی میز گذاشت و عقب رفت
پرشه رو برداشتم و نیشخندی زدم و از اتاقش خارج شدم
به سمت اون بچه رفتم که داشت با یک پسر بچه کوچیک تر از خودش دعوا میکرد و موهاشو میکشید
بدون اینکه بهش چیزی بگم بازوش رو گرفتم و کشیدمش دنبال خودم
پسر بچه: هوی هوی منو کجا میبری؟ ولم کن
در جلو ماشین رو باز کردم و انداختمش داخل ماشین و خودمم سوار شدم
با یک حرکت سریع از اون پرورشگاه دور شدیم
شروع کرد به جیغ و داد کردن و خودشو به در میکوبید
ته: هوی مرتیکه بی پدر و مادر حرو.مزاده وایسااااا
با پشت دست محکم کوبیدم توی دهنش
ته: خفه شو تا نزدم دندونات رو توی دهنت خورد کنم................
.
#دلبر_هات_من
#part_5
یک هفته از موقعی که کوک رو به فرزندی گرفتم میگذره و باهاش خیلی صمیمی شدم
کل مدارکش رو با اسم خودم ثبت کردم و پرونده مدرسه اش رو هم بردم مدرسه ای که میخواستم
جانشینِ من باید توی رفاه زندگی میکرد
توی این چند روز این بچه احساس عجیبی رو در من به وجود آورده بود
احساس میکنم کوک هورمون های مردانه ام رو فعال میکنه و بهش کشش دارم
مثلا دیروز که مدیر مدرسه بهم گفت توی مدرسه قلدری میکنه و من با چون تنبیهش کردم، انگار از تنبیهش لذت میبردم
این احساسات داره دیوانم میکنه و کنترل کردنش سخته
چند روز قبل هم خواب بد دیده بود و شبش کنار من خوابید
با به یاد آوردن نفس های داغش روی پوست سرد سینه ام دوباره داغ شدم
بلند شدم و لباس هام در آوردم و رفتم حمام
توی حموم خیلی ناخوداگاه تصاویری میومد جلو چشمام که خیلی تحریک کننده بود
در حالی که زیر دوش آب سرد بودم اما بدنم داغ بود و دلم رابطه میخواست
کوک: بابایی؟؟؟ رفتی حموم؟
با صدای بچه گانه کوک بیشتر تحریک شدم
لعنتی خیلی هات بود این بچه
ته: بله؟ آره حمومم
کوک: میشه.... منم بیام؟
ته: واسه چی؟ الان من میام بیرون تو بیای حموم
کوک: نه نه دلم میخواد با شما حموم کنم
خیلی ناخوداگاه قبول کردم که بیاد داخل و باهام حموم کنه
لباس هاش رو در آورد و اومد کنارم زیر دوش............
رمان تهکوک
. #دلبر_هات_من #part_5 یک هفته از موقعی که کوک رو به فرزندی گرفتم میگذره و باهاش خیلی صمیمی شدم
به خاطر ۳۰تایی# شدنمون گذاشتم
#دلبر_هات_من
#part_6
لباس هاش رو در آورد و اومد کنارم زیر دوش
کوک: بابایی؟
ته: بله؟
کوک: من فردا میخوام با دوستام بعد از مدرسه برم پارک
ته: نه
کوک: چرا؟
ته: گفتم نه یعنی نه، شما هنوز بچه ای و نباید تنهایی جایی بری
کوک: ولی من داره ۱۸ سالم میشه
ته: گفتم نه
بعد از اینکه با هم دوش گرفتیم و من کلی تحریک شده بودم از حموم خارج شدیم
خیلی حالم بد بود و واقعا نیاز به رابطه داشتم
ولی از رابطه با دختر خوشم نمیومد و دلم کوک رو میخواست
بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم خوابم برد
صبح روز بعد، کوک رو به دبیرستان رسوندم و به طرف شرکت راه افتادم
کار های شرکت رو انجام دادم و راه افتادم به سمت مدرسه ی کوک، که برم دنبالش
جلوی مدرسه رسیدم و هر چقدر که دنبالش گشتم نبود، مدیر مدرسه هم گفت که با دوستاش اومده بیرون از مدرسه
یادم اومد که گفته بود میخواد با دوستاش بره پارک، اینبار دیگه ازش ساده نمیگذشتم، یکبار دیگه هم این کار رو تکرار کرده بود
تقریبا ۳ ساعت بود که همه ی پارک ها رو گشته بودم و بلاخره پیداش کردم
توی پارکی که چند خیابون با مدرسه فاصله داشت، نشسته بود و داشت سیگار میکشید
به سمتش رفتم که با دیدن من سیگار از دهنش افتاد و با وحشت بهم نگاه میکرد، بدون هیچ حرفی بازوش رو گرفتم و محکم فشار دادم و دنبال خودم کشیدمش
توی ماشین انداختمش و با سرعت به سمت خونه راه افتادم
کوک: با..بابایی... بخدا...غلط کرد..
پشت دستم مکحم کوبیده شد توی دهنش که خفه شد
ته: هیس...ساکت تا برسیم خونه و حسابتو برسم
.............................#part_7..............................
در عمارت باز شد و داخل شدم
ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم
بازوش رو گرفتم و محکم دنبال خودم کشیدمش
هلش دادم داخل و در خونه رو قفل کردم و کلید رو گذاشتم توی جیبم
با خونسردی کتم رو در آوردم و آویزان کردم، آستین های پیراهنم رو دادم بالا و بهش نگاه کردم
ته: نگفته بودم تنهایی جایی نری؟
کوک: بابایی غلط...
داد زدم: گفته بودم یا نگفته بودم؟؟
با لرز جواب داد: گف...گفته بودین
ته: نگفته بودم سیگار کشیدن ضرر داره؟؟
کوک: گفته بودین
ته: پس خودت میدونی الان حقته که تنبیهت کنم
سرش رو انداخت پایین، به سمتش رفتم و بازوش رو گرفتم و به سمت آشپزخونه راه افتادم
ته: شلوارتو در بیار
کوک: چی؟
ته: گفتم شلوارتو در بیار، کری؟؟
سریع شلوارش رو در آورد
به سمت سینک ظرفشویی رفتم و بهش اشاره کردم بیاد نزدیک
باسنش رو خیس کردم و یک سیخ کباب کلفت از کنارم برداشتم
ته: با هر ضربه میگی ببخشید بابایی
کوک: چشم
گرفتمش و خَمِش کردم روی میز و اولین ضربه رو محکم زدم روی باسن خیس و سفیدش..............
#دلبر_هات_من
#part_8
خمش کردم روی میز و اولین ضربه رو محکم زدم روی باسن خیس و سفیدش
کوک: آخ... ببخشید بابایی
ضربه بعدی رو محکم تر زدم، بعدی محکم تر از قبلی
ضربه بعدی از ضربه قبلی محکم تر نشست روی باسنش
کوک: آخ... بابایی..ببخشید بخدا غلط کردم....آخ...درد میکنه تروخدا
بدون توجه ضربه بعدی رو محکم تر زدم
دیگه از درد و هق هق نمیتوانست معذرت خواهی کنه
تقریبا ۱۰ دقیقه فقط زدم و کوک از درد هیچی نمیگفت و فقط صدای آخ و ناله اش میومد
ضربه آخر رو خیلی محکم زدم که نتونست تحمل کنه و شروع به التماس کرد
کوک: آخخ... تروخدا دیگه تکرار نمیکنم.... درد داره
سیخ کباب رو انداختم کنار و آستین های پیراهن مشکیم رو دادم پایین
کوک از ترس هنوز همونجوری مونده بود و تکون نمیخورد
ته: تا وقتی نگفتم تکون نمیخوری!
رفتم و خیلی ریلکس روی صندلی نشستم و به باسنش که بعضی جاهاش خون میومد نگاه کردم
ضرب دستم خیلی محکم بود و با همین چند ضربه باسنش خون میومد
میدونستم خیلی درد داره مخصوصا الان که اینجوری هم ایستاده بود، ولی حقش بود
چند دقیقه گذشت و اون هنوز همونجا ایستاده بود و من بی توجه داشتم قهوه میخوردم
ته: بیا اینجا
آروم تکونی به خودش داد و ایستاد و از درد صورتش درهم شد
آروم و با سر پایین اومد و جلوم ایستاد و دستاش رو گرفت عقب
لیوان قهوه ای که دستم بود رو محکم گذاشتم روی میز که صدای بلندی ایجاد کرد و کوک توی جاش پرید
ته: بهت فرصت میدم کارتو توضیح بدی
کوک: من... چیز شد..
ته: مثل آدم!
کوک: من... دوستام گفتن که بریم بیرون و یکم دور بزنیم، منم وقتی شما اجازه ندادید مجبور شدم یواشکی برم باهاشون
ته: سیگار چی پس؟
کوک: اونو... خیلی وقته... میکشم
آروم و با ظاهری خونسرد از جام بلند شدم
به ظاهر آروم بودم ولی از درون داشتم از خشم و عصبانیت منفجر میشدم
پشت سرش ایستادم و.......
#اد_کوک
#دلبر_هات_من
#part_9
پشت سرش ایستادم که از ترس لرزید
سرم رو خم کردم پایین و کنار گوشش با صدای خشداری گفتم:
ته: خودت خرابش کردی، من میخواستم تنبیهت رو همینجا تموم کنم ولی خودت با غلطی که کردی کاری کردی بهت رحم نکنم
کوک: بابایی....ببخشید... غلط کردم...دیگه تکرار نمیشه
ته: تکرار رو که دیگه مطمئنم بعد از این تنبیه هات نمیکنی ولی باید بفهمی جزای کسی که به حرف من گوش نمیده چیه
همونطور که راه میرفتم با آرامش و خونسردی جلوش ایستادم و چونه اش رو گرفتم و صورتش رو آوردم بالا
ته: اول؛ از این به بعد به مدت ۲ ماه توی خونه حبس میمونی و فقط تا مدرسه میری که خودم میبرمت و میارمت، دوم؛ هر شب ۴ ساعتی که من توی دفتر کارم کارهام رو انجام میدم تو گوشه ی اتاق روی یک پا می ایستی
سوم؛ گوش ممنوع، تلویزیون ممنوع، هیچ تفریحی نداری
کوک: م..م..ن من معذرت میخوام باب...
قبل از اینکه حرفش رو تموم کنه نمیدونم چرا ولی گفتم: بابا نه، از این به بعد به من میگی ددی، ببینم چیز دیگه ای گفتی زندت نمیزارم
کوک با تعجب و ترس بهم نگاه کرد
خودمم نمیدونم چرا همچین حرفی زدم
چند ساعتی از تنبیه های کوک گذشته بود و اون توی اتاقش بود و منم توی دفتر کارم
تصمیمم رو گرفته بودم
من به کوک کشش داشتم و از تنبیه کردنش لذت میبردم
میخوام کوک لیتلِ من باشه و منم ددی اون باشم..............
#اد_کوک
رمان تهکوک
#دلبر_هات_من #part_9 پشت سرش ایستادم که از ترس لرزید سرم رو خم کردم پایین و کنار گوشش با صدای خش
این ته توی یک هفته عاشق کوک شد 🦦💔