#دلبر_هات_من
#part_21
*تقریبا ۲ هفته از اون نامه گذشته بود* و زندگی به روال قبل برگشته بود
تازه از شرکت برگشته بودم و خیلی خسته بودم
کوک هم توی اتاقش بود و فکر کنم داشت درس میخوند
خوشحال بودم که به درسش اهمیت میده
از روی تخت بلند شدم و رفتم که به کوک سر بزنم و ببینم چیکار میکنه
به طرف اتاقش راه افتادم و در اتاقش رو یهویی باز کردم که دیدم وسط اتاق ایستاده و وقتی منو دید یچیزی رو سریع پشت سرش قائم کرد
اخم کوچکی روی پیشونیم نقش بست
آروم به سمتش راه افتادم
ته: چی پشتت قائم کردی!؟
کوک: هان؟ چی؟ نه نه منکه چیزی قائم نکردم
ته: دستات رو بیار جلو ببینم!
با ترس نگاهم کرد و بیشتر دستاش رو عقب برد
ته: کوک گفتم دستات رو بیار جلو وگرنه جوری تنبیهت کنم به خاطر سرپیچی که از درد خوابت نبره
بازم فقط با ترس نگاهم کرد
نزدیکش شدم و دستاش رو آوردم جلو
با دیدنِ بسته ی سیگار توی دستاش، با خشم نگاهش کردم که با وحشت نگاهم میکرد
ته: این چیه دستت توله سگ؟
کوک: ددی...این...این چیزه...من میخواستم بندازمش دور بعدش...بعدش چیز شد و...
نزاشتم ادامه بده و سیلی محکمی توی صورتش زدم
ته: حالا دیگه حرفای منو نشنیده میگیری؟ من بهت نگفتم یکبار دیگه سیگار دستت ببینم زندت نمیزارم؟ هانننن؟
#اد_کوک
#دلبر_هات_من
#part_22
دستش رو گرفتم و کشیدمش سمت تخت
انداختمش روی تخت و رفتم طناب آوردم
با طناب دست و پاهاش رو به تخت بستم که هق هقش کل اتاق رو پر کرد
شلاق نازکم رو برداشتم، از این شلاق برای تنبیه کوک اصلا استفاده نمیکردم چون خیلی نازک بود و دندونه های تیزی داشت
شلاق رو برداشتم و دور دستم پیچیدمش
بالا بردم و محکم فرود آوردم
جیغ بلندی کشید و سعی کرد کارش رو توجیه کنه ولی رفتم یک تکه پارچه از گوشه ی اتاق برداشتم و دهنش رو بستم
دوباره شلاق رو بالا بردم و محکم فرود آوردم روی بدنش
جیغ هاش توی پارچه خفه میشد و فقط اشک هاش پایین میومد
عصبانی بودم ولی نمیخواستم زیاده روی کنم
۵ ضربه محکم زدم و شلاق رو انداختم کنار
رفتم از داخلِ آشپزخونه قوطی فلفل سیاه رو برداشتم و برگشتم داخلِ اتاق
دست و پاهاش رو باز کردم و به پشت خوابوندمش
دوتا از انگشت هام رو فرو کردم داخل س.و.ر.ا.خ.ش و وقتی یکم باز شد،
ظرف فلفل رو باز کردم و به اندازه یک قاشق ریختم داخلِ س.و.ر.ا.خ.ش
چند ثانیه گذشت و سوزش رو احساس کرد
شروع کرد به گریه کردن و خودشو به تخت میکوبید
میدونستم الان حاضره شلاق بخوره ولی این سوزش رو احساس نکنه
رفتم ساعت کوچیکِ کناره تخت رو، روی ۳ دقیقه تنظیم کردم
۳ دقیقه صبر کردم و کوک از سوزش و درد دیگه بیحال شده بود
وقتی ساعت زنگ خورد، دست و پاهاش رو باز کردم
ته: برو خودتو بشور
بدونِ توجه به وضعیتش سریع بلند شد و رفت داخل دستشویی
خودمم با خونسردی رفتم وسایل رو جمع کردم......
#اد_کوک
#دلبر_هات_من
#part_23
شب شده بود و کوک کنارم روی مبل نشسته بود و داشتیم فیلم میدیدیم
کوک راحت نبود و اونم بخاطره پلاگِ بزرگی که واسش گذاشته بودم بود
از جام بلند شدم و رفتم دستشویی
کارم که تموم شد برگشتم و میخواستم بشینم اما......
با جایِ خالیه کوک مواجه شدم
کجا رفت این بچه؟
ته: کوکک؟؟؟ کجا رفتی؟؟
جوابی نشنیدم
راه افتادم به سمت اتاقش
ولی توی اتاق هم نبود
هر چقدر که صداش میزدم کسی جواب نمیداد
با نگرانی برگشتم طبقه پایین
با دیدنِ برگه ی کوچیکی روی میز، رفتم و برگه رو برداشتم
نامه: سلامی دوباره آقای تهیونگِ کوچک، بهت گفتم که دوباره برمیگردم، این کوچولو پیشِ من میمونه و من انتقامم رو ازت میگیرم، منتظره دست های قطع شده ی این کوچولو باش، جین
با وحشت اون نامه از دستم افتاد و خبر نداشتم که این نامه ی کوچیک، تازه شروعِ جدیدی برای بازیِ انتقام های گذشته است.....
#اد_کوک
#دلبر_هات_من
#part_24
جلوی بادیگارد ها ایستادم
ته: تا فرداشب همین موقع، اگه تونستید کوک رو پیدا کنید که هیچی، ولی اگه نتونید اونو برگردونید روزگارتون رو سیاه میکنم، اونا تونستن تا داخلِ خونه ی من بیان و کوک رو ازم بدزدن ولی شما آشغالخور های حرومزاده خبردار نشدیدددد( عربده)
جیهوپ( رفیق صمیمی و رئیس بادیگارد ها): ببخشید رئیس، کسایی که آقای کوک رو دزدیدند رو نمیتونیم به راحتی پیدا کنیم چون هیچ ردی ازشون نیست
ته: باید پیداشون کنید!!!
داخل عمارت شدم و با حرص و عصابانیت میزِ کنارم رو انداختم که تکه تکه شد
اگه بلایی سرِ کوک بیارن زندشون نمیزارم
رفتم از داخلِ اتاقم اسلحه ی مشکلی طلایی که ازش استفاده نمیکردم رو برداشتم
پالتوی مشکیم رو پوشیدم و چکمه هام رو پام کردم
نگاه کوتاهی به عمارت انداختم و خارج شدم
سوارِ لامبورگینیِ مشکیم شدم و بقیه ی بادیگارد ها هم با ماشین های کاملا مشکی پشت سرم راه افتادن
من کوک رو پیدا میکردم؛ هر جوری که شده
به گردنش یک جی پی اس وصل کرده بودم و به گوشیم وصل میشد که اگه گم شد و یا جایی رفت بتونم پیداش کنم
ولی فکر کنم دیشب که رفت حموم خاموشش کردم
گوشیم رو روشن کردم و دیدم پیامی از طرف یک شماره ناشناس برام اومده
پیام رو باز کردم که................
#اد_کوک
فندق: این ته چرا اینجوریههه کم مونده برای تنبیه پاشه چاقو فرو کنه تو دل کوک
Ahyon: نونوم
kook: خخخ، دیگه رمانه تو فقط بخون
فندق هام اد کوک که رمان مینیویسه براش مشکلی پیش امده نمیدونم تا کی ولی من به جاش رمان مینویسم ولی شاید دیر کنم دستم کنده
#مالک_اهیون