eitaa logo
‹𝑩𝒂𝒈𝒉𝒂𝒂|بـ‌ـَقــــآ›
635 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
1.2هزار ویدیو
5 فایل
* ⟨⟨میانِ هیاهوی جهان و تپشِ بی‌قرارِ زمان؛ کمی ایستادن، با یک فنجان چای و یک داستان...⟩⟩ * [بقا؟جریان تپنده‌ی زندگی‌.]
مشاهده در ایتا
دانلود
تاحالا شده به این فکر کنید ک از هم جدااشین ؟؟ — شما چرا امروز کمر بستید از این سوالا میپرسید؟ فکر کردن بهش ناراحت کننده اس.... _ نچ بشخصه هیچوقت راجب بی دلیل یه این چیزا فکر نمیکنم الانم علتی ندارم دنبال علتشم نیستم مخصوصا وقتی موضوعه...باشه
این بنات الحسینی ک میگید چیه؟ لینکشو می‌زارید؟ — کانال هیئتمونه تئاتر و .... برید داخلش بیشتر متوجه میشوید بله حتما _ بنات الحسین ماییم دخترای امام حسین🤓
با این که تازه اومدما ولی خیلی ازتون خوشم اومده — موندگار باشید خداروشکر _ خوش اومدید خیلیم عالی
‹𝑩𝒂𝒈𝒉𝒂𝒂|بـ‌ـَقــــآ›
اخیییییییغدبییذمودبصژنمپذبیرمودلیخکذ بچههههههنننبنمیمسپیخمبپمصمزپزو
خب مثل این که تموم شد دوستم شما پارت ها رو بزار مداحیم ب درخواست دوستان دو سه تا بزار من باید برممممم شبت بخیررر شب همتون بخیر خدافظظ
*آن ســـوییِ سـکوت*🌱🌙 به قلم: نگار نور⁷²¹ بعضی وقتا آدما از استرس یه چیزایی رو قاطی میکنن،برای همین من ترجیح میدم آروم و کامل بشنوم اگر لازم شد،میتونیم سوال ها رو یکی‌یکی جلو بریم تا چیزی جا نمونه هر توضیحی که بدی،کمک می‌کنه تصویر دقیق‌تری از قضیه داشته باشم هدف این نیست که تو رو تحت فشار بذاریم؛هدف اینه که حقیقت ماجرا روشن بشه منم به کارم برسم پس راحت باش و هرچی یادت هست، همون‌طور که بوده بگو _بخدا من نمیخوام اذیت کنم فقط میترسم اصلا نمیتونم حرف بزنم من دارم از حقیقت فرار میکنم اونوقت شما انتظار داری حقیقتو برا کتابگونه بیان کنم؟! +از چی میترسی؟! نترس من پیشتم مراقبتم نمیزارم چیزی بشه فقط اعتراف کن از حقیقت نباید فرار کنی تهش همچی روشن میشه فقط منو داری علاف میکنیو خودتو زجرکش اونقد خسته بودم اونقد کم اورده بودم اونقد اذیت شده بودو سر این پرونده ک داشتم با حالت زار این حرفارو میزدم _میشه فعلا از بقیه اعتراف بگیرید تا من به خودم بیام یکم +کی به خودت میای؟! _نمیدونم +بی کسو کاره این یارو من از کی اعتراف بگیرم اخه باید از تو اعتراف بگیریم تا به کسای دیگه برسم باباش مرده مامانش مرده برادرش مرده فقط اثر تو از زندگیش باقی مونده _از مهیار رفیقش بازجویی کنید +فردا صبح به محض اینکه بیام اینجا میگم بیارنت برای بازجویی لطفا از خوش رفتار بودنم سوءاستفاده نکن و بیشتر ازین اذیت نکن که من اصلا ادم صبوری نیستم درجا از جام بلند شدم درو محکم پشت سرم بستم ادامه دارد... 🚬⚰ ✎Join∞🌱∞↷ https://eitaa.com/B_agh_a
*آن ســـوییِ سـکوت*🌱🌙 به قلم: نگار نور⁷²¹ در رو با شدت بستم صدای برخورد سنگین در با چهارچوب،تنها چیزی بود که توی اون راهروی بی‌روحِ اداره پلیس پیچید و دوباره تو سکوت غرق شدد تکیه دادم به در،سردی فلز در پشت انگشتام،لرزش خفیفی که از شدت عصبانیت و درماندگی توی وجودم بود رو کمی آروم کرد،اما نه به اندازه کافی دلم میخواست فریاد بزنم،میخواستم از این همه ابهام،از این آدم‌هایی که حقیقت رو پشت دیوارهای سنگی ترسشون پنهان میکنن،شاکی باشم. از اتاق بیرون اومدم قدم‌هام سنگین بود، انگار هر قدم که روی این کف سنگی برمیدارم،وزنه سنگینی به پاهام اضافه میشه راهرو خالی بود؛نوری که از سقف میتابید،بیشتر شبیه به یک ملامت بود تا روشنایی خودم رو به میز کارم رسوندم و روی صندلیِ چرمیم رها شدم چرا باید این‌قدر سخت باشه؟!چرا حقیقت همیشه اینقدر بدقلق و فراریه؟! به پرونده‌ی روی میزم خیره شدم عکس‌ها، گزارش‌ها، اسامی...همه چیز در ظاهر مرتب بود،اما در واقع،یک آشوبِ بزرگ زیر این ورقه ها پنهان شده بود. اون...اون آدمِ بی‌کس و تنها که همین چند لحظه پیش مقابل من بود،مثل یک ساعت شکسته بود؛میدونم که باید کار کنه، اما انگار قطعاتش از هم گسیخته شدن ادامه دارد... 🚬⚰ ✎Join∞🌱∞↷ https://eitaa.com/B_agh_a