#قسمت اول
#داستان_واقعی
علی خلیلی در سال ۱۳۷۱ در استان تهران متولد شد و تحصیلات خود را تا مقطع دیپلم ادامه داد.علی خلیلی از سنین نوجوانی با موسسه فرهنگی دینی بهشت آشنا شده و وارد این مجموعه ی فرهنگی شد. او که انگیزه و استعداد خوبی در انجام فعالیت های فرهنگی داشت خیلی زود به یکی از مربیان موفق این مجموعه تبدیل شد و پس از اخذ مدرک دیپلم وارد حوزه علمیه امام محمد باقر(ع) شد
شهید علی خلیلی ناهی امر به معروف نهی از منکر قبل از نائل شدن به درجه رفیع شهادت در گفتوگو با خبرنگار سیاسی خبرگزاری فارس، در مورد درگیری خود با اشراری که سال 90 قصد تجاوز به یک خانم را داشتند، گفت: نیمه شعبان دو سال پیش به نظرم ساعت دوازده شب بود که میخواستیم دو نفر از دوستانم را به خانهشان در خاک سفید برسانم که دیدیم پنج، شش نفر در حال اذیت دو خانم هستند و به زور میخواستند وی را سوار ماشین کنند.
وی افزود: دوستان من به دلیل پائین بودن سنشان جلو نرفتند اما من به آن افراد تذکر دادم و گلاویز شدیم و یکباره چاقویی که نمیدانم از کدام سو، نثار ما شد.
شهید خلیلی با بیان اینکه چاقو به ناحیه گردنم و شاهرگ خورده بود، اظهار کرد: من همان جا افتادم و آن افراد نیز فرار کردند اما یکی از همراهان من که موتور سواری بلد بود آنها را دنبال کرد و شماره پلاکشان را برداشت.
وی میگوید که من نیم ساعت در خیابان افتاده بودم و ماشینی که دو سرنشین داشت و عازم شمال بود من رو سوار کردند و به اورژانس فلکه سوم تهرانپارس بردند؛ ساعت دوازده و نیم بود که پزشکان گفتند که اگر تا نیم ساعت دیگر مریضتان را به یک بیمارستان مجهز نرسانید وی جان به جان آفرین تسلیم میکند.
«دوستان من را به بیست و شش بیمارستان دیگر هم بردند اما هیچ بیمارستانی من را به دلیل اینکه حالم وخیم بود پذیرش نمیکرد تا اینکه بالاخره ساعت پنج در بیمارستان عرفان عملم کردند».
وی با بیان اینکه ضارب نیز به دلیل در اختیار داشتن شماره پلاک اتومبیلش به زندان افتاد گفت که مدت زیادی گذشت و ما چهار الی پنج ماه بعد به دادگاه رفتیم که سردار نقدی نیز حضور داشتند و من دیدم وکیلی گرفتهاند و خود ایشان پیگیر کارها بودند.
این ناهی امر به معروف و نهی از منکر افزود: در دادگاه یکی از آن افراد به سه سال زندان و بقیه نیز که همدست بودند به شصت الی هفتاد ضربه محکوم شدند اما همه آنها به قید وثیقه آزاد هستند.
شهید خلیلی به نقش مرضیه وحید دستجردی وزیر بهداشت وقت نیز اشاره کرد و اظهار داشت: البته ناگفته نماند دکتر دستجردی نیز تشریف آوردن و هزینه بیمارستان را حساب کردند.
وی معتقد است که اسم کارش را امر به معروف نمیگذارد بلکه آن اقدام را دفاع از ناموس میداند و به گفته وی دفاع از ناموس بر هر مسلمانی واجب است.
شهید خلیلی در پایان با تاکید بر اینکه جز خدا هیچ کسی پشت آدم نیست، خاطرنشان کرد: من آن موقع هم که رفتم با آن افراد درگیر شدم به کسی امید ندوخته بودم به خاطر لبخند آقا رفتم و دفاع کردم.
پیکر شهید ناهی از منکر سهشنبه 5 فروردین تشییع میشود
به گزارش گروه سیاسی خبرگزاری فارس، پیکر شهید ناهی از منکر حجت الاسلام علی خلیلی سه شنبه 5 فروردین ساعت 9:30 صبح از مسجد فاطمه زهرا(س) در نارمک به سمت مسجد النبی(ص) تشیع شد؛ همچنین ساعت 11 صبح در مسجد النبی نارمک آیت الله صدیقی نماز را بر پیکر شهید علی خلیلی خوانده شد و پس از آن پیکر شهید به سمت بهشت زهرا تشییع و در قطعه شهدا به خاک سپرده شد.
به گزارش فارس، 25 تیر ماه سال 1390 حادثهای دردناک در یکی از محلات شرق تهران رقم خورد.
در این حادثه جوان 19 سالهای به نام علی خلیلی در حین بازگشت از هیئت در حالی که همراه چند نفر از شاگردان یک مدرسه بود به واسطه امر به معروف و نهی از منکر مورد ضرب و شتم قرار گرفت.
خلیلی توسط یک نفر از افراد شرور منطقه از ناحیه گردن و قسمت شاهرگ دچار جراحت شد و بیش از 15 دقیقه در خون خود میغلتید.
در این حادثه تعدادی از مراکز اورژانس بیمارستانی از پذیرش علی خلیلی امتناع کردند تا اینکه یکی از بیمارستانهای خصوصی در ازای واریز مبلغ 6 میلیون تومان حاضر به پذیرش وی شد.
سرانجام علی خلیلی که به دلیل شدت خونریزی به حالت اغما رفته بود بستری شد اما پزشکان امید زیادی به مداوای وی نداشتند.
علی خلیلی پس از مرخص شدن از بیمارستان در منزل بستری شد اما هر از گاهی به دلیل مشکلات ناشی از حادثه رخ داده به بیمارستان منتقل شده و بستری می شد.
وی بهمن ماه امسال نیز مجدداً در بیمارستان بستری شد و پس از یک ماه به خانه منتقل شد اما سرانجام در بیمارستان بعثت دعوت حق را لبیک گفته و جان به جان آفرین تسلیم کرد و به دیدار اباعبدالله الحسین و یارانش شتافت.
خبرگزاری فارس این ضایعه دردناک را به خانواده خلیلی تسلیت گفته و برای آن مرحوم علو درجات و برای خانواده و بستگانش صبر مسئلت مینماید.
~حیدࢪیون🍃
۱•┈••✾❀•💠🪴 *﷽*🪴💠•❀✾••┈• #حبل_الورید #قسمت_نود و هشتم #شهیدعلےخلیلی مادر تابوت را نگاه می کرد
•┈••✾❀•💠🪴 *﷽*🪴💠•❀✾••┈•
#حبل_الورید
#قسمت نود و نهم
#شهیدعلےخلیلی
تابوت علی می رفت، و مادر با چشمانی نگران جانش را با گوهر اشک بدرقه می کرد.
هیچ کس باورش نمیشد این خیل عظیم جمعیت برای تشییع پیکر علی ان هم در تعطیلات عید نوروز بیایند.
تعداد زیادی زیارت عاشورا چاپ شده بود که در روی آنها عکس علی بود.
مردم به عکس علی که مثل نگینی در دستشان می درخشید نگاه می کردند و زیر گوش یکدیگر می گفتند:" ععععه،چقدر خوشگله ،چیشده که شهید شده؟!😔!
پدری به جوانش می گفت:" خدا به خانواده و پدر و مادرش صبر بده،خیلی جوان بوده😔😭داغ جوان خیلی سخته😭."
دیگری با تعجب می پرسید:" شهید هشت سال دفاع مقدس هست؟!"
و ان یکی در جوابش می گفت :" نه ،شهید امر به معروف و نهی از منکر هست."
و با تعجب گفت:" شهید امر به معروف و نهی از منکر 😳!!"
و ان هنگام بود که عنوانی جدید ان هم شهید امر به معروف و نهی از منکر در ذهن مردم نقش بست.
همزمان با برگزاری مراسم تشییع؛ پدرعلی و دوستان به ساختمان امور بهشت زهرا رفتند تا محل دفن و آرامگاه ابدی علی را از مسئول ان بهشت جویا شوند.
مسئول بهشت زهرا شناسنامه علی را گرفت،نگاهی به عکسش انداخت و با تاسف سری تکان داد.
سال تولد علی و مشخصاتش را وارد سیستم کرد تا به صورت خودکار،سامانه برایش محل تدفین را مشخص کند.
مسئول پس از وارد کردن اطلاعات در سیستم گلویش را تازه کرد و گفت:" قطعه ۲۴؛ردیف شهدای سال ۵۸و۵۷ محل تدفینشون هست." و دستش را در کِشوی میزش برد و مهر سال شهادت ۱۳۶۸ را در آورد و با اطمینان و بی معطلی به شناسنامه ی علی زد.
پدر شناسنامه جانش را گرفت و با غصه به آن نگاه کرد 😔شاید با خودش فکر می کرد که الان باید شناسنامه پسرش را به عاقد می داد برای ثبت عقد نامه اش،اما امان 😪امان از روزگار بی وفا که بد با پاره تنش تا کرد.
پدر در همین فکر ها بود و به شناسنامه علی نگاه می کرد که ناگهان چشمانش از تعجب گرد ماند😳😳شناسنامه را به همراهان هم نشان داد .همه با تعجب به یکدیگر نگاه می کردند و در گوش،هم زمزمه می کردند" چی؟؟؟ سال ۱۳۶۸😳😳!!! یعنی سه سال قبل از تولد علی؟!"
پدر آب دهانش را فرو خورد و گفت:" اقا،ببخشید شاید اشتباهی شده،پسر من متولد سال ۷۱ هست ولی این تاریخ مهر شهادت که شما زدید مربوط به سال ۶۸ هست ، سه سال قبل از اینکه حتی علی به دنیا اومده باشه،هست،میشه مجددا اطلاعات علی را ثبت کنید؟! شاید اشتباهی شده!
مسئول گفت:" آقای خلیلی؛ سامانه از حسابهای دنیوی و مادی ما که سر در نمیاره بی خبر از همه چیزه ،طبق برنامه ای که بهش داده شده عمل می کنه،ولی بازم چشم برای تسلی دل شما،مجدد امتحان می کنم." و با عجله شروع به ثبت اطلاعات کرد.
سه بار تلاش کرد تا یک جای خالی برای تدفین علی پیدا شود،اما عجیب بود؛
هر سه بار،سامانه قطعه ۲۴،ردیف ۵۸ و ۵۷ را نشان می داد 😔😳.
مو به تن همه سیخ شده بود، چه اتفاقی افتاده،! مگر میشود کسی قبل از اینکه حتی به دنیا بیاید سه سال قبل از تولدش شهادتش را امضا کرده باشند؟؟؟😳
اما دوستان علی که فکرش را کردند گفتند:" اصلا از همان اول معلوم بود که علی مرد این دنیای خاکی نیست و اسمانی است."
ادامه دارد ..
نویسنده:سرکار خانم یحیی زاده
•┈┈••✾❀💠🍃🌺🍃💠❀✾••┈┈•
*🍀🍀
رمان عبـور_زمــان_بـیـدارت_میکند 💗
#پارت۲۵۶ 📕
#قــسـمـت.آخـــر
بلند شد و کنار چیزی که رویش را پوشانده بود ایستاد و گفت:
–اینم هدیهایی که خیلی وقته دارم در موردش بهت میگم، ولی تازه تمومش کردم. البته زحمت بعضی کارهاش رو طبق معمول رضا کشیده، از جمله قابش.
انگار چیزی یادم آمده باشد، پرسیدم:
–راستی آقارضا چرا از شرکت رفت؟ پس شراکتتون چی میشه؟
فکری کرد و گفت:
–راستش رو بخوای منم درست نفهمیدم. گفت با یکی از دوستهاش یه کاری رو شروع کردن که دوستش سرمایه گذاشته قراره اینم کار انجام بده، بخاطر اوضاع خراب شرکت سرمایش رو بیرون نکشید. هر جور حساب میکنم نمیفهمم چرا اینقدر خودش رو اذیت میکنه، کاری که الان داره انجام میده هم زحمت زیادی داره هم وقت زیادی میخواد و اصلا در شأنش هم نیست، حالا چه اصراری به انجام دادن اون کار داره واقعا نمیفهمم.
با تعجب پرسیدم.
–چرا مراسم عقدمدن هم نیومده بود؟
راستین شانهایی بالا انداخت.
–بعدا زنگ زد و عذر خواهی کرد و گفت که نتونسته بیاد. کلا یه کم عجیب غریب شده، احساس میکنم سرد شده، البته خودش میگه خیلی سرش شلوغه و دیگه وقت رفیق بازی نداره. یه بارم با خنده و شوخی گفت تو دیگه متاهل شدی، کبوتر با کبوتر باز با باز.
تاملی کردم و گفتم:
–آخه شما که خیلی با هم خوب بودید.
–الانم خوبیم. فقط اون وقتش کم شده. شاید فکر میکنه مثل قبل بیاد و بره وقت من گرفته میشه و کمتر میتونم برای تو وقت بزارم. البته به نظرم اگه اینجوری فکر میکنه، درسته، حالا دیگه همهی وقتم برای توئه، وقتی هم پیشم نیستی فکرت پیشمه.
لبخند زدم و لپهایم گل انداخت.
او هم لبخند زد.
–میخوام نتیجهی یه ماه و نیم زحمتم رو بهت نشون بدم. بیا خودت ازش پرده برداری کن.
جلو رفتم و کنارش ایستادم. نگاهش کردم. چشمکی زد و اشاره کرد که ملافه را بردارم. دست انداختم و ملافه را کشیدم. یک تابلوی معرق کاری شده با چوب، و بسیار بزرگ، که با خط نستعلیق شعر نیمه تمام مرا تمام کرده بود. حاشیهی تابلو را با ساقهی گندم گلهای ریز و زیبایی معرق انجام داده بود. آنقدر زیبا بود که مبهوتش شدم.
پرسید:
–چطوره؟
با ذوق نگاهش کردم.
–خیلی قشنگه، ممنون، اون تابلو کوچیکه که یک مصرع بود رو هم دارم. ولی این قابل مقایسه با اون نیست خیلی محشره، تا حالا تابلو به این قشنگی ندیده بودم. چقدر خلاقانه و زیبا، باورم نمیشه با ساقهی گندم بشه گلهای به این قشنگی درست کرد. خیلی دلم میخواد منم یاد بگیرم.
به طرف تختش رفت و رویش نشست.
–از فردا بعد از شرکت کلاس میزارم برات. لبخند زنان کنارش نشستم.
–واقعا میگی؟ دستش را روی شانهام گذاشت و مرا به طرف خودش کشید.
–اهوم، به شرطی که توام به دیگران یاد بدی، شده حتی به یه نفر، و به اون یه نفرم به شرطی یاد بدی که اونم حداقل به یه نفر یاد بده.
–چه فکر خوبی، چی از این بهتر.
با خوشحالی و با تمام احساس سرم را روی شانهاش گذاشتم.
–تو خیلی مهربونی راستین. ممنونم.
با لبهایش موهایم را نوازش کرد.
هر دو به تابلو زل زدیم و او شعر تابلو را زمزمه کرد.
کدام سوی روم کز فراق امان یابم؟
کدام تیره شب هجر را کران یابم؟
ز تند باد فراقم بریخت برگ وجود
کجاست بویی از آن بوستان که جان یابم؟
زبان نماند ز پرسش هنوز نتوان زیست
اگر بیافتنش را کسی زبان یابم
به هجر چند کنم جان، بمیرم ار یک بار
خلاص یابم، بل عمر جاودان یابم
به جان ستاند، اگر باد گردی آرد ازو
که کیمیای سعادت ز رایگان یابم
ز آفتاب جمالش بسوختم، یارب
کجا روم که از این روز بد امان یابم؟
ستاره سوخته می آید از دلم درهم
چو طالع این بود، آن ماه را چسان یابم؟
چو جان دهم من ازآن سو بر،ای صبا،خاکم
مگر ز گم شدن خویشتن نشان یابم
به خواب داد مرا خسرو از لبت شکری
مگر که بوسه بدین گونه زان دهان یابم*
🔆پـــایـان🔆
@Banoyi_dameshgh
#لبخندی.مملوازعشق
#پارت8
#قسمت.دوم
امیرحسین- آماده اید بریم؟
رویا- آره بریم
اسما و ملیحه از اتاق دیگری بیرون میان و کنار من و رویا می ایستند، اسما کنارم میایسته و به لبهاش اشاره میکنه و میگه:
-خوشگل کردی؟
و چشمکی می زنه که مشتی به بازوش میزنم که میخنده؛
روی مبل نشستم که محمد جواد دستش رو روی شونه محمدرضا میذاره و میگه:
- تو ماشین منتظرتم
رو به مریم میکنم و میگم:
- مری جون، عرفان کجاست؟
مریم با حالت شوخی اخم میکنه و با لحن مسخره ای میگه:
- اولا مریم نه مری جون، با ماهان تو حیاطه
آهایی زیر لب زمزمه میکنم.
با رویا و امیرحسین از خونه خارج شدیم و داخل ماشین امیرحسین نشستم،ماهان و اسما هم دقایقی بعد اومدند، طبق عادتم شیشه ماشین رو پایین دادم که باد مشغول نوازش کردن صورتم شد، آینه ی کوچولوم رو از داخل کیفم بیرون میکشم و موهایی که بر اثر باد از زیر شال بیرون زده بود رو جمع میکنم و داخل کیفم میگذارم، چشم هام رو بستم و به محمدرضا فکر کردم. با دستی که روی شونم میشینه به افکارم خاتمه میدم و نگاهم رو به چشم های اسما میدوزم.
-چی؟
اسما- امیرصد بار صدات زد نشنیدی!
- بله داداش، ببخشید حواسم نبود
امیرحسین- چه خبر از درس؟ درسات رو میخونی؟
- آره میخونم، چند ماه دیگه باید کنکور بدم
امیرحسین-موفق باشی، آها کمکی لازم داشتی به من یا رویا بگو
- چشم حتما، خیلی ممنونم
- خواهش
ماهان بالحن شیطونی میگه:
- حالا به چی فکر می کردی کلک؟
خودم رو به اون راه میزنم و میگم:
- هیچی
که اسما دوباره مشتی به بازوم میزنه و میگه:
- مگه خودت نمیگی آدم نباید دروغ بگه؟ خودتم دروغ نگو!
لپش رو میکشم و میگم:
- برو عروسک بازی تو بکن دخالت نکن
اسما محکم روی گونش میکوبه و میگه:
- من الان ۱۷سالمه ها بچه نیستم
نویسنده: رایحه بانو
#ادامه.دارد...
@Banoyi_dameshgh
#Part_55
#قسمت اول
فضا حال و هوای سنگینی داره...یعنی باید خداحافظی کنیم؟
از خاکی که روزی قدمهای پاک و آسمانی آن ها رو نوازش کرده... با پشت دست اشکهایم رو پاک میکنم.
در این چند روز انقدر روایت شنیده ام که میتونم به راحتی تصورشون کنم.
دوربین را مقابل صورتم میگیرم و شما رو میبینم، اکیپی که از ۱۴ سال تا ۵۰ ساله در آن در تلاطم بودند، جنب و جوش عاشقی...
در خیال میگم:
- برای عکس گرفتن از چهرهی معصومتان باید چقدر هزینه کنم؟
و نگاههای مهربان همگی که فریاد می زنه:
- هیچ...هزینه ای نیست! فقط حرمت خون ما را حفظ کن...حجب را بخر، حیا را به تن کن. نگاهت را از نامحرم بدزد.
نگاه که میکنم دیگر شهدا رو نمیبینم.
شهدا بال و پر بندگی هستند،
و خاکی که روی آن سجده می کردند عرش میشود برای توبه
تولدمتکرارشد
کاش کمکم کنید که بتونم پاک بمونم.
با دستی که روی شونه ام قرار میگیره اشک هام رو با پشت دست پاک میکنم و بهش نگاه میکنم.
کیانا- اسرا پاشو بریم.
- خداحافظ شهدا، دوباره بطلبین من رو
لحظهی آخر نگاهم به عکس شهید محمد ابراهیم همت گره میخوره...
از پله های اتوبوس بالا میرم که گوشیم از جیبم میافته و صفحش میشکنه.
یک حسی دارم که قابل توصیف نیست.
#ادامهدارد...
@Banoyi_dameshgh