🍀بهار مومن از #شب_یلدا آغاز میشود
🌹پیامبر خدا صلی الله علیه و آله :
♦️زمستان بهار مؤمن است، از شب های طولانی اش برای شب زنده داری، و از روزهای کوتاهش برای روزه داری بهره می گیرد.
📚 وسائل الشیعه،ج7،ص302
#حدیث
@Bedoonsemmat🍃✨
#احلےمنالعسل🕊
رفیقش میگفت:
یه شب تو خواب دیدمش؛بھم گفت:
به بچه ها بگو حتے سمت گناه هم نرن
اینجا خیلے گیر میدن..؛🍃
#شھیدحجتاللهاسدی💚
#دورگناهُخطبڪش!
🍃✨ •❁•✨🍃
@Bedoonsemmat
🍃✨ •❁•✨🍃
یادمونباشھ...
همیشہیڪیهسٺ؛
ڪهبدونِچشمداشت
دوسمونداره(:"💛
#الھہیمن^^
@Bedoonsemmat🍃✨
تولد حضرت زینب (س).pdf
1.45M
سلام رفقای معارفی😄💞
امیدواریم حالتون خوب باشه و از بلا
به دور باشید ..😁
ما اومدیم با یه نشریه دیگه😎درمورد تولد حضرت زینب سلام الله علیه و روز پرستار😚
امیدواریم که خوشتون اومده باشه🙃و تونسته باشیم هرچند کم شما رو با زندگی حضرت زینب ( س)آشنا کرده باشیم😇
انشا الله که بتونیم راه حضرت زینب (س)رو ادامه بدیم😌
ومن الله توفیق🍃
#برو_بچه_های_انجمن_اسلامی😎
@Bedoonsemmat🍃✨
شک در نمازهای دو رکعتی وسه رکعتی نماز را باطل میکنه
در نماز چهار رکعتی اگر بعد از سجده دوم شک بین دو و سه پیش بیاد و با کمی فکر کردن به نتیجه نرسیدید باید بنا را به سه بگذارید نماز را تمام کنید بعد از نماز یک رکعت نماز احتیاط ایستاده یا دو رکعت احتیاط نشسته بخونید
و اگر قبل از سجده دوم باشه نماز باطله
✨|بِـــــدونِ💌 سِـــــمَت|✨
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸 🌼🌸🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸🌼🌸 🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸 🌼🌸 🌸 #رمـان_تایـم #آقای_سلیمان_میشود_من_بخوابم #پارت_92 چق
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸
🌼🌸🌼🌸🌼🌸
🌸🌼🌸🌼🌸
🌼🌸🌼🌸
🌸🌼🌸
🌼🌸
🌸
#رمـان_تایـم
#آقای_سلیمان_میشود_من_بخوابم
#پارت_93
یک جرعه سر می کشم و همان جا توی آشپزخانه روی صندلی می نشینم و به وضو و غسل فکر می کنم. وضو و غسل مال عربی است که هفته به هفته آب پیدا نمی کرد یا اگر هم پیدا می کرد، برای مصرف شربش نگه می داشت و خود را تمیز نمی کرد. اسلام آمد برای رعایت نظافت و بهداشت، به بهانهٔ نماز، دستور داد که روزانه چند بار وضو بگیرند. حالا که ما روزی حداقل یکبار دوش می گیریم و چند بار سر و صورت می شوییم، دیگر چه نیازی به وضو گرفتن برای هر نماز داریم؟
تا حرف هم می زنی می گویند باید تسلیم باشی. می گویند موسی ابتدا شاگردی خضر را کرده تا راهِ تسلیم بودن را یاد بگیرد. خب یکی نیست بگوید پیرویِ ناآگاهانه کرد که چه؟ که در پسِ هر حکم الهی، حکمتی است؟ که حتی اگر دلیلش را هم نداند، باز اطاعت کند؟ من با همین مشکل دارم. من نمی خواهم تسلیم باشم. من عقل دارم و عقلم اجازهٔ پیروی بدون دلیل را نمی دهد.
من را باش که به روبیک گفته بودم خضرم باشد تا همسفرش باشم و با او به اوج پرواز کنم. خوب شد که نه او خضرم شد و نه من موسی. هی می گویند وقتی خضر کشتی را سوراخ کرد و آن جوانک را کشت، موسی نباید سوال می کرد. خب چرا؟ این چه حرفی است؟
مسعود می گفت به خاطر اینکه ظرفیتش زیاد شود و به اوج بندگی برسد و بتواند بارِ پیامبر بودن، آن هم از نوع اولوالعزمی را بر دوش بکشد. می گفت رسیدن به کمال، تنها در بندگی و پیروی از خدا خلاصه شده است نه در پیروی از عقلِ ناقصِ انسانی که نمی تواند بیش از نوک دماغش را ببیند و خیر و صلاح خود را تشخیص بدهد. می گفت خدا انسان را آفریده و دین را به عنوان دستورالعمل کمال او قرار داده است؛ درست مثل سازنده یک دستگاه که بهتر از هر کس دیگری به نیازها و شرایط ایده آلش آگاه است و کاتالوگ و دستورالعمل استفاده از آن را کنارش قرار می دهد تا آسیب نبیند و دچار مشکل نشود.
هنوز با حولهٔ لباسی ام نشسته ام روی صندلی آشپزخانه. حال ندارم از جایم بلند شوم، چه برسد بروم و موهایم را و سشوار بکشم. آخرین جرعه ردبول را به امید انرژی بیشتر سر می کشم. با زور بلند می شوم و موسی و مسعود و خضر را که همفکر هم هستند، به حال خودشان می گذارم. من که از کارشان چیزی سر در نمی آورم، باید از جمعشان بروم.
🌸
🌼🌸
🌸🌼🌸
🌼🌸🌼🌸
🌸🌼🌸🌼🌸
🌼🌸🌼🌸🌼🌸
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸
✨|بِـــــدونِ💌 سِـــــمَت|✨
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸 🌼🌸🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸🌼🌸 🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸 🌼🌸 🌸 #رمـان_تایـم #آقای_سلیمان_میشود_من_بخوابم #پارت_93 یک
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸
🌼🌸🌼🌸🌼🌸
🌸🌼🌸🌼🌸
🌼🌸🌼🌸
🌸🌼🌸
🌼🌸
🌸
#رمـان_تایـم
#آقای_سلیمان_میشود_من_بخوابم
#پارت_94
مریم هم آمده است. ظاهراً برای اینکه من تنها نباشم، اما در واقع، برای اینکه من از این سفر منصرف نشوم و از وسط راه برنگردم. روزهای آخر اسفند است. دانشگاه تربیت معلم، تالار علامهٔ امینی. من و مریم کنار هم نشسته ایم و در ردیف سوم روی صندلی هایی که قرمزی رنگشان توی ذوق می زند. به تمام سالن نگاهی می اندازم و همسفرهایم را برانداز می کنم. اکثر بچه ها بیست تا سی ساله به نظر می رسند. بیشترشان چادری هستند. شاید هم برای این سفر چادر سر کرده اند. همه یک قلم و دفترچه در دست دارند و آمادهٔ یادداشت برداری اند. خوشحالند و برق شادی در چشمشان پیداست. بعضی ها از همین الان تسبیح دست گرفته اند و ذکر می گویند، اما من تسبیحی ندارم.
بیشتر تسبیح هایی که تا حالا داشته ام، بدون دلیل در دستم پاره شده اند. یکی از آنها تسبیح چوبی ای بود که مادرم از مشهد برایم آورده بود. خیلی دوستش داشتم. رمضان بود و با روبیک قرار میقات داشتیم. افطار که تمام شد، نماز مغرب و عشاء را با مادرم و مریم که آن شب میهمان ما بود، پشت سر پدرم به جماعت خواندیم. بعد از نماز تسبیحم در دستم بود. داشتم به روبیک فکر می کردم و منتظر ساعت نُه بودم که ناگهان پاره شد. مادرم هنوز چادر نمازش روی سرش بود و ذکر می گفت. تا متوجه پاره شدن تسبیحم شد، ذکرش را قطع کرد:
_ حاجت روا می شی دخترم ! الهی سپید بخت بشی ... به حق این وقت عزیز.
شبِ بعد، افطار که کردم، با شیرین برای گرفتن فال قهوه پیش همسایه شان لیدا خانم رفتیم. قهوه را خوردم و فنجانش را توی نعلبکی برگرداندم. لیدا خانم آن را برداشت و مدتی در دستش چرخاند. سپس با حالتی متفکرانه به دیوارهٔ داخلی آن نگاه کرد:
_ من یه چشم بسته می بینم تو فنجونت و یه چشم باز ... چشم باز یعنی امید و انتظار ... چشم بسته هم یعنی ناامیدی ... به نظر من چشم انتظار کسی هستی که ناامیدت می کنه.
سپس از من خواست تهِ فنجان را انگشت بزنم. انگشت زدم. نگاهش را به تهِ آن دوخت:
_ کاش انگشتت روی چشم بسته می اومد. اما حیف ... فکر کنم یارو بهِت خیانت می کنه.
از بی ربط گفتنش خنده ام گرفت. ده هزار تومان روی میزش گذاشتم و بلند شدم و با شیرین زدیم بیرون. با خودم فکر می کردم که باید حرف مادرم را باور کنم یا حرف لیدا خانم را.
🌸
🌼🌸
🌸🌼🌸
🌼🌸🌼🌸
🌸🌼🌸🌼🌸
🌼🌸🌼🌸🌼🌸
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸