#رمان
نیلسو با چشمانی پر از اشک به خانه رفت .
مادرش یعنی آنجلینا او را دید و گفت :
چته دختر . چرا گریه میکنی ؟!
نیلسو جوابش رو نداد .
مادرش داد زد و دوباره حرفش را تکرار کرد .
نیلسو گفت :
لیزگه داره میره پیش دختر خالش .
آنجلینا گفت :
خب به تو چه ربطی داره که لیزگه داره میره . خودش می خواست نره . دختر من نباید گریه کنه .
نیلسو گفت :
ولی من نمیتونم گریه نکنم .
آنجلینا داد زد و گفت :
تو غلط میکنی .
برک صدای آنها را شنید و از اتاقش بیرون آمد و گفت :
چی شده مامان ؟! باز سر نیلسو داد زدی .
آنجلینا گفت :
آره داد زدم . دخترمه . پس هر وقت دلم بخواد میتونم سرش داد بزنم .
برک گفت :
آخه سر چی ؟!
آنجلینا گفت :
سر اینکه خانم برای اینکه دوستش داره از پیشش میره گریه میکنه . دختر من باید قوی باشه . من آنجلینا جولی ام . کم آدمی نیستم .
و پاش و محکم رو زمین کوبید و رفت .
برک گفت :
ولش کن بابا . دیگه داره زیاده روی میکنه . یه دو تا چیز اختراع کرده فکر میکنه کی هست . به خدا اگر میتونستم خودم و تو رو از دستش یه جایی گم و گور میکردم .
نیلسو اشکش رو پاک کرد و آروم گفت :
چرا نمیتونیم ؟! میتونیم شب که خوابه از خونه بزنیم بیرون و با لیزگه بریم .
برک فکر کرد و اونم آروم گفت :
آره فکر خوبیه . امشب این کار و میکنیم . برو برق های اتاقت و خاموش کن . منم خاموش میکنم . که فکر کنه خوابیم . بعد وسایلت و جمع کن ساعت ۴ آماده باش . الان هم بریم شروع کنیم . برو به لیزگه هم زنگ بزن هماهنگ کن . منم بلیت میگیرم .
نیلسو گفت :
باشه .
نیلسو و برک به اتاق هایشان رفتند ...
پارت ۲
ادامه دارد...
https://eitaa.com/Beutiful6
ᏰᏋᏗᏬᏖᎥᎦᏬᏝ.🐈🖤
علی یاسینی متولد ۱۴ آذر ۱۳۷۵ در تهران است، او فارغالتحصیل رشتهٔ معماری در مقطع لیسانس میباشد، با ن
تولدش مبارک🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆🎆💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🎂🎂🎂🎂🎂🎂🎂🎂🎂🎂🎂🎂🎂🎂🎂🎂🎂🎂🎂🎂🎂🎂🎂🎂🎂🎂🎂🎂🎂🎂🎂🎂🎂🎂🎂🎂🎂🎇🎇🎇🎇🎇🎇🎇🎇🎇🎇🎇🎇🎇🎇🎇🎇🎇🎇🎇🎇🎇🎇🎇🎇🎇🎇🎇🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎁🎁🎁🎁🎁🎁🎁🎁🎁🎁🎁🎁🎁🎁🎁🎁🎁🎁🎁🎁🎁🎁🎁🎁🎁🎁🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🧸🧸🧸🧸🧸🧸🧸🧸🧸🧸🧸🧸🧸🧸🧸🧸🧸🧸🧸🧸🧸🧸🧸🧸🧸🧸🧸🧸🧸🧸🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎊🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀
ᏰᏋᏗᏬᏖᎥᎦᏬᏝ.🐈🖤
#رمان نیلسو با چشمانی پر از اشک به خانه رفت . مادرش یعنی آنجلینا او را دید و گفت : چته دختر . چرا گر
یک پارت دیگه میذارم بعد دربی بخونید❤️💙
#رمان
نیلسو به لیزگه زنگ زد .
لیزگه جواب داد و گفت :
الو . سلام نیلسو .
نیلسو گفت :
سلام لیزگه . گوش کن . من و برک داریم از خونه میزنیم بیرون نصف شب . یکم خیابونا رو میگردیم تا صبح شه . بعد با تو میایم .
لیزگه گفت :
واقعا میاین ؟!
یعنی خانم جولی راضی شد ؟!
نیلسو گفت :
نه . راضی نشد . ما داریم میزنیم بیرون ، اون اصلا خبر نداره ما چه نقشه ای داریم .
لیزگه گفت :
خب الان من چی کار باید بکنم ؟!
نیلسو گفت :
فقط خواستم بهت خبر بدم که ما هم میایم . فقط تو به کسی چیزی نگو کسی نفهمه بهتره .
لیزگه گفت :
باشه . کار نداری ؟!
نیلسو گفت :
خدافظ .
و قطع کردند .
لیزگه با خودش گفت :
پس نیلسو و برک هم دارن میان . ببینم میتونم مخ برک و بزنم . نمیدونم واقعا . دوستش دارم یا نه . یک روز ازش خوشم میاد . یک روز ازش بدم میاد . نمیدونم . اصلا به درد من میخوره یا نه .
اصلا اون از من خوشش میاد ؟! اصلا منو آدم حساب میکنه ؟! اصلا اصل کاری رو یادم رفت ! نیلسو اوکی هست که من عاشق داداشش باشم ؟! صد درصد نیست . شایدم باشه ! اگر حتی جفتشون قبول کنن ، آنجلینا مادرشون و چی کار کنم ؟! اصلا بهترین کار اینه که به هیچ کدومشون فکر نکنم ...
پارت ۳
ادامه دارد...
https://eitaa.com/Beutiful6
ᏰᏋᏗᏬᏖᎥᎦᏬᏝ.🐈🖤
#رمان نیلسو به لیزگه زنگ زد . لیزگه جواب داد و گفت : الو . سلام نیلسو . نیلسو گفت : سلام لیزگه . گوش
یک پارت دیگه هم میخوام بذارم🥰
#رمان
ساعت ۴ صبح بود .
نیلسو و برک وسایلشان را جمع کردند و از اتاق بیرون آمدند .
آنها آروم آروم راه میرفتند تا به در برسند .
ناگهان آنجلینا در اتاقش را باز کرد و بیرون آمد و به آشپزخانه رفت تا آب بخورد .
نیلسو و برک ترسیدند و قایم شدند .
آنجلینا آب خورد و به اتاقش برگشت .
نیلسو و برک بیرون آمدند و از خانه بیرون رفتند و دویدند .
آنها خیلی از خانه دور شدند و در خیابان ها میگشتند .
نیلسو گفت :
برک ؟! یه سوال بپرسم جواب میدی ؟!
برک گفت :
بستگی داره چی باشه سوالت .
نیلسو گفت :
تا حالا عاشق دختری شدی ؟!
برک گفت :
آره . یه مدتی خواهر یکی از دوستام و دوست داشتم .
نیلسو گفت :
واقعا ؟!
برک گفت :
آره خب . هر کسی حق داره عاشق بشه . خودت چی ؟!
نیلسو گفت :
بگم واقعا ؟! قول میدی به کسی نگی ؟!
برک گفت :
نه نگو . وقتی میپرسم یعنی جواب میخوام ازت . قول هم بهت میدم .
نیلسو گفت :
دوگوکان اسمشه . ۴ سال ازم بزرگ تره . و واقعا دوستش دارم .
برک گفت :
کجا دیدیش ؟!
نیلسو گفت :
تو کلاس عکاسی .
برک گفت :
خوشگله؟؟؟
نیلسو گفت :
بد نیست . من بیشتر از اخلاق و تیپش خوشم میاد .
برک گفت :
اونم میدونه ؟!
نیلسو گفت :
آقا من انقدر سوال پیچت نکردم . ول کن دیگه .
برک گفت :
خیلی خب ...
پارت ۴
ادامه دارد...
https://eitaa.com/Beutiful6