باورم نمیشد.
وقتی فرانسیس گفت جسد ماریلا رو دیده، گفتم: «باید بریم کلبه، حتماً اونجا یه سرنخی هست.»
هرچند فرانسیس گفت: «نمیخوام خودمو تو این جریانها بندازم، میترسم.»
ما هم گفتیم فقط بگه جسد ماریلا رو کجا دیده.
بعد از فرانسیس خداحافظی کردیم و رفتیم به سمت کلبه.
به لوسی گفتم: «شاید حق با فرانسیس باشه… نباید تو این جریانها دخالت کنیم. باید به پلیس بگیم.»
قیافهی لوسی درهم رفت و گفت: «نه… نباید این کارو کنیم. اونا هیچ کاری نمیکنن.»
گفتم: «باشه، ولی اگه خطرناک شد تقصیر من نیست.»
گفت: «باشه.»
به کلبه رسیدیم.
درِ کلبه رو باز کردم. از اینکه دوباره جسد بریتنی رو ببینم، حالم بهم میخورد.
دور جسد پر از حشره بود…
یهو چیزی دیدیم که قبلاً اصلاً بهش دقت نکرده بودیم.
کنار جسد بریتنی، یک علامت خرگوش کشیده شده بود.
خشکم زد.
این علامت رو قبلاً هم روی دیوار مدرسه دیده بودم…
نکنه قاتل فقط از مدرسهی ما آدم میکشه؟
قولی که نباید میدادم
#part_6
به لوسی گفتم: «باید بریم جایی که قبلاً این علامت رو دیدم.»
خرگوشی که چشمهاش مشکی بود، یه دماغ دلقکوار داشت و لبخندی کشیده و ترسناک روی صورتش بود…
نمیدونستم دقیقاً دارم چیکار میکنم، فقط دست لوسی رو گرفتم و به سمت دیوار مدرسه دویدم.
من بچه نیستم، ۱۸ سالمه. پس اگه اتفاقی بیفته، احتمالاً میتونم از پسش بربیام.
به مدرسه رسیدیم و علامت رو نشون لوسی دادم.
از تعجب و ترس خشکش زد.
گفت: «میدونم… میدونم. قبلاً نزدیک جایی که فرانسیس گفت ماریلا اونجا مرده، این علامت رو دیده بودم.»
گفتم: «نکنه… نکنه قاتل فقط کنار جایی که آدم میکشه این علامت رو میذاره؟»
لوسی گفت: «شاید… آره.»
رفتیم به خیابان چناری، پلاک ۲۲.
آره… اونجا هم کنار جسد، همین علامت بود.
اما این بار، سرنخ فقط خرگوش نبود…
یه ورق خونی هم بود.
برش داشتم و بازش کردم.
روی کاغذ نوشته بود:
«خب خب خب…
اگه اینو میخونی یعنی یه بچه فضول و کودنی و سرت تو کار خودت نیست.
اگه نمیترسی ادامه بده، اما اگه ادامه بدی مطمئن نباش سالم بمونی.
اگه میخوای ادامهبدی اجازه بده معمای بعدی رو بهت بدم…
برو به خیابان اندرسون، پلاک ۱۳.»
یه لحظه یخ زد.
لوسی نزدیک بود جیغ بکشه.
گفتم: «چیشده؟»
گفت: «این آدرس… خونهی منه.»
قولی که نباید میدادم
#part_7
چنل فیلتر شده بیو رو چک کن
تا پارت ۷ قولی که نباید میدادم موجوده میتونید از سنجاق بخوانید
توروخدا پارت ۸رو هم بدهههههه توروخداااا
چنل فیلتر شده بیو رو چک کن
توروخدا پارت ۸رو هم بدهههههه توروخداااا
باشه نصفه شب میدم 😂
چنل فیلتر شده بیو رو چک کن
نمیتونم صبر کنمم
باشه پس زود تر میدم
گفتم: «یعنی چی؟! خونهی توئه؟ مطمئنی؟ خیابون اندرسون، پلاک ۱۳؟»
لوسی با صدایی لرزون گفت: «آ... آره...»
همون لحظه روی زانوهاش افتاد.
با نگرانی پرسیدم: «مامان و بابات خونهان؟»
سرش رو به نشونهی نه تکون داد.
«نه... هیچکس خونه نیست.»
گفتم: «پس خطرناک نیست بریم اونجا؟ هرچند فکر نمیکنم قاتل منتظر ما باشه.»
لوسی نفس عمیقی کشید و گفت: «برام مهم نیست. تا الان دو تا جسد پیدا کردیم. تازه معلوم نیست فقط همین دو نفر باشن... شاید بقیه رو هنوز پیدا نکرده باشیم.»
خواستم چیزی بگم که ادامه داد: «اگه میترسی...»
حرفش رو قطع کردم.
«من نمیترسم. فقط فکر کردم شاید تو آماده نباشی.»
لوسی با قاطعیت گفت: «من آمادهام. عجله کن! اتوبوس بعدی مستقیم میره خونهی ما.»
هر دو به سمت ایستگاه اتوبوس دویدیم.
خوشبختانه درست به موقع رسیدیم و سوار شدیم.
تمام مسیر، من با انگشتام بازی میکردم و لوسی از شدت استرس ناخنهاش رو میجوید.
بالاخره رسیدیم.
لوسی با دستهای لرزون کلید رو داخل قفل انداخت.
تق...
در باز شد.
آروم صدا زدیم: «الو... کسی اینجاست؟»
هیچ جوابی نیومد.
تمام خونه رو گشتیم، اما هیچکس اونجا نبود.
وقتی وارد حیاط شدیم، هر دومون سر جامون خشک شدیم.
وسط حیاط، یه خرگوش افتاده بود...
دل و رودهش بیرون ریخته بود و سرش از بدنش جدا شده بود.
نفسم بند اومد.
حالم به هم خورد، اما با این حال آروم بهش نزدیک شدم.
اون موقع بود که متوجه شدم...
توی شکم خرگوش، یه نامه فرو کرده بودن.
کنارش هم همون علامت خرگوش با چشمهای مشکی، دماغ دلقکوار و لبخند کشیده دیده میشد.
دقیقتر که نگاه کردم، فهمیدم خرگوش مرده دقیقاً شبیه همون علامته.
نامه رو از داخل شکمش بیرون کشیدم.
لوسی که دیگه طاقت نداشت، با صدایی لرزون گفت: «زود باش... بخونش.»
نامه رو باز کردم.
داخلش نوشته بود:
«خب... اگه داری اینو میخونی، بدون که دیگه راه برگشتی وجود نداره.
از این لحظه، زندگیت هیچوقت مثل قبل نمیشه.
هرچی بیشتر جلو بیای، همهچیز خطرناکتر میشه...
و مطمئن باش...
آخر این داستان، یه جسد روی زمین میمونه...»
دستم شروع به لرزیدن کرد.
با خودم گفتم:
«کاش همون روز از کنار لوسی رد شده بودم...»
ادامه دارد...
قولی که نباید میدادم
#part_8