eitaa logo
چنل فیلتر شده بیو رو چک کن
411 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
53 ویدیو
9 فایل
قبلی فیلتر شد بیا اینجا ممبر۴۰ تا شد فعالیت میکنیم داستانم ادامه میدیم https://eitaa.com/biuogeraporofroomanmechanel
مشاهده در ایتا
دانلود
به لوسی گفتم: «باید بریم جایی که قبلاً این علامت رو دیدم.» خرگوشی که چشم‌هاش مشکی بود، یه دماغ دلقک‌وار داشت و لبخندی کشیده و ترسناک روی صورتش بود… نمی‌دونستم دقیقاً دارم چیکار می‌کنم، فقط دست لوسی رو گرفتم و به سمت دیوار مدرسه دویدم. من بچه نیستم، ۱۸ سالمه. پس اگه اتفاقی بیفته، احتمالاً می‌تونم از پسش بربیام. به مدرسه رسیدیم و علامت رو نشون لوسی دادم. از تعجب و ترس خشکش زد. گفت: «می‌دونم… می‌دونم. قبلاً نزدیک جایی که فرانسیس گفت ماریلا اونجا مرده، این علامت رو دیده بودم.» گفتم: «نکنه… نکنه قاتل فقط کنار جایی که آدم می‌کشه این علامت رو می‌ذاره؟» لوسی گفت: «شاید… آره.» رفتیم به خیابان چناری، پلاک ۲۲. آره… اونجا هم کنار جسد، همین علامت بود. اما این بار، سرنخ فقط خرگوش نبود… یه ورق خونی هم بود. برش داشتم و بازش کردم. روی کاغذ نوشته بود: «خب خب خب… اگه اینو می‌خونی یعنی یه بچه فضول و کودنی و سرت تو کار خودت نیست. اگه نمی‌ترسی ادامه بده، اما اگه ادامه بدی مطمئن نباش سالم بمونی. اگه می‌خوای ادامه‌بدی اجازه بده معمای بعدی رو بهت بدم… برو به خیابان اندرسون، پلاک ۱۳.» یه لحظه یخ زد. لوسی نزدیک بود جیغ بکشه. گفتم: «چیشده؟» گفت: «این آدرس… خونه‌ی منه.» قولی که نباید میدادم
تا پارت ۷ قولی که نباید میدادم موجوده میتونید از سنجاق بخوانید
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
چنل فیلتر شده بیو رو چک کن
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
چنل فیلتر شده بیو رو چک کن
تشکر
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
گفتم: «یعنی چی؟! خونه‌ی توئه؟ مطمئنی؟ خیابون اندرسون، پلاک ۱۳؟» لوسی با صدایی لرزون گفت: «آ... آره...» همون لحظه روی زانوهاش افتاد. با نگرانی پرسیدم: «مامان و بابات خونه‌ان؟» سرش رو به نشونه‌ی نه تکون داد. «نه... هیچ‌کس خونه نیست.» گفتم: «پس خطرناک نیست بریم اونجا؟ هرچند فکر نمی‌کنم قاتل منتظر ما باشه.» لوسی نفس عمیقی کشید و گفت: «برام مهم نیست. تا الان دو تا جسد پیدا کردیم. تازه معلوم نیست فقط همین دو نفر باشن... شاید بقیه رو هنوز پیدا نکرده باشیم.» خواستم چیزی بگم که ادامه داد: «اگه می‌ترسی...» حرفش رو قطع کردم. «من نمی‌ترسم. فقط فکر کردم شاید تو آماده نباشی.» لوسی با قاطعیت گفت: «من آماده‌ام. عجله کن! اتوبوس بعدی مستقیم می‌ره خونه‌ی ما.» هر دو به سمت ایستگاه اتوبوس دویدیم. خوشبختانه درست به موقع رسیدیم و سوار شدیم. تمام مسیر، من با انگشتام بازی می‌کردم و لوسی از شدت استرس ناخن‌هاش رو می‌جوید. بالاخره رسیدیم. لوسی با دست‌های لرزون کلید رو داخل قفل انداخت. تق... در باز شد. آروم صدا زدیم: «الو... کسی اینجاست؟» هیچ جوابی نیومد. تمام خونه رو گشتیم، اما هیچ‌کس اونجا نبود. وقتی وارد حیاط شدیم، هر دومون سر جامون خشک شدیم. وسط حیاط، یه خرگوش افتاده بود... دل و روده‌ش بیرون ریخته بود و سرش از بدنش جدا شده بود. نفسم بند اومد. حالم به هم خورد، اما با این حال آروم بهش نزدیک شدم. اون موقع بود که متوجه شدم... توی شکم خرگوش، یه نامه فرو کرده بودن. کنارش هم همون علامت خرگوش با چشم‌های مشکی، دماغ دلقک‌وار و لبخند کشیده دیده می‌شد. دقیق‌تر که نگاه کردم، فهمیدم خرگوش مرده دقیقاً شبیه همون علامته. نامه رو از داخل شکمش بیرون کشیدم. لوسی که دیگه طاقت نداشت، با صدایی لرزون گفت: «زود باش... بخونش.» نامه رو باز کردم. داخلش نوشته بود: «خب... اگه داری اینو می‌خونی، بدون که دیگه راه برگشتی وجود نداره. از این لحظه، زندگیت هیچ‌وقت مثل قبل نمی‌شه. هرچی بیشتر جلو بیای، همه‌چیز خطرناک‌تر می‌شه... و مطمئن باش... آخر این داستان، یه جسد روی زمین می‌مونه...» دستم شروع به لرزیدن کرد. با خودم گفتم: «کاش همون روز از کنار لوسی رد شده بودم...» ادامه دارد... قولی که نباید میدادم
لوسی گفت: «خب... الان باید چیکار کنیم؟ هیچ جا نمی‌تونیم بریم، چون معمای بعدی رو نداده.» گفتم: «شاید هم داده.» نامه رو دوباره خوندم. «یه جسد...» یهو یادم افتاد. گفتم: «شاید منظورش جسد آقای رئیس‌جمهوره که توی گلزار دفن شده.» لوسی گفت: «آره... ولی بیا به فرانسیس هم بگیم بیاد.» گفتم: «آخه اون بیچاره انقدر دل‌نازکه که اصلاً نمی‌تونه این صحنه‌ها رو تحمل کنه.» لوسی گفت: «اما اون یه پسر ۱۵ ساله‌ی باهوشه. با اینکه ترسوئه، احتمالاً می‌تونه کمکمون کنه.» گفتم: «باشه.» بهش زنگ زدم. بعد از کلی التماس و اینکه بهش قول دادیم مراقبش باشیم، بالاخره قبول کرد بیاد. وقتی رسیدیم، از قبل اونجا منتظرمون بود. یه لباس بچه‌گونه با طرح باگز بانی پوشیده بود. توی شرایط عادی احتمالاً از خنده ریسه می‌رفتم، اما بعد از اتفاق‌هایی که افتاده بود، حتی نتونستم لبخند بزنم. همون‌طور که حدس زده بودیم، نامه‌ی بعدی اونجا بود. برش داشتم و بازش کردم. داخلش نوشته بود: «آفرین... اگه این معما رو حل کردی، یعنی حداقل هوش حل کردن معماهای من رو داری. معمای بعدی: به جایی برو که خنده، منجر به مرگ شد...» چند دقیقه هر سه ساکت موندیم. من زیر لب گفتم: «یعنی چی؟» فرانسیس با همون لحن بچه‌گونه‌ی همیشگیش گفت: «فکر کنم... سیرک! همون جایی که اون دلقک موقع پریدن از حلقه‌ی آتیش، به خاطر ارتفاع زیاد افتاد توی گودال و مرد.» چند لحظه بهش خیره شدم. بعد گفتم: «آفرین... احتمالاً حق با توئه.» همون لحظه با خودم فکر کردم... شاید واقعاً به فرانسیس نیاز داشتیم. اون پسر، باهوش‌تر از چیزیه که به نظر می‌رسه... قولی که نباید میدادم