فکر میکردم درِ خونه قفله...
اما نبود.
آروم در رو باز کردیم و وارد خونه شدیم.
همهجا ساکت بود.
نه صدای تلویزیون میاومد، نه صدای قدمی.
انگار خونه سالها بود خالی مونده.
به فرانسیس گفتم: «تو طبقهی پایین رو بگرد، منم میرم طبقهی بالا.»
گفت: «باشه، اگه چیزی پیدا کردی داد بزن.»
سرم رو تکون دادم و از پلهها بالا رفتم.
اولین اتاق رو گشتم...
هیچی.
اتاق دوم...
بازم هیچی.
یکییکی همهی اتاقها رو گشتم تا اینکه فقط یه اتاق مونده بود.
جلوی در ایستادم.
نفس عمیقی کشیدم.
دستم رو روی دستگیره گذاشتم.
با خودم آروم شمردم...
سه...
دو...
یک...
در رو باز کردم.
اتاق خالی بود.
با تعجب چند قدم داخل رفتم.
همین که خواستم برگردم...
تق!
صدای بسته شدن در باعث شد از جام بپرم.
با عجله دستگیره رو کشیدم.
باز نمیشد.
دوباره امتحان کردم.
هیچی...
شبیه قفلهای اتوماتیک بود.
با تمام توانم جیغ زدم:
«فرانسیس! فرانسیس!»
اما هیچ جوابی نیومد...
چون تا طبقهی آخر اومده بودم و فرانسیس پایین خونه رو میگشت، معلوم بود صدام بهش نمیرسه...با تمام وجودم داد زدم:
«فرانسیس! اینجام! در قفل شده! صدای منو میشنوی؟!»
اما انگار صدام اصلاً بهش نرسید.
چند ثانیه بعد، صدای بسته شدن درِ ورودی خونه اومد.
تق...
رفت...
لعنتی... شب شده بود.
از پنجره بیرون رو نگاه کردم.
خیابون کاملاً تاریک بود.
فکر کنم ساعت نزدیک دو شب بود.
ترس همهی وجودم رو گرفت.
«نکنه مامان و بابام فکر کنن توی کوچههام یا از خونه فرار کردم...»
با خودم گفتم:
«حداقل تنها اتفاق خوبی که افتاده اینه که خانوادهی لوسی مسافرتن و فعلاً متوجه گم شدنش نمیشن...»
روی زمین نشستم و سرم رو بین دستام گرفتم.
حالا فقط یه سؤال توی ذهنم بود...
این قاتل باهوش کیه که تونسته منو اینجوری گول بزنه و تا اینجا بکشونه؟
و مهمتر از اون...
حالا قراره با من چی کار کنه؟
قولی که نباید میدادم
#part_16