-جسیکا
یوهووو
#طرفدارایه داستان هایه لونا.
-لونا
مرسییی از این که داستان هام رو دنبال میکنیددد💜💜❤️
#ناشناس
https://eitaa.com/Bioygerafi
هنوز خشکم زده بود.
حالا من تمام داستان رو میدونستم...
یا حداقل فکر میکردم که میدونم.
آروم گفتم: — اما... اما من فکر میکردم فقط آدمهای خاصی این داستان رو میدونن.
موجود کوچولو گفت: — بله. فقط آدمهای خاصی میدونن.
نگاهش کردم. — پس تو چطوری همهچیز رو میدونی؟
چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت: — باید یه چیزی بهت بگم.
— چی؟
موجود کوچولو نفس عمیقی کشید.
— من یه الف قرمز از جنگی بودم که بین مارستنها و ولدانها اتفاق افتاد.
با تعجب گفتم: — مارستن و ولدان چیه؟
— ولدانها قشری کثیف بودن که دنبال این بودن که تمام قلمروها رو فتح کنن.
مکث کرد.
— و مارستنها برای دفاع از سرزمینها جنگیدن.
چند لحظه ساکت موند.
بعد آروم گفت: — زنده موندن...
با تعجب گفتم: — چی؟
— فقط تعداد کمی از هشتصد میلیون نفر زنده موندن.
چشمهام گرد شد.
— چی؟ هشتصد میلیون نفر؟ و... و تو از بین اونها زنده موندی؟
— آره.
ناگهان چیزی به ذهنم رسید.
— وایسا... پس اون همه جسد کجا رفتن؟
موجود کوچولو نگاهش رو ازم گرفت.
— اوه... تو اینو نمیدونی.
— چی رو؟
صدایش آرامتر شد.
— هر کسی که کشته بشه، روحش رو میدزدن و داخل جسد قدرتمندان میذارن.
چند ثانیه چیزی نگفتم.
— اونا دیگه هیچ ذهنیتی ندارن که یه زمانی جنگجو بودن.
بدنم یخ کرد.
آروم گفتم: — اِلین چی شد؟
موجود کوچولو مستقیم توی چشمهام نگاه کرد.
— اون هم همین بلا سرش اومد.
خشکم زد.
— وایسا... من قبلاً این سؤال رو ازت نپرسیدم.
مکث کردم.
— اما مامان اِلین تونست پیداش کنه؟
سرش رو بهآرومی تکون داد.
— نه.
— وقتی دنبال اِلین گشت و پیداش نکرد، افسرده شد.
چند لحظه سکوت کرد.
— و شیطان اون رو هم گول زد...
مکثی کرد.
— و روحش رو دزدید.
سکوت همهجا رو گرفت.
بعد پرسیدم: — خب... برای شکست شیاطین باید چیکار کنیم؟
موجود کوچولو چند لحظه نگاهم کرد.
— نمیدونم.
آروم سرم رو پایین انداختم.
اما یه سؤال دیگه ناگهان توی ذهنم شکل گرفت.
سرم رو بالا آوردم.
— وایسا ببینم...
— مارستنها جنگ رو بردن، مگه نه؟
موجود کوچولو جواب نداد.
فقط چند ثانیه بهم خیره شد.
بعد خیلی آروم گفت:
— نه...
مکث کرد.
— نبردن.
قلبم فرو ریخت.
— پس...
اما قبل از اینکه جملهام تموم بشه، صدای عجیبی از انتهای سیاهچاله بلند شد.
موجود کوچولو ناگهان رنگش پرید.
و فقط یه جمله گفت:
— نباید دربارهی اون جنگ سؤال میکردی...
اگر من برنگشتم
#part_13
★Luna☆
صدایی از یکی از سلولهای تاریک کنارمون بلند شد:
— مارستنها جنگ رو نباختن...
— بهشون خیانت شد.
سرم رو به سمت سلول چرخوندم.
— کی خیانت کرد؟
موجود داخل سلول خندید.
— کسی که هیچکس فکر نمیکرد دشمن باشه.
الیوت ناگهان خودش رو به میلههای سلول چسبوند.
— اون دروغ میگه!
صدایش میلرزید.
— من اونجا بودم! اون جزو مارستنها نبوده!
چند لحظه بهش خیره شدم.
اما موجود داخل سلول دوباره گفت:
— تو خودت بهتر از هرکسی میدونی چه اتفاقی افتاد، الیوت.
الیوت ساکت شد.
برای اولین بار، ترس واقعی رو توی چشمهاش دیدم.
— بس کن...
— چرا؟ میترسی بفهمه؟
الیوت چیزی نگفت.
موجود ادامه داد:
— تو فکر کردی اونها میخوان نجاتت بدن...
الیوت سرش رو پایین انداخت.
— اما گولت زدن.
نفسم حبس شد.
— الیوت... منظورش چیه؟
الیوت به من نگاه کرد.
اما چیزی نگفت.
فقط گفت سلین ما باید از اینجا فرار کنیم....
اگر من برنگشتم
#part_14
★Luna☆
بفرمایید اینم از دوپارت امروز اگر من برنگشتم اگه خوشتون اومد توی ناشناس بهم بگید و حدستون برای ادامه داستان رو هم بگید✨💜
سلام بله میتونید بفرستید فقط داخل چنل گذاشته نمیشه♥️📖
ایدیم🎸:@Luna_H93
کاری داشتی درخدمتم🎯
#ناشناس
https://eitaa.com/Bioygerafi
𝐅𝐚𝐧𝐭𝐚𝐬𝐲 𝐑𝐞𝐚𝐥𝐦
سلام بله میتونید بفرستید فقط داخل چنل گذاشته نمیشه♥️📖 ایدیم🎸:@Luna_H93 کاری داشتی درخدمتم🎯 #ناشنا
البته در صورتی که داستانتون انقدری خوب بوده باشه که ادامش رو بهتون کمک کنم
𝐅𝐚𝐧𝐭𝐚𝐬𝐲 𝐑𝐞𝐚𝐥𝐦
هنوز خشکم زده بود. حالا من تمام داستان رو میدونستم... یا حداقل فکر میکردم که میدونم. آروم گفتم: —
واییییی عالیییییییهههههههههههه
بی نظیررررررره خیلی خوب شدهههه
𝐅𝐚𝐧𝐭𝐚𝐬𝐲 𝐑𝐞𝐚𝐥𝐦
صدایی از یکی از سلولهای تاریک کنارمون بلند شد: — مارستنها جنگ رو نباختن... — بهشون خیانت شد. سر
چرا انقدر کوتاه ههههه
ولی خیلی خوب شدهههه
-جسیکا
عا نمیفهمم چته.
یعنی در این حد خوبه که فکر میکنی چت جی پی تیه؟ 😃
یوهو
#ناشناس
https://eitaa.com/Bioygerafi
𝐅𝐚𝐧𝐭𝐚𝐬𝐲 𝐑𝐞𝐚𝐥𝐦
چرا انقدر کوتاه ههههه ولی خیلی خوب شدهههه
برای اینکه نباید همه ی اتفاق ها تو یه پارت بیوفته و میخوام حدستون رو بدونم✨
الیوت گفت:
— باید بریم. اگه رامپل برگرده، دیگه هیچچیز مثل قبل نمیمونه.
موجود گفت:
— بهش بگو! بگو چیکار کردی!
گفتم:
— ببینم، اون اسم تو رو از کجا میدونه؟ چی رو باید بهم بگی؟
— هیچی حال اون دیوونه خوب نیست. بیا بریم.
— چطوری باید بریم؟ این سلولها که درشون همینجوری باز نیست.
الیوت یک سوراخ رو توی دیوار نشون داد و توضیح داد که قبلاً راه فرار رو درست کرده.
از توی سوراخ گذشتیم که پر از کرم بود. الیوت به اونور سوراخ که گدازههای عذاب راه داشت رسید، اما من گیر کرده بودم.
گفتم:
— هی الیوت، من رد نمیشم! کمکم کن!
که ناگهان احساس کردم چیزی پای منو گرفته و میگه:
— بهش بگووووو!
الیوت با ترس پای منو کشید.
— کمکم کن الیوت! نذار منو بگیره! نذار!
بالاخره بیرون اومدم.
— اون چی بود؟ چی بود؟ چی میخواست؟
— هی... اینجا جهنمه سلین. نمیتونی انتظار داشته باشی چیزای عادی ببینی
ساکت شدم.
همینطور که از روی سنگهای گدازهها میگذشتیم الیوت گفت:
— میدونی راستش هیچکس منو دوست نداره. از وقتی بچه بودم، چون ضعیفتر از برادرم بودم، پدر و مادرم دوستم نداشتن. چون توی آزمونهای قدرت میباختم. فشار زیادی روم بود.
— خب بعد چی شد؟
— فرار کردم. خونه رو ترک کردم تا بتونم کاری که میتونم توش خوب باشم رو پیدا کنم.
— پیدا کردی؟
— آره. عضو مارستنهای صلح طلب شدم و تلاش کردم تا بتونم خودمو جا کنم. همهچیز خوب بود تا...
— تا ؟
— تا وقتی که جنگ شد و همهی دوستانم مردن.
— اا...
— میدونی آرزو کردم کاش من جای اونا بودم. خودمو مقصر میدونستم.
— چرا؟ هیچچی تقصیر تو نبوده! اینکه اون عوضیها دوستات رو کشتن و بیشتر میخواستن، به تو ربطی نداره.
الیوت ساکت شد.
— ...میدونم. اما خب، سخته دیگه.
گفتم:
— خب راستش درکت میکنم. تو هم احساس میکردی باید فدا میشدی.
— آره. خب، ببینم حالا برنامهات برای فرار از جهنم چیه؟
— بهم نخند، اما هیچ برنامهای ندارم.
— اشکالی نداره، چون که من یه ایدههایی دارم.
— راجب قلب سرخ چیزی شنیدی؟
— نه. چی هست؟
— اون باعث میشه شیاطین قدرت بگیرن. ولدانها اون رو دزدیدن و قدرت خودشون رو افزایش دادن، برای همین هم بردن.
— اما قلب سرخ در اصل مال مارستنها بود. وقتی سالها پیش جد جد جد رابرت هاک سوم اون رو پیدا کرد و متوجه قدرت اون شد، اون رو قایم کرد.
— پس ولدانها چطوری اونو برداشتن؟
— امم... خب، با استفاده از یه جاسوس، اون رو درست شب جنگ دزدیدن؛ با اینکه فقط مارستنهای مورد اعتماد میتونن اون صندوقی که داخلش قلب سرخ رو باز کنن.
زیر لب گفتم:
— اون جاسوس کثیف باعث شد...
— آره.
— خیلی دوست دارم از نزدیک ببینمش.
— منم همینطور. خب میدونی چون حتماً اون آدم خیلی بانفوذی بوده هرچند فکر کنم گولش زدن چون مارستنها خیانتکار نیستن.
— خب، حالا باید چیکار کنیم؟
— باید قلب سرخ رو پیدا کنیم و بشکنیمش. اما قبلش باید یه چیز رو بدونی؛ اینکه شیاطین رو نمیشه به راحتی شکست داد.
اگر من برنگشتم
#part_15
★Luna☆