eitaa logo
𝐅𝐚𝐧𝐭𝐚𝐬𝐲 𝐑𝐞𝐚𝐥𝐦
451 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
53 ویدیو
9 فایل
🎸⋆༺────────༻⋆🎸 ☆ گرچه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود ☆ 🎸⋆༺────────༻⋆🎸 ︵‿︵‿୨୧‿︵‿︵ ☆به قلمرو خیال خوش اومدی ☆ ☆ جایی که خاص بودن اتفاقی نیست، انتخابه ☆ ︵‿︵‿୨୧‿︵‿︵ ────────────═༻ ‌‌‌‌ کپی نکن🚫 ༺═────────────
مشاهده در ایتا
دانلود
𝐅𝐚𝐧𝐭𝐚𝐬𝐲 𝐑𝐞𝐚𝐥𝐦
گفتم: — تو کی هستی؟ صدا جلوتر اومد. یه موجود کوچیک قرمز از دل تاریکی بیرون اومد. یه جورایی بامزه بود
𓆩♡𓆪 بچه هااا پارت ۱۲ بخاطر یه سری مشکلات نتونستم به موقع بذارمش 🥹 ببخشید که دیر شددد 🫠 اما خب امروز سه پارت براتون گذاشتممم 🤍 برید بخونید و حتما نظرتون رو مثل همیشه بهم بگید 👀🖤
-جسیکا یوهووو داستان هایه لونا. -لونا مرسییی از این که داستان هام رو دنبال میکنیددد💜💜❤️ https://eitaa.com/Bioygerafi
هنوز خشکم زده بود. حالا من تمام داستان رو می‌دونستم... یا حداقل فکر می‌کردم که می‌دونم. آروم گفتم: — اما... اما من فکر می‌کردم فقط آدم‌های خاصی این داستان رو می‌دونن. موجود کوچولو گفت: — بله. فقط آدم‌های خاصی می‌دونن. نگاهش کردم. — پس تو چطوری همه‌چیز رو می‌دونی؟ چند لحظه سکوت کرد. بعد گفت: — باید یه چیزی بهت بگم. — چی؟ موجود کوچولو نفس عمیقی کشید. — من یه الف قرمز از جنگی بودم که بین مارستن‌ها و ولدان‌ها اتفاق افتاد. با تعجب گفتم: — مارستن و ولدان چیه؟ — ولدان‌ها قشری کثیف بودن که دنبال این بودن که تمام قلمروها رو فتح کنن. مکث کرد. — و مارستن‌ها برای دفاع از سرزمین‌ها جنگیدن. چند لحظه ساکت موند. بعد آروم گفت: — زنده موندن... با تعجب گفتم: — چی؟ — فقط تعداد کمی از هشتصد میلیون نفر زنده موندن. چشم‌هام گرد شد. — چی؟ هشتصد میلیون نفر؟ و... و تو از بین اون‌ها زنده موندی؟ — آره. ناگهان چیزی به ذهنم رسید. — وایسا... پس اون همه جسد کجا رفتن؟ موجود کوچولو نگاهش رو ازم گرفت. — اوه... تو اینو نمی‌دونی. — چی رو؟ صدایش آرام‌تر شد. — هر کسی که کشته بشه، روحش رو می‌دزدن و داخل جسد قدرتمندان می‌ذارن. چند ثانیه چیزی نگفتم. — اونا دیگه هیچ ذهنیتی ندارن که یه زمانی جنگجو بودن. بدنم یخ کرد. آروم گفتم: — اِلین چی شد؟ موجود کوچولو مستقیم توی چشم‌هام نگاه کرد. — اون هم همین بلا سرش اومد. خشکم زد. — وایسا... من قبلاً این سؤال رو ازت نپرسیدم. مکث کردم. — اما مامان اِلین تونست پیداش کنه؟ سرش رو به‌آرومی تکون داد. — نه. — وقتی دنبال اِلین گشت و پیداش نکرد، افسرده شد. چند لحظه سکوت کرد. — و شیطان اون رو هم گول زد... مکثی کرد. — و روحش رو دزدید. سکوت همه‌جا رو گرفت. بعد پرسیدم: — خب... برای شکست شیاطین باید چیکار کنیم؟ موجود کوچولو چند لحظه نگاهم کرد. — نمی‌دونم. آروم سرم رو پایین انداختم. اما یه سؤال دیگه ناگهان توی ذهنم شکل گرفت. سرم رو بالا آوردم. — وایسا ببینم... — مارستن‌ها جنگ رو بردن، مگه نه؟ موجود کوچولو جواب نداد. فقط چند ثانیه بهم خیره شد. بعد خیلی آروم گفت: — نه... مکث کرد. — نبردن. قلبم فرو ریخت. — پس... اما قبل از اینکه جمله‌ام تموم بشه، صدای عجیبی از انتهای سیاهچاله بلند شد. موجود کوچولو ناگهان رنگش پرید. و فقط یه جمله گفت: — نباید درباره‌ی اون جنگ سؤال می‌کردی... اگر من برنگشتم ★Luna☆
صدایی از یکی از سلول‌های تاریک کنارمون بلند شد: — مارستن‌ها جنگ رو نباختن... — بهشون خیانت شد. سرم رو به سمت سلول چرخوندم. — کی خیانت کرد؟ موجود داخل سلول خندید. — کسی که هیچ‌کس فکر نمی‌کرد دشمن باشه. الیوت ناگهان خودش رو به میله‌های سلول چسبوند. — اون دروغ میگه! صدایش می‌لرزید. — من اونجا بودم! اون جزو مارستن‌ها نبوده! چند لحظه بهش خیره شدم. اما موجود داخل سلول دوباره گفت: — تو خودت بهتر از هرکسی می‌دونی چه اتفاقی افتاد، الیوت. الیوت ساکت شد. برای اولین بار، ترس واقعی رو توی چشم‌هاش دیدم. — بس کن... — چرا؟ می‌ترسی بفهمه؟ الیوت چیزی نگفت. موجود ادامه داد: — تو فکر کردی اون‌ها می‌خوان نجاتت بدن... الیوت سرش رو پایین انداخت. — اما گولت زدن. نفسم حبس شد. — الیوت... منظورش چیه؟ الیوت به من نگاه کرد. اما چیزی نگفت. فقط گفت سلین ما باید از اینجا فرار کنیم.... اگر من برنگشتم ★Luna☆
بفرمایید اینم از دوپارت امروز اگر من برنگشتم اگه خوشتون اومد توی ناشناس بهم بگید و حدستون برای ادامه داستان رو هم بگید✨💜
سلام بله میتونید بفرستید فقط داخل چنل گذاشته نمیشه♥️📖 ایدیم🎸:@Luna_H93 کاری داشتی درخدمتم🎯 https://eitaa.com/Bioygerafi
-جسیکا عا نمیفهمم چته. یعنی در این حد خوبه که فکر میکنی چت جی پی تیه؟ 😃 یوهو https://eitaa.com/Bioygerafi
𝐅𝐚𝐧𝐭𝐚𝐬𝐲 𝐑𝐞𝐚𝐥𝐦
چرا انقدر کوتاه ههههه ولی خیلی خوب شدهههه
برای اینکه نباید همه ی اتفاق ها تو یه پارت بیوفته و میخوام حدستون رو بدونم✨