Blue².
ما فرار کردیم و نرسیدیم عمریست در پی دویدن و فرار کردنیم اما مگر اسیری که جایی برای رفتن نداشته با
مادر ؛
گاه میاندیشم که خبر مرگ مرا چه کسی به تو میگوید؟
و در این اندیشه، بیش از هر چیز، سنگینیِ این آوار بر شانههای توست که نفسم را میگیرد. مادر، روزگارِ ما به بندبازیِ مرگ و زندگی بدل شده؛ هر لحظه گویی در انتظارِ گلولهای هستیم که سینه را بشکافد، یا هراسی که با صدایِ لرزشِ یک موشک، سقفِ خانه را بر سرمان آوار کند. ما در میانهیِ تردیدِ میانِ بودن و نبودن، زندگی را به دندان کشیدهایم.
اما میخواهم بدانی، حتی در این روزهایِ پر از ترس و خاکستر، من عاشقِ تمامِ ذراتِ این جهان بودم. من عاشقِ بویِ مستکنندهی گلهایِ یاس در پیچِ حیاط بودم، عاشقِ لحظهای که نسیمِ خنک، صورتِ مرا نوازش میکرد و برای ثانیهای تمامِ تلخیها را میشست. من عاشقِ عطرِ علفهایِ خیس زیرِ قدمهایم بودم. بزرگترینِ این عاشقانهها، تماشایِ لبخندِ تو بود و شنیدنِ طنینِ خندههایِ پدر که گویی تمامِ جهان را در خانه به صلح میرساند.
اگر روزی رسید که جایِ خالیِ من، سکوتِ خانه را شکست، مادر، تو را به همان خدا که این همه زیبایی آفرید قسم میدهم؛ به جایِ سوختن، پنجره را باز کن. بگذار نسیم به صورتت بخورد، عطرِ یاس را عمیق نفس بکش و به یادِ تمامِ خندههایی که با هم داشتیم، لبخند بزن.
من نرفتهام؛ من در میانِ عطرِ گلهایِ یاس، در خنکایِ نسیمِ عصرگاهی و در تکتکِ آن چیزهایی که عاشقشان بودم، به انتظارِ تو نشستهام. من با خاطرهیِ امنِ آغوشِ تو میروم؛ جایی که دیگر نه گلولهای هست و نه ترسی.
مرا در زیباییهایِ جهان پیدا کن. من همانجا، در لبخندِ تو، دوباره زنده میشوم.
#خودنویس
Blue².
https://eitaa.com/shahid_jan/1235 نمیشود بنویسم یادت افتادم ب قدر از ثانیه حتی نرفتی ز یادم :).
https://eitaa.com/shahid_jan/1249
دلم شکستی و جانم هنوز چشم ب راهت؛