آدم ها گم میشوند، جا میمانند ... گاهی در کتابخانه، مترو، خیابان و کتابفروشی؛ گاه نیز در دفترهای یادداشت، آلبوم عکسهای قدیمی، خاطرات، لحظاتِ سپری شده و یاد ها.
𝘔𝘺 𝘣𝘭𝘶𝘦
در هزارتوی حافظهام، سرگردان به دنبال خاطراتی میگردم که همچون عکسی در حاشیهی خورشید، با مرور زمان رنگ باخته و محو میشود. خاطراتی که هنوز ناپدید نشده اند، بلکه تبدیل به سایه هایی سیاه شدند که فقط شکل کلیشان قابل تشخیص است.
گاهی اوقات صدا و بوی محو سایهی خاطراتم، لحظهای در پس هیاهوی افکارم میپیچد و مرا دقیقهها در سکوت غرق میکند.
تنها خاطراتی یخزده از چند عکس قدیمی برایم باقی مانده است و حقیقتی که قلبم را میفشارد این است که فقط همین عکس های قدیمی هستند که مانند طنابی باریک و پوسیده مرا وصل به خاطراتم نگاه داشته اند.
𝘔𝘺 𝘣𝘭𝘶𝘦
پناهگاه خود را در « نوشتن » یافت؛ جایی که اندوهش، لباسِ واژه ها را به تن میکرد.
زمانی که غم، به قدری رشد میکرد که دیگر اشک ها هم آرامش نمیکردند و تنها پوچیِ وسیعی باقی میماند که تمام وجودش را در خود غرق میکرد، به نوشتن پناه میبرد.
و شاید تمام آنچه از او باقی میمانَد، تنها چند واژه باشد؛ واژه هایی زادهی ذهن شلختهی او.
پایانهای شاد برای داستان ها هستن، توی زندگی واقعی هیچ شادیای همیشگی نیست.
Apollo ”