eitaa logo
بُکاءالحسِیـن .
1.9هزار دنبال‌کننده
5.7هزار عکس
3هزار ویدیو
18 فایل
[ بِسـمِ‌اللّٰه ؛ ] بُکـاء به‌معناي‌ گريهٔ‌ پُر ثواب ، مانند ِ أشك‌ بر سیدالشهداء . من‌ميگم ، الٰهي‌ تموم‌ گریه‌ هامون‌ بُکـاء باشه * - وقف ِ پيشگاه حضرت صاحب ' عج .
مشاهده در ایتا
دانلود
10.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نگاه دار دلی را که برده‌ای به نگاهی
14.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
توی کربلا هوای گریمون فرق داره
Reza Narimani ~ UpMusicReza Narimani _ Zaraban Haram (320).mp3
زمان: حجم: 4M
کی گفته مرده؟👩🏻‍🦯🥲 علم زمین خورده؟🏴 مگه شهید میمیره؟🥺💔 _یه آسدرضا بزنیم تو رگ🥲
میدونی ابراهیم یعنی چی؟🥲 اب میشه بابا و راهیم میشه مهربون🥺👩🏻‍🦯 یعنی بابای مهربون...❤️‍🩹👩🏻‍🦯 پ.ن: اسمت برازنده خودت بود دورت بگردم من...🥺💔 تو بابای مهربونِ هممونی بابا ابراهیم من🥺🫀
یک عدد گنگ🕶🤌🏻🔥 _آقا علیرضا...🤏😎 پ.ن:تانک خونتون نیفته...☄🌚
https://eitaa.com/avare128 رفقا تازه تأسیسه، حمایت🙂
هدایت شده از محمدحسین پویانفر
📍پخش زنده مراسم: https://www.aparat.com/reyhane.info/live@mh_poyanfarr
بُکاءالحسِیـن .
↻آنچہ‌امروز گذشت . . لف‌نده‌‌رفیق‌بمونۍ‌قشنگتره! وضـویـٰادِتون‌نَـرھ•• شَبِـتون‌منـوَربھ‌نـورخُـدا••¡ッ اِلتمـٰاس‌دُعـٰا!•• یـٰاعَ‌ـلۍمَـدد..••!ッ
بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_چهل_و_دو دفتر های ریاضی ما هم خط به خط با توضیحات
حسین بهت زده نگاهم میکرد.خودش را روی نیمکت به سمت من کشید.طوری که معلم متوجه نشود ضربه ای به من زد،نگاهش کردم.قبل از اینکه فرصت پیدا کند حرفی بزند،با صدای بلند گفتم:«آقا ببخشید من بودم».معلم نگاهی به من کرد،سرش را تکان داد و گفت:«خلیلی از تو انتظار نداشتم».بلند شدم صدایم را صاف کردم و گفتم:« آقا ببخشید،حواسمون نبود».معلم دفتر حضور و غیاب را باز کرد،با خودکار قرمز یک علامت وسط صفحه زد.سری تکان داد و گفت:«بشین».کلاس که تمام شد،طوری که نگاهم به ناصر نیفتد از کلاس بیرون آمدم،گوشه حیاط جای دنجی پیدا کردم،نشستم.آفتاب مستقیم به صورتم می‌خورد.حسین پارسا و احمد کیان آمدند کنارم،دستم را سایه صورتم کردم.حسین خم شد،گفت:«می آی بریم فوتبال؟»میدانستم چه میخواهد! خندیدم و گفتم:«نه، ولی حاضرم عرض حیاط را مسابقه دو بدم.احمد خندید و گفت:«باشه،قبول».دو نفری دستم را گرفتند از جا بلند شدم،رفتیم.کنار دیوار انتهای مدرسه احمد تا سه شمرد، من و حسین شروع کردیم به دویدن.سعی کردیم با هم برسیم.با کمی اختلاف حسین زودتر رسید،کلی ذوق کرد. حسین هم مثل همه بچه ها وقتی خوشحال میشد،چشم هایش برق میزد.این لحظه خوشحالی و برق نگاه حسین خیلی به جانم نشست.شب بعد از نماز برای فرید تعریف کردم چه شده.فقط ته دلم نگران بودم،معلم از دستم ناراحت نشده باشد.فرید گفت:«آخه تو چرا این کارو کردی؟حالا نمره آخر سالت را کم میکنه»سرم را به نشانه تأیید تکان دادم،گفتم:«آره بابا،توی دفتر علامت قرمز زد.