#بمبیکعاشقانه
#Part1
#Iran_dokht
کلاس کم کم داشت خالی میشد، وسایلمو تو کیفم گذاشتم و از کلاس بیرون زدم.
ساعت ۲ اتوبوس راه میوفتاد و من نیم ساعت وقتی داشتم تا یکم اطراف دانشگاه رو بگردم.
پامو از دانشگاه بیرون گذاشتم و شروع کردم قدم زدن.
۵ دقیقه به اومدن اتوبوس مونده بود ؛معذب جای صندلی های ایستگاه اتوبوس ایستاده بودم.
نگاهی به ساعت کردم، تا چند دقیقه دیگه باید میومد.
با دیدن اتوبوسی که اسم مقصد منو نوشته بود به سمتش رفتم.
درو باز کرد خانم ها تند تند سوار میشدند، منم بعد از اونا سوار شدم تمام صندلی های ته اتوبوس پر شده بود و یکی دوتا صندلی جای در عقب خالی بود، بدون مکث روی یکی نشستم
_ببخشید میتونم اینجا بشینم؟
به دختر جوونی که هم سن سال خودم بود نگاهی کردم و لبخند زدم و گفتم:
+آره راحت باش
روی صندلی کنار من جا گرفت
آقایون سوار میشدن و رو صندلی های جلو مینشستن ؛سرم طرف پنجره بود
ناگهان با صدای گرم و مخملی مردی سرمُ طرف در اتوبوس برگردوندم، مرد داشت به راننده سلام میکرد و حرف میزد.
با صدا زدن های کسی که کنارم نشسته بود سرمُ طرف دختر چرخوندم و گفتم:
+جانم؟
#بمبیکعاشقانه
#Part2
#Iran_dokht
_شما داخل دانشگاه سعدی هستی؟
+بله ، شماهم اونجایی؟
_بله سال چندمی؟کدوم بخش؟
+سال سوم،پرستاری
با حرفم ابروهاش بالا پرید و بعد دستاشو بهم زد و گفت:
_ایول، پس چرا تا الان ندیده بودمت؟
لبخندی زدم و گفتم:
+امسال انتقالی گرفتم و اومدم اینجا
_که اینطور، اسم و فامیلت چیه؟
+من ایران دخت یزدان مهرم، و تو؟
پیشونیسو خاروند و گفت:
_حالا اسم من به با کلاسی تو نیست ولی من هما هستم؛ هما عبدی و از آشنایی با تو خیلی خرسندم دوست هما عبدی.
+منم از آشنایی با تو خرسندم دوست ایران دخت یزدان مهر
چندتا سوال دیگه هم ازم پرسید و شمارش بهم داد و گفت:
_تو الان حکم یه سال اولی رو داری چون هیچی از بچه های دانشگاه و خود دانشگاه نمیدونی، حالا اگر به مشکل خوردی من هستم حتما بهم زنگ بهم زنگ بزن و رودروایسی نکن.
ازش تشکر کردم؛ نزدیک مقصدم داشتم میشدم که دیدم یکی زنگ اتوبوس رو فشار داد همون مرد جذاب بود که سوار اتوبوس شد و با راننده صحبت میکرد.
#بمبیکعاشقانه
#Part3
#Iran_dokht
یک لحظه نگاهمون تو هم گره خورد، زود نگاهمو دزدیدم و ایستادم اتوبوس که متوقف شد پیاده شدم.
صدای هما از پشتم اومد :
_ عه خونه شما هم اینجاست؟
+آره
_ چه خوب کدومه؟
_اونی که روبروی آرایشگاه زنونهست، خونه شما کدومه؟
_اونی که شیروونی قرمز داره
+پس همسایه شدیم
خونمون چندتا ساختمون باهم فاصله داشت و اون مردی که با ما پیاده شد، اونو ندیدم تا اینکه به سوپر مارکتی محل رسیدیم هما گفت:
_من میخوام برم یکم خوراکی بخرم، توهم میای؟
+آره بریم
وارد شدیم و سلام کردیم اون مرد اونجا داشت با فروشنده صحبت میکرد دلم میخواست اونجا بهایستم و به صداش گوش بدم، ولی برخلاف میل باطنیم پشت هما رفتم و منم چند تا چیز گرفتم تا حساب کنم .
هما خریداش زیاد بود خریدام رو گذاشتم رو میز فروشنده و گفتم :
+لطفا اینا رو حساب میکنید؟
گفت:
_چشم
شروع کرد حساب کردن و مبلغ رو بهم گفت و کارت کشیدم.
وسایل رو داخل پلاستیک گذاشتم و همونجا منتظر هما موندم.
مرد هنوز داشت با فروشنده صحبت میکرد و من تنها به صدای مخملی مرد توجه داشتم که صدای فروشنده منو به خودم آورد:
_ببخشید خانم شما میدونید برای بچه چه پوشکی خوبه؟
شکه برگشتم و گفتم:
+جان؟چی گفتید
پشت سرشو خاروند و گفت :
_این آقا پوشک بچه میخوان و نمیدونن چه مارک و سایزی بخرن شما نمیدونید چی خوبه؟
نگاه مرد به من بود، آب دهنمو قورت دادم یعنی بچه داشت؟
افکارمُ عقب زدم و گفتم:
+چند ماهشه؟
گفت:
_۵ ماهشه و پسره
یچیزایی که میدونستم و از دور اطراف شنیده بودم رو بهش گفتم و چندتا مارک هم بهش پیشنهاد دادم.
https://daigo.ir/secret/81991444785
لینک ناشناس برای پاسخگویی به نظرات و پیشنهادات شما.
بُمب یک عاشقانه
https://daigo.ir/secret/81991444785 لینک ناشناس برای پاسخگویی به نظرات و پیشنهادات شما.
چند تا از شما معترض بودید چرا قسمت های هیجان انگیزش شروع نمیشه، باید بگم رمان ها و فیلم های معروف هم داخل ۳ پارت یا ۳ قسمت نمیرن سر عشق و عاشقی و صحنه های هیجان انگیز پس منتظر باشید☕️
تا به قسمت های مهم رمان برسیم🤝
#بمبیکعاشقانه
#Part4
#Iran_dokht
که فروشنده براش آورد ، هما هم اومد و وسایلش رو حساب کرد و راه افتادیم.
خونه هامون رو بهم نشون دادیم و از هم خداحافظی کردیم که صدایی منو خطاب قرار داد:
_دستتون درد نکنه خانم
برگشتم همون مرد بود، کنجکاو شده بودم اسمش یا فامیلش رو بدونم .
گفتم :
+خواهش میکنم کاری نکردم، فقط میتونم فامیل شریفتون رو بپرسم؟
لبخندی زد که به جذابیت صورتش افزود و گفت :
_ بله من شاهنگ هستم، داریوش شاهنگ و شما؟
+من ایران دخت یزدان مهر هستم، خوشحالم از آشنایی باشما آقای شاهنگ خدانگهدار
_همچنین خداحافظ
سری تکون دادم و به سمت ساختمونمون رفتم همون لحظه یکی ریموت درو بالا زد منم درو باکلید باز کردم تا زودتر خونه برم و با همسایه ای روبرو نشم ولی صدای آقای خسروی باعث شد به ایستم ؛ پنجره ماشینشو پایین داده بود لبخندی زد و گفت:
_سلام خانم یزدان مهر
به طرفش برگشتم و یه لبخند نصفه نیمه زدم و گفتم:
+سلام آقای خسروی حالتون خوبه؟
_به خوبی شما ، ماهم خوبیم امسال انتقالی گرفتید و دانشگاه همینجا اومدید؟
+بله انتقالی گرفتم
_به کدوم بیمارستان منتقل شدید؟ برای دورهای که قراره بگذرونین.