eitaa logo
بُمب یک عاشقانه
197 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
دیدمش، گفتم منم. نشناخت او... اینجا همراه هستید با رمان بمب یک عاشقانه کپی حرام نویسنده: R_A
مشاهده در ایتا
دانلود
یک لحظه نگاهمون تو هم گره خورد، زود نگاهمو دزدیدم و ایستادم اتوبوس که متوقف شد پیاده شدم. صدای هما از پشتم اومد : _ عه خونه شما هم اینجاست؟ +آره _ چه خوب کدومه؟ _اونی که روبروی آرایشگاه زنونه‌ست، خونه شما کدومه؟ _اونی که شیروونی قرمز داره +پس همسایه شدیم خونمون چندتا ساختمون باهم فاصله داشت و اون مردی که با ما پیاده شد، اونو ندیدم تا اینکه به سوپر مارکتی محل رسیدیم هما گفت: _من میخوام برم یکم خوراکی بخرم، توهم میای؟ +آره بریم وارد شدیم و سلام کردیم اون مرد اونجا داشت با فروشنده صحبت میکرد دلم میخواست اونجا به‌ایستم و به صداش گوش بدم، ولی برخلاف میل باطنیم پشت هما رفتم و منم چند تا چیز گرفتم تا حساب کنم . هما خریداش زیاد بود خریدام رو گذاشتم رو میز فروشنده و گفتم : +لطفا اینا رو حساب میکنید؟ گفت: _چشم شروع کرد حساب کردن و مبلغ رو بهم گفت و کارت کشیدم. وسایل رو داخل پلاستیک گذاشتم و همونجا منتظر هما موندم. مرد هنوز داشت با فروشنده صحبت میکرد و من تنها به صدای مخملی مرد توجه داشتم که صدای فروشنده منو به خودم آورد: _ببخشید خانم شما میدونید برای بچه چه پوشکی خوبه؟ شکه برگشتم و گفتم: +جان؟چی گفتید پشت سرشو خاروند و گفت : _این آقا پوشک بچه میخوان و نمیدونن چه مارک و سایزی بخرن شما نمیدونید چی خوبه؟ نگاه مرد به من بود، آب دهنمو قورت دادم یعنی بچه داشت؟ افکارمُ عقب زدم و گفتم: +چند ماهشه؟ گفت: _۵ ماهشه و پسره یچیزایی که میدونستم و از دور اطراف شنیده بودم رو بهش گفتم و چندتا مارک هم بهش پیشنهاد دادم.
https://daigo.ir/secret/81991444785 لینک ناشناس برای پاسخگویی به نظرات و پیشنهادات شما.
بُمب یک عاشقانه
https://daigo.ir/secret/81991444785 لینک ناشناس برای پاسخگویی به نظرات و پیشنهادات شما.
چند تا از شما معترض بودید چرا قسمت های هیجان انگیزش شروع نمیشه، باید بگم رمان ها و فیلم های معروف هم داخل ۳ پارت یا ۳ قسمت نمیرن سر عشق و عاشقی و صحنه های هیجان انگیز پس منتظر باشید☕️ تا به قسمت های مهم رمان برسیم🤝
که فروشنده براش آورد ، هما هم اومد و وسایلش رو حساب کرد و راه افتادیم. خونه هامون رو بهم نشون دادیم و از هم خداحافظی کردیم که صدایی منو خطاب قرار داد: _دست‌تون درد نکنه خانم برگشتم همون مرد بود، کنجکاو شده بودم اسمش یا فامیلش رو بدونم . گفتم : +خواهش میکنم کاری نکردم، فقط میتونم فامیل شریفتون رو بپرسم؟ لبخندی زد که به جذابیت صورتش افزود و گفت : _ بله من شاهنگ هستم، داریوش شاهنگ و شما؟ +من ایران دخت یزدان مهر هستم، خوشحالم از آشنایی باشما آقای شاهنگ خدانگهدار _همچنین خداحافظ سری تکون دادم و به سمت ساختمون‌مون رفتم همون لحظه یکی ریموت درو بالا زد منم درو باکلید باز کردم تا زودتر خونه برم و با همسایه ای روبرو نشم ولی صدای آقای خسروی باعث شد به ایستم ؛ پنجره ماشینشو پایین داده بود لبخندی زد و گفت: _سلام خانم یزدان مهر به طرفش برگشتم و یه لبخند نصفه نیمه زدم و گفتم: +سلام آقای خسروی حالتون خوبه؟ _به خوبی شما ، ماهم خوبیم امسال انتقالی گرفتید و دانشگاه همینجا اومدید؟ +بله انتقالی گرفتم _به کدوم بیمارستان منتقل شدید؟ برای دوره‌ای که قراره بگذرونین.
هدایت شده از افکار‌درون‌من.
عمرم رو عمرت بابا💙
+نمیدونم هنوز اعلام نکردن _شما دانشگاه سعدی هستی دیگه؟ +بله _پس احتمال اینکه به بیمارستانی که زیر نظر دانشگاهتون هست بیاید زیاده +شاید _خب خوشحال شدم از دیدنتون به خانواده سلام برسونید خداحافظ +همچنین خداحافظ او داخل خونه مجردی زندگی میکرد و پس من دیگه بهش نگفتم به خانواده‌اش سلام برسونه . به خاطر اینکه خونه مون طبقه دوم بود بدون زدن آسانسور ، با پله بالا رفتم به خونه که رسیدم در زدم ولی همون لحظه یادم اومد همه اعضای خانواده سرکارن پس کلید انداختم و درو باز کردم. وارد خونه شدم گشنه و خسته بودم سریع لباسامو عوض کردم و برای خودم غذا گرم کردم . بعد از غذا خوردن وسایل ناهارم رو جمع کردم و رفتم داخل اتاقم و خوابیدم.