#بمبیکعاشقانه
#Part3
#Iran_dokht
یک لحظه نگاهمون تو هم گره خورد، زود نگاهمو دزدیدم و ایستادم اتوبوس که متوقف شد پیاده شدم.
صدای هما از پشتم اومد :
_ عه خونه شما هم اینجاست؟
+آره
_ چه خوب کدومه؟
_اونی که روبروی آرایشگاه زنونهست، خونه شما کدومه؟
_اونی که شیروونی قرمز داره
+پس همسایه شدیم
خونمون چندتا ساختمون باهم فاصله داشت و اون مردی که با ما پیاده شد، اونو ندیدم تا اینکه به سوپر مارکتی محل رسیدیم هما گفت:
_من میخوام برم یکم خوراکی بخرم، توهم میای؟
+آره بریم
وارد شدیم و سلام کردیم اون مرد اونجا داشت با فروشنده صحبت میکرد دلم میخواست اونجا بهایستم و به صداش گوش بدم، ولی برخلاف میل باطنیم پشت هما رفتم و منم چند تا چیز گرفتم تا حساب کنم .
هما خریداش زیاد بود خریدام رو گذاشتم رو میز فروشنده و گفتم :
+لطفا اینا رو حساب میکنید؟
گفت:
_چشم
شروع کرد حساب کردن و مبلغ رو بهم گفت و کارت کشیدم.
وسایل رو داخل پلاستیک گذاشتم و همونجا منتظر هما موندم.
مرد هنوز داشت با فروشنده صحبت میکرد و من تنها به صدای مخملی مرد توجه داشتم که صدای فروشنده منو به خودم آورد:
_ببخشید خانم شما میدونید برای بچه چه پوشکی خوبه؟
شکه برگشتم و گفتم:
+جان؟چی گفتید
پشت سرشو خاروند و گفت :
_این آقا پوشک بچه میخوان و نمیدونن چه مارک و سایزی بخرن شما نمیدونید چی خوبه؟
نگاه مرد به من بود، آب دهنمو قورت دادم یعنی بچه داشت؟
افکارمُ عقب زدم و گفتم:
+چند ماهشه؟
گفت:
_۵ ماهشه و پسره
یچیزایی که میدونستم و از دور اطراف شنیده بودم رو بهش گفتم و چندتا مارک هم بهش پیشنهاد دادم.
https://daigo.ir/secret/81991444785
لینک ناشناس برای پاسخگویی به نظرات و پیشنهادات شما.
بُمب یک عاشقانه
https://daigo.ir/secret/81991444785 لینک ناشناس برای پاسخگویی به نظرات و پیشنهادات شما.
چند تا از شما معترض بودید چرا قسمت های هیجان انگیزش شروع نمیشه، باید بگم رمان ها و فیلم های معروف هم داخل ۳ پارت یا ۳ قسمت نمیرن سر عشق و عاشقی و صحنه های هیجان انگیز پس منتظر باشید☕️
تا به قسمت های مهم رمان برسیم🤝
#بمبیکعاشقانه
#Part4
#Iran_dokht
که فروشنده براش آورد ، هما هم اومد و وسایلش رو حساب کرد و راه افتادیم.
خونه هامون رو بهم نشون دادیم و از هم خداحافظی کردیم که صدایی منو خطاب قرار داد:
_دستتون درد نکنه خانم
برگشتم همون مرد بود، کنجکاو شده بودم اسمش یا فامیلش رو بدونم .
گفتم :
+خواهش میکنم کاری نکردم، فقط میتونم فامیل شریفتون رو بپرسم؟
لبخندی زد که به جذابیت صورتش افزود و گفت :
_ بله من شاهنگ هستم، داریوش شاهنگ و شما؟
+من ایران دخت یزدان مهر هستم، خوشحالم از آشنایی باشما آقای شاهنگ خدانگهدار
_همچنین خداحافظ
سری تکون دادم و به سمت ساختمونمون رفتم همون لحظه یکی ریموت درو بالا زد منم درو باکلید باز کردم تا زودتر خونه برم و با همسایه ای روبرو نشم ولی صدای آقای خسروی باعث شد به ایستم ؛ پنجره ماشینشو پایین داده بود لبخندی زد و گفت:
_سلام خانم یزدان مهر
به طرفش برگشتم و یه لبخند نصفه نیمه زدم و گفتم:
+سلام آقای خسروی حالتون خوبه؟
_به خوبی شما ، ماهم خوبیم امسال انتقالی گرفتید و دانشگاه همینجا اومدید؟
+بله انتقالی گرفتم
_به کدوم بیمارستان منتقل شدید؟ برای دورهای که قراره بگذرونین.
#بمبیکعاشقانه
#Part5
#Iran_dokht
+نمیدونم هنوز اعلام نکردن
_شما دانشگاه سعدی هستی دیگه؟
+بله
_پس احتمال اینکه به بیمارستانی که زیر نظر دانشگاهتون هست بیاید زیاده
+شاید
_خب خوشحال شدم از دیدنتون به خانواده سلام برسونید خداحافظ
+همچنین خداحافظ
او داخل خونه مجردی زندگی میکرد و پس من دیگه بهش نگفتم به خانوادهاش سلام برسونه .
به خاطر اینکه خونه مون طبقه دوم بود بدون زدن آسانسور ، با پله بالا رفتم به خونه که رسیدم در زدم ولی همون لحظه یادم اومد همه اعضای خانواده سرکارن پس کلید انداختم و درو باز کردم.
وارد خونه شدم گشنه و خسته بودم
سریع لباسامو عوض کردم و برای خودم غذا گرم کردم .
بعد از غذا خوردن وسایل ناهارم رو جمع کردم و رفتم داخل اتاقم و خوابیدم.