eitaa logo
𖦹𐙚𝐁𝗼𝗼𝗸 𝐓𝗲𝗿𝗶𝗮
470 دنبال‌کننده
674 عکس
664 ویدیو
12 فایل
٭جای چرخیدن تو اکسپلور،یه لیوان چای بیار دوتا دونه پست کتابی ببین!٭ تولــــٰد؟𝟏𝟒𝟎𝟒/𝟖/𝟔🪄 𓂃 کپی؟ خلاقیت خودت ستودنیه𖧧>> لفت؟بزاری‌ روی بیصداکه‌ بهتره:» 473members✈️475members قول بده با کتابات خوب رفتار کنی>>>
مشاهده در ایتا
دانلود
وایب عالی بهم میدی همین کافیه💗 𓂃 فداتشم:)))
راستش دقیقا 2 جوین چنلت شدم... تا الان همه چی جذاب بوده🥹 فقط یه بیو میدی؟ 𓂃 آیلام، با لقب میکا، دانشجوی برنامه نویسیم، عشق کتاب، و این چنل صرفا یه چنل کسب و کار نیست، یه دیلی پر از رفیقای خوشگله، که توش برخلاف دیلی های دیگه روزمرگی نیست،«سبک زندگی با کتابه» راستش یکی از ممبرا یبار بهم پیام داد و گفت: با چنلت دوباره کتابخون شدم، یه مدت دیگه کتاب نمیخوندم راستش نمیدونم الان تو چنل هست یا نه، ولی واقعا دلگرمیه:))
𖦹𐙚𝐁𝗼𝗼𝗸 𝐓𝗲𝗿𝗶𝗮
راستش دقیقا 2 جوین چنلت شدم... تا الان همه چی جذاب بوده🥹 فقط یه بیو میدی؟ 𓂃 آیلام، با لقب میکا، دا
چندروز پیش تولدم بود، من چند وقت پیش برای تولد یکی از ممبرا پیانو زدم:)) و ایشون هم یادش بود و به سبک جذاب خودش بهم تبریک گفت...
𖦹𐙚𝐁𝗼𝗼𝗸 𝐓𝗲𝗿𝗶𝗮
چندروز پیش تولدم بود، من چند وقت پیش برای تولد یکی از ممبرا پیانو زدم:)) و ایشون هم یادش بود و به
اینارو گفتم که بگم بیوی من قرار نیست «من» رو معرفی کنه، قراره من+تمام دوستای مجازیم رو معرفی کنه:)
هدایت شده از تبلیغات حنـا
_برای اولین سالگرد ازدواج‌مان سنگ تمام گذاشته و با هر چه به دستش می‌رسید، جشنی رؤیایی برایم گرفته بود. «این یک سال کنار تو چه زود گذشت!» _دنبال دلیلی بودم تا فرصتی برای یک عکس تک نفره با جشن پُر رنگ و لعابم پیدا کنم. _چنین عکس زیبا و پُر زرق و برقی فقط یک کپشن کوتاه طلب می‌کرد: «قشنگ‌ترین شبی که عشقم برام ساخت!» _استوری را ارسال کردم و از تصور حس حسادتی که به دل دوستان و دختران فامیل می‌افتد، زیر لب لبخندی زدم. _تا از اتاق بیرون آمدم، دیدم میان سالن پذیرایی خشکش زده و از نگاهش خون می‌چکد... _گوشی را با خشونت پرت کرد و با صدایی که از خشم، خَش افتاده بود، یک کلمه دستور داد:«پاکش کن!» _چادر را از سرم کشیدم، روی زمین پرت کردم و با کینه‌ای که از روز اول در دلم جا خوش کرده بود، کنایه زدم: «حسرت به دلم مونده یه لحظه اونجوری که دلم می‌خواد زندگی کنم...» _«غلط کردم! من نفهمیدم دارم وارد چه زندانی میشم ولی از این به بعد می‌دونم چی‌کار کنم!» _راه افتادم؛ این نخستین باری بود که می‌خواستم به قهر به خانۀ پدرم بروم. _با گام‌هایی بلند دنبالم دوید و یکبار دیگر، درست پشت در، دستم را کشید: «هرجا دوست داری، بگو خودم می‌برمت!» _در انتهای کوچه با پریشانی دنبال ماشین می‌دوید... _پیشانی‌اش از دانه‌های عرق پوشیده شده و حالا که یک‌بار دیگر چشم‌مان به هم افتاده بود، نمی‌خواست به همین سادگی از دستش بروم. «تا برنگردی من خیالم راحت نمیشه...» https://eitaa.com/joinchat/241500163Cc71fbec5c8 عاشقانه‌ای امنیتی
هدایت شده از تبلیغات حنـا
عشقی که روزهای اول فقط تظاهر بود... اما هر چه گذشت، خالص‌تر شد. از روزی که سحر حجاب استایل شد تا شبی که محمد کم آورد: «چرا کاری با من کردی که دیگه هیچ راهی نداشته باشم؟...» تا لحظه‌ای که موشک با یک دیوار فاصله، به اتاق سحر خورد... باید به نام شرکت محمد، صدها پهپاد وارد تهران می‌شد. و چه تله‌ای بهتر از سحر؟... https://eitaa.com/joinchat/241500163Cc71fbec5c8 این رمان چاپ شده است.
وای قربونتت برم ناز توروخدا زودتر این تبلیغاتو برادر میام میبینم کلی پیام اومده ذوققققق میکنمم بعد میبینم همش لیینکه🥲 𓂃 سلام نانازم، وای مرسی که صبوری میکنین که زودتر تموم بشه:)) الان که داریم صحبت میکنم قشنگمم انقد قراره پستارو زیاد کنیم بنرا به چشم نیان💘
سلاام آیلا خانوم ناز چطوریی 𓂃 سلام عزیزممم من که عالیم با وجودشما، شماها خوبینن؟ 🐇
خیلی دلم میخواد ببینم چه شکلی هستیی 𓂃 شاید یه روز خودمو نشونتون دادم🪽
نظرت درمورد تراپی چیه؟ 𓂃 تراپی چیه گلم؟ کلمش نا اشناس من فقط ستایشو میدونم در این مورد✨