eitaa logo
°•♡‌کافه‌عشق♡•°
6.6هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
359 ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
🖤🥀 دختران چادری~~●❣️ ┄•●❥ @Cafe_Lave
°•♡‌کافه‌عشق♡•°
🌸🌸🌸🌸🌸🌸 🌼🌼🌼🌼🌼 🌸🌸🌸🌸 🌼🌼🌼 🌸🌸 🌼 #پارت_354 جلو آينه وايساده بودم و به خودم ميرسيدم،هوا تاريك شده بود و دي
🌸🌸🌸🌸🌸🌸 🌼🌼🌼🌼🌼 🌸🌸🌸🌸 🌼🌼🌼 🌸🌸 🌼 با ذوق مسير سالن پذيرايي تا آشپزخونه رو پرواز كردم تا چاي بيارم. سيني و برداشتم و استكان هارو چيدم توش و رفتم سمت سماور كه آوا اومد تو آشپزخونه و گفت: _بده من بريزم آبرومون نره لبام مثل يه خط صاف شد و گفتم: _اومدن خواستگاري من يا تو؟ سرش و به دو طرف تكون داد: _تو بلد نيستي!الان يا كمرنگ ميريزي يا پررنگ پا ميشن ميرن باز ميموني رو دستمون! به مسخره خنديدم و جواب دادم: _من حتي اگه آب جوشم ببرم باز عماد مياد خواستگاريم! و شروع كردم به چاي ريختن كه نفس عميقي كشيد: _شكلاتاهم تو اون كابينته،يادت نره! و با يه نگاه چپ چپ از آشپزخونه زد بيرون كه منم سريع جم و جور كردم و سيني چاي به دست از آشپزخونه رفتم بيرون. نوشيدن چاي كه تموم شد آقا بهزاد با خنده گفت: _ما كه چايمونم خورديم،حالا عماد و يلدا خانم برن يه كمي خلوت كنن تا ماهم تاريخ عقد و عروسي رو مشخص كنيم! با اين حرف پدر عماد،زير چشمي به عماد نگاه كردم، برق شادي و قشنگ تو چشماش ميديدم! بابا نگاهم كرد و گفت : _عزيزم،آقا عماد و به اتاقت راهنمايي كن تو دلم به اين حرف بابا كه خيال ميكرد عماد به راهنمايي نياز داره خنديدم و جلو تر از عماد راه افتادم سمت اتاقم. وارد اتاق كه شدم عماد پشت سرم اومد تو و در رو بست. رفتم جلو ميز آرايش م همينطور كه خودم و نگاه ميكردم گفتم: _باباي خوش خيال من!فكر ميكنه فقط يه بار اومدي اينجا و لازمه راهنماييت كنم،خبر نداره ليوان مخصوص خودتم داري! و زدم زير خنده كه عمادم خنديد و اومد پشت سرم، چشم از خودم برداشتم و تو آينه به عماد خيره شدم: _چه خوشتيپم كردي امشب آقاي دوماد! 🌸 🌼🌼 🌸🌸🌸 🌼🌼🌼🌼 🌸🌸🌸🌸🌸 🌼🌼🌼🌼🌼🌼
🖤🥀 دختران چادری~~●❣️ ┄•●❥ @Cafe_Lave
🖤🥀 دختران چادری~~●❣️ ┄•●❥ @Cafe_Lave
🖤🥀 دختران چادری~~●❣️ ┄•●❥ @Cafe_Lave
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🖤🥀 دختران چادری~~●❣️ ┄•●❥ @Cafe_Lave
🖤🥀 دختران چادری~~●❣️ ┄•●❥ @Cafe_Lave
°•♡‌کافه‌عشق♡•°
🌸🌸🌸🌸🌸🌸 🌼🌼🌼🌼🌼 🌸🌸🌸🌸 🌼🌼🌼 🌸🌸 🌼 #پارت_355 با ذوق مسير سالن پذيرايي تا آشپزخونه رو پرواز كردم تا چاي بيار
🌸🌸🌸🌸🌸🌸 🌼🌼🌼🌼🌼 🌸🌸🌸🌸 🌼🌼🌼 🌸🌸 🌼 بهم نزديك تر شد و ابرويي بالا انداخت: _توعم بدجوري خوشگل كردي! و اشاره اي به آرايش و لباسام كرد كه با ذوق چرخيدم سمتش: _جدي؟! نگاهش رو لباسم خيره موند و جواب داد: _اين چه لباسيه پوشيدي آخه؟ تموم ذوق و شوقم سركوب شد و با خودم فكر كردم يعني لباسم انقدر بد و ضايعست كه يهو ادامه داد: _يه كم به منم فكر ميكردي! _كجا؟! بدون مكث جواب دادم: _بشينم،يه كم حرف بزنيم راجع به آيندمون! نوچي گفت و ادامه داد: _نميخواد ما كه حرفي نداريم _عماد!من ميخوام باهات حرف بزنم يه جوري حرصم گرفت با اين حرفش كه نتونستم خودم و كنترل كنم و يه دونه محكم زدم پسِ سرش كه سرش و آورد بالا و عين بچه ها گفت: _به جون خودت گوشم با توعه! گفتم _برو مثل بچه آدم بشين رو اون صندلي ميخوايم حرف بزنيم! خودش و به مظلوميت زد و با صداي آرومي گفت: _ چه غذایی دوست داری _هر غذايي كه تو بلد باشي من دوست دارم! شونه اي بالا انداختم: _من هيچي بلد نيستم! بعد از چند ثانيه سرش و بلند كرد و گفت: _فداي سرت! _سوال بعدي؟ دستم و نوازشوار تو موهاش كشيدم و با خنده گفتم: _هدفت از ازدواج با من چيه؟ جواب داد: _توليد مثل و بقاي نسل! و زد زير خنده كه باشه اي گفتم و هولش دادم عقب: _گم ميشي بيرون يا جيغ بزنم؟ 🌸 🌼🌼 🌸🌸🌸 🌼🌼🌼🌼 🌸🌸🌸🌸🌸 🌼🌼🌼🌼🌼🌼
🖤🥀 دختران چادری~~●❣️ ┄•●❥ @Cafe_Lave