°•♡کافهعشق♡•°
🌸🌸🌸🌸🌸🌸 🌼🌼🌼🌼🌼 🌸🌸🌸🌸 🌼🌼🌼 🌸🌸 🌼 #پارت_354 جلو آينه وايساده بودم و به خودم ميرسيدم،هوا تاريك شده بود و دي
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌼🌼🌼🌼🌼
🌸🌸🌸🌸
🌼🌼🌼
🌸🌸
🌼
#پارت_355
با ذوق مسير سالن پذيرايي تا آشپزخونه رو پرواز كردم تا چاي بيارم.
سيني و برداشتم و استكان هارو چيدم توش و رفتم سمت سماور كه آوا اومد تو آشپزخونه و گفت:
_بده من بريزم آبرومون نره
لبام مثل يه خط صاف شد و گفتم:
_اومدن خواستگاري من يا تو؟
سرش و به دو طرف تكون داد:
_تو بلد نيستي!الان يا كمرنگ ميريزي يا پررنگ پا ميشن ميرن باز ميموني رو دستمون!
به مسخره خنديدم و جواب دادم:
_من حتي اگه آب جوشم ببرم باز عماد مياد خواستگاريم!
و شروع كردم به چاي ريختن كه نفس عميقي كشيد:
_شكلاتاهم تو اون كابينته،يادت نره!
و با يه نگاه چپ چپ از آشپزخونه زد بيرون كه منم سريع جم و جور كردم و سيني چاي به دست از آشپزخونه رفتم بيرون.
نوشيدن چاي كه تموم شد آقا بهزاد با خنده گفت:
_ما كه چايمونم خورديم،حالا عماد و يلدا خانم برن يه كمي خلوت كنن تا ماهم تاريخ عقد و عروسي رو مشخص كنيم!
با اين حرف پدر عماد،زير چشمي به عماد نگاه كردم،
برق شادي و قشنگ تو چشماش ميديدم!
بابا نگاهم كرد و گفت :
_عزيزم،آقا عماد و به اتاقت راهنمايي كن
تو دلم به اين حرف بابا كه خيال ميكرد عماد به راهنمايي نياز داره خنديدم و جلو تر از عماد راه افتادم سمت اتاقم.
وارد اتاق كه شدم عماد پشت سرم اومد تو و در رو بست.
رفتم جلو ميز آرايش م همينطور كه خودم و نگاه ميكردم گفتم:
_باباي خوش خيال من!فكر ميكنه فقط يه بار اومدي اينجا و لازمه راهنماييت كنم،خبر نداره ليوان مخصوص خودتم داري!
و زدم زير خنده كه عمادم خنديد و اومد پشت سرم،
چشم از خودم برداشتم و تو آينه به عماد خيره شدم:
_چه خوشتيپم كردي امشب آقاي دوماد!
🌸
🌼🌼
🌸🌸🌸
🌼🌼🌼🌼
🌸🌸🌸🌸🌸
🌼🌼🌼🌼🌼🌼
°•♡کافهعشق♡•°
🌸🌸🌸🌸🌸🌸 🌼🌼🌼🌼🌼 🌸🌸🌸🌸 🌼🌼🌼 🌸🌸 🌼 #پارت_355 با ذوق مسير سالن پذيرايي تا آشپزخونه رو پرواز كردم تا چاي بيار
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌼🌼🌼🌼🌼
🌸🌸🌸🌸
🌼🌼🌼
🌸🌸
🌼
#پارت_356
بهم نزديك تر شد و ابرويي بالا انداخت:
_توعم بدجوري خوشگل كردي!
و اشاره اي به آرايش و لباسام كرد كه با ذوق چرخيدم سمتش:
_جدي؟!
نگاهش رو لباسم خيره موند و جواب داد:
_اين چه لباسيه پوشيدي آخه؟
تموم ذوق و شوقم سركوب شد و با خودم فكر كردم يعني لباسم انقدر بد و ضايعست كه يهو ادامه داد:
_يه كم به منم فكر ميكردي!
_كجا؟!
بدون مكث جواب دادم:
_بشينم،يه كم حرف بزنيم راجع به آيندمون!
نوچي گفت و ادامه داد:
_نميخواد ما كه حرفي نداريم
_عماد!من ميخوام باهات حرف بزنم
يه جوري حرصم گرفت با اين حرفش كه نتونستم خودم و كنترل كنم و يه دونه محكم زدم پسِ سرش كه سرش و آورد بالا و عين بچه ها گفت:
_به جون خودت گوشم با توعه!
گفتم
_برو مثل بچه آدم بشين رو اون صندلي ميخوايم حرف بزنيم!
خودش و به مظلوميت زد و با صداي آرومي گفت:
_ چه غذایی دوست داری
_هر غذايي كه تو بلد باشي من دوست دارم!
شونه اي بالا انداختم:
_من هيچي بلد نيستم!
بعد از چند ثانيه سرش و بلند كرد و گفت:
_فداي سرت!
_سوال بعدي؟
دستم و نوازشوار تو موهاش كشيدم و با خنده گفتم:
_هدفت از ازدواج با من چيه؟ جواب داد:
_توليد مثل و بقاي نسل!
و زد زير خنده كه باشه اي گفتم و هولش دادم عقب:
_گم ميشي بيرون يا جيغ بزنم؟
🌸
🌼🌼
🌸🌸🌸
🌼🌼🌼🌼
🌸🌸🌸🌸🌸
🌼🌼🌼🌼🌼🌼