کافه حَقیقَت
برگردیم به ۱۳۵٠... در ویرانههای تختجمشید، شهری از چادرهای ابریشمی و لوکس برپا شد. گفته میشد این
در حالی که مهمونای خارجی با قاشقچنگالهای طلا مشغول صرفِ ناهارِ چند هزار دلاری بودن، داخل خیلی از روستاهای همین ایران، مردم حتی برای نانِ خالی هم در مضیقه بودن... در حاشیهی شهرهای بزرگ، محلههایی بود که هنوز آبلولهکشی یا برق نداشتند و بچهها با شکم گرسنه میخوابیدن😄💔
دردناکترین بخشِ ماجرا این بود که این جشن، به اسمِ افتخار به تمدن ایران برگزار میشد، اما در عمل، تحقیرِ ملت بود.
کافه حَقیقَت
در حالی که مهمونای خارجی با قاشقچنگالهای طلا مشغول صرفِ ناهارِ چند هزار دلاری بودن، داخل خیلی از ر
مردمِ عادی وقتی اخبارِ این بریز و بپاشهای نجومی رو از رادیو میشنیدن، با خودشون میگفتن: اگه این تمدنه، پس چرا سفرهی ما هر روز کوچکتر میشه؟!
مهمانهای خارجی، بیخبر از همهجا، در آن چادرها میخندیدن و خوش میگذروندن، در حالی که هزینهی هر لحظهی آن خندهها، از جیبِ مردمی رفته بود که برای تحصیلِ فرزندانشون یا درمانِ یک بیماری ساده، باید ماهها قرض میکردن... 🤦♂
این جشن، برای حکومت یک نمایشِ اقتدار بود، اما برای مردم، نمک پاشیدن روی زخم بود. اون روزا مردم فهمیدن که برای حاکمانِ آن زمان، خارجیهای پرزرق و برق که مهمون بودن، بسیار عزیزتر از مردمِ خودِ ایران هستن که در کوچهپسکوچهها، کمرشون زیر بارِ نداری خم شده بود. همین فاصلهی بین چادرهای طلاییِ تختجمشید و خانههای گلیِ جنوب شهر، همون شکافی بود که نهایتاً پایههای اون حکومت رو از درون لرزوند‼️
روزی مهمان مقام معظم رهبری بودم. هنگام صرف غذا، فرزند ایشان آقا مصطفی نیز در جمع نشسته بود. سفره که گسترده شد، آیتالله خامنهای نگاهی به ایشان کردند و با آرامش فرمودند:
«شما به منزل بروید.»
عرض کردم:
«اجازه بفرمایید آقازاده هم باشند، من از ایشان خواستهام که کنار ما بنشینند.»
آقا با لحنی آرام اما قاطع فرمودند:
«این غذا از بیتالمال است و شما مهمان بیتالمال هستید. برای فرزندان من جایز نیست که بر سر این سفره بنشینند. ایشان باید به منزل بروند و از غذای خانه میل کنند.»
در همان لحظه معنای دقیق رعایت حقالناس را دیدم؛ مرزی که حتی به اندازه یک لقمه هم نادیده گرفته نمیشود. همانجا با خود گفتم: حالا میفهمم چرا خداوند اینهمه عزت و احترام به او عطا کرده است.
کافه حَقیقَت
روزی مهمان مقام معظم رهبری بودم. هنگام صرف غذا، فرزند ایشان آقا مصطفی نیز در جمع نشسته بود. سفره که
راوی : آیت الله جوادی آملی❤️
قم، شهری که همیشه بوی علم و دین میداد، تحت فشار قرار گرفته بود. میگفتن شاه و دار و دستهش خیلی از حرفای علما و طلبهها ناراحت بودن. انگار دوست نداشتن کسی حرف حق بزنه.
یه روز، همینجوری که معمول بود، مدرسه فیضیه پر بود از طلبههایی که داشتن درس میخوندن و بحث میکردن، ولی یهو... یه خبرایی شد. انگار ارتش اومده بود سمت مدرسه. اولش کسی باور نمیکرد. فکر کردن شاید یه خبر اشتباهه. اما صداها بلندتر شد. صدای فریاد! صدای شلیک!
طلبههایی که تا چند دقیقه پیش سرشون تو کتاب بود، حالا یا فرار میکردن یا سعی میکردن از خودشون دفاع کنن. سربازا ریخته بودن تو مدرسه، انگار داشتن دشمن رو میدیدن، نه طلبههای جوون رو. چقدر مظلومانه بود دیدن این همه علم و دانش زیر لگدمال شدن. یکی رو میزدن، یکی رو میکشیدن بیرون، یکی هم که وسط درگیری تیر خورده بود و روی زمین افتاده بود.
کافه حَقیقَت
قم، شهری که همیشه بوی علم و دین میداد، تحت فشار قرار گرفته بود. میگفتن شاه و دار و دستهش خیلی از
اون روز، مدرسه فیضیه شده بود نماد سرکوب. همه فهمیدن که شاه و حکومتش تحمل هیچ مخالفتی رو ندارن. حتی اگه اون مخالفت، حرف حق باشه. اون اتفاق، بغض مردم رو تبدیل کرد به یه خشم فروخورده. دیگه کسی نمیتونست ساکت بمونه. حس کرده بودن که چقدر بیدفاع و تنها هستن تو برابر این همه ظلم. اون روز، خیلیها تازه فهمیدن که نباید دست روی دست گذاشت و باید یه کاری کرد. این اتفاق، جرقهای شد برای خیلی از اعتراضهایی که بعداً اتفاق افتاد. انگار یه جورایی، راه رو برای یه تغییر بزرگ باز کرد.
کافه حَقیقَت
برگردیم به ۱۳۵٠... در ویرانههای تختجمشید، شهری از چادرهای ابریشمی و لوکس برپا شد. گفته میشد این
پیشنهاد میدم این روایت رو کامل بخونین...
جشن ۲۵٠٠ ساله شاهنشاهی!!
میگفت:((یه روز داخل مطب بیمارستان نشسته بودم و بیماران را ویزیت میکردم که خانم بسیار محجبه ای با فرزندش به عنوان بیمار به من مراجعه کردن.
بعد از معاینه، چهره فرزند، من رو به فکر فرو برد، چون به مقام معظم رهبری خیلی شبیه بودن!
از مادر اون نوجوون پرسیدم شما با آیت الله خامنه ای نسبتی دارین؟
گفتن بله من همسر ایشون هستم.
خیلی تعجب کردم به ایشون عرض کردم مگه شما پزشک خصوصی ندارین؟ 😳
ایشان فرمودن که خیر، آقا چنین کاری رو اجازه نمیدن و میفرمایند که شما باید مثل سایر مردم به بیمارستان مراجعه کنید. 🙂
زمانی که رفتن من دیگه نتونستم به کارم ادامه بدم و سرم رو روی میز گذاشتم و گریه کردم...!! 🙃))
شب بود و زمستون سرد، ولی سردتر از اون، حکم کاپیتولاسیون بود که بر جان مردم نشسته بود.
خبر رسیده بود و مثل آتش در جانها افتاده بود: «سگِ یک دیپلمات آمریکایی، اگه در ایران تصادف کنه یا خلافی انجام بده، جانش از جان یک انسان ایرانی بالاتره!»
تصور کن! توی خاک خودمان، با جان و مال و ناموس مردم چنین رفتاری بشه و قانون، چشم بر اون ببنده!
پیرمردی که تمام عمرش رو در این سرزمین گذرونده بود، با چشمانی پر از اشک، رو به آسمان کرد و گفت:
«خدایا! این چه روزی بود که دیدیم؟ شرفِ یک سگِ آمریکایی از جانِ یک انسانِ ایرانی بیشتر شد؟»
زنی در خانهاش، وقتی این خبر را شنید، سفره شام رو جمع کرد و گفت:
«دیگه چه امیدی به این مملکت هست وقتی جانِ عزیزانمون اینقدر بیارزشه؟»
این فقط یک قانون نبود؛ این سیلی محکمی بود بر صورتِ غرورِ هر ایرانی.
مردم دیدن که شاه و درباریانش، نه تنها جلوی این بیاحترامی رو نگرفتن، بلکه با ذلت آن را پذیرفتن. انگار که مردم خودشون هم ارزشی نداشتن.
نارضایتی دیگه در دلها پنهان نمیشد.
این ماجرا، بیکفایتی و خودباختگیِ حکومت پهلوی را در بدترین شکل ممکن نشان داد. مردمی که برای استقلالشان جان داده بودن، حالا میدیدن که استقلالشون رو به پای ذلتِ پذیرش کاپیتولاسیون قربانی کردن...
هر بار که نام کاپیتولاسیون شنیده میشد، نه فقط یک قانون، بلکه دردِ تحقیر، بیارزشیِ جان ایرانی، و خشم از حکومتی ناکارآمد به یادشون میاومد.