صبح یکی از روزهای پاییز ۱۳۱۴، مردم مشهد تازه به بازار میرفتن که خبر مثل برق پیچید: «از امروز همه باید کلاه شاپو سر بذارن!» مأمورها در خیابان ایستاده بودن و هرکسی که کلاه سنتی داشت، مجبورش میکردن که اون رو عوض کنه. برای مردم، کلاه فقط یک تکه لباس نبود؛ نشانهی باور و هویتشون بود. اما رضاشاه تصمیم گرفته بود با زور، شکل و ظاهر مردم را به خیال خودش مثثثثثلا مدرن کنه. همین شد که در مسجد گوهرشاد، جمعی از مردم و روحانیون جمع شدن تا اعتراض کنن. صدای نارضایتی بالا گرفت و آخر سر ارتش با گلوله جواب داد(خیلی راحت مردم رو به تیر بستن😃)
اون روز، خیلیها کشته شدن و تلخی اون واقعه هنوز هم در دل مشهد باقی مونده...
چند سال بعد، دستور دیگری میاد؛ این بار دربارهی زنان.🧕
گفتند از این پس باید بیحجاب بیرون بیایند. رضاشاه همراه خانوادهاش بیحجاب در مراسمی ظاهر شد تا نشون بده دیگه دوران چادر گذشته🤦♂🤦♂🤦♂🤦♂
برای خیلــــیاز مردم این کار حکم شکستن حرمت و ایمانشون رو داشت😡
بعضی خانوادهها سالها خانهنشین شدند...😞😞
مهدی بازرگان نوشته مادرش سالها از خانه بیرون نرفت، چون حاضر نبود بیحجاب در خیابان دیده بشه!!!!!! در اون سالها، مردم بیشتر از هر چیز، احساس کردند دولت داره به زور وارد زندگیشون میشه؛ به چیزی که براشون مقدس بود.
از دل اون اجبارها بیاعتمادیای به وجود اومد که اثرش تا سالها در جامعه موند. چون وقتی حکومت به ایمان مردم دست میبرد، دیگر نمیشود اسمش را «اصلاح» گذاشت؛ اون وقت، متوجه میشن که حکومت برای تسلط مجبورشون کرده نه برای پیشرفت!
رسانه با آدما کاری میکنه که حکومتی رو که سه روزه توسط ارتش شوروی و بریتانیا اشغال شد بهتر از حکومتی دونسته بشه که ۴۷ سال مستقیم و غیرمستقیم دربرابر تمام تهدید ها و مشکلات ایستاد و یک وجب از خاک ایران رو به اجنبی نداد!
آره خلاصه...! ☺️🇮🇷
@Cafe_of_Turthh
برگردیم به ۱۳۵٠...
در ویرانههای تختجمشید، شهری از چادرهای ابریشمی و لوکس برپا شد. گفته میشد این گرونترین جشن تاریخ بوده😳
جشنی که براش بهترین غذاها رو با هواپیما از پاریس میآوردن، نوشیدنیهای نایاب سرو میکردن و فرشهای دستباف گرانبها رو زیر پای مهمانانِ خارجی پهن میکردن😶
توی اون جشن، شاهان، ملکهها و رؤسای جمهورِ دهها کشورِ جهان دعوت شده بودن. اونا در چادرهایی که با مخمل و طلا تزئین شده بود، پشت میزهایی که با گُلهای وارداتی آرایش شده بود، مینشستن و جامهای کریستال را به سلامتیِ هم بالا میبردن. 😑😑
اونا وسطِ ایران، برای خودشان جزیرهای از عشق و حال و تجملاتِ دیوانهوار ساخته بودن؛ جایی که موسیقیهای غربی پخش میشد و بین اون همه شکوهِ مصنوعی، نه خبری از مردمِ ایران بود و نه دردی از دردهاشون😅
کافه حَقیقَت
برگردیم به ۱۳۵٠... در ویرانههای تختجمشید، شهری از چادرهای ابریشمی و لوکس برپا شد. گفته میشد این
در حالی که مهمونای خارجی با قاشقچنگالهای طلا مشغول صرفِ ناهارِ چند هزار دلاری بودن، داخل خیلی از روستاهای همین ایران، مردم حتی برای نانِ خالی هم در مضیقه بودن... در حاشیهی شهرهای بزرگ، محلههایی بود که هنوز آبلولهکشی یا برق نداشتند و بچهها با شکم گرسنه میخوابیدن😄💔
دردناکترین بخشِ ماجرا این بود که این جشن، به اسمِ افتخار به تمدن ایران برگزار میشد، اما در عمل، تحقیرِ ملت بود.
کافه حَقیقَت
در حالی که مهمونای خارجی با قاشقچنگالهای طلا مشغول صرفِ ناهارِ چند هزار دلاری بودن، داخل خیلی از ر
مردمِ عادی وقتی اخبارِ این بریز و بپاشهای نجومی رو از رادیو میشنیدن، با خودشون میگفتن: اگه این تمدنه، پس چرا سفرهی ما هر روز کوچکتر میشه؟!
مهمانهای خارجی، بیخبر از همهجا، در آن چادرها میخندیدن و خوش میگذروندن، در حالی که هزینهی هر لحظهی آن خندهها، از جیبِ مردمی رفته بود که برای تحصیلِ فرزندانشون یا درمانِ یک بیماری ساده، باید ماهها قرض میکردن... 🤦♂
این جشن، برای حکومت یک نمایشِ اقتدار بود، اما برای مردم، نمک پاشیدن روی زخم بود. اون روزا مردم فهمیدن که برای حاکمانِ آن زمان، خارجیهای پرزرق و برق که مهمون بودن، بسیار عزیزتر از مردمِ خودِ ایران هستن که در کوچهپسکوچهها، کمرشون زیر بارِ نداری خم شده بود. همین فاصلهی بین چادرهای طلاییِ تختجمشید و خانههای گلیِ جنوب شهر، همون شکافی بود که نهایتاً پایههای اون حکومت رو از درون لرزوند‼️
روزی مهمان مقام معظم رهبری بودم. هنگام صرف غذا، فرزند ایشان آقا مصطفی نیز در جمع نشسته بود. سفره که گسترده شد، آیتالله خامنهای نگاهی به ایشان کردند و با آرامش فرمودند:
«شما به منزل بروید.»
عرض کردم:
«اجازه بفرمایید آقازاده هم باشند، من از ایشان خواستهام که کنار ما بنشینند.»
آقا با لحنی آرام اما قاطع فرمودند:
«این غذا از بیتالمال است و شما مهمان بیتالمال هستید. برای فرزندان من جایز نیست که بر سر این سفره بنشینند. ایشان باید به منزل بروند و از غذای خانه میل کنند.»
در همان لحظه معنای دقیق رعایت حقالناس را دیدم؛ مرزی که حتی به اندازه یک لقمه هم نادیده گرفته نمیشود. همانجا با خود گفتم: حالا میفهمم چرا خداوند اینهمه عزت و احترام به او عطا کرده است.
کافه حَقیقَت
روزی مهمان مقام معظم رهبری بودم. هنگام صرف غذا، فرزند ایشان آقا مصطفی نیز در جمع نشسته بود. سفره که
راوی : آیت الله جوادی آملی❤️
قم، شهری که همیشه بوی علم و دین میداد، تحت فشار قرار گرفته بود. میگفتن شاه و دار و دستهش خیلی از حرفای علما و طلبهها ناراحت بودن. انگار دوست نداشتن کسی حرف حق بزنه.
یه روز، همینجوری که معمول بود، مدرسه فیضیه پر بود از طلبههایی که داشتن درس میخوندن و بحث میکردن، ولی یهو... یه خبرایی شد. انگار ارتش اومده بود سمت مدرسه. اولش کسی باور نمیکرد. فکر کردن شاید یه خبر اشتباهه. اما صداها بلندتر شد. صدای فریاد! صدای شلیک!
طلبههایی که تا چند دقیقه پیش سرشون تو کتاب بود، حالا یا فرار میکردن یا سعی میکردن از خودشون دفاع کنن. سربازا ریخته بودن تو مدرسه، انگار داشتن دشمن رو میدیدن، نه طلبههای جوون رو. چقدر مظلومانه بود دیدن این همه علم و دانش زیر لگدمال شدن. یکی رو میزدن، یکی رو میکشیدن بیرون، یکی هم که وسط درگیری تیر خورده بود و روی زمین افتاده بود.
کافه حَقیقَت
قم، شهری که همیشه بوی علم و دین میداد، تحت فشار قرار گرفته بود. میگفتن شاه و دار و دستهش خیلی از
اون روز، مدرسه فیضیه شده بود نماد سرکوب. همه فهمیدن که شاه و حکومتش تحمل هیچ مخالفتی رو ندارن. حتی اگه اون مخالفت، حرف حق باشه. اون اتفاق، بغض مردم رو تبدیل کرد به یه خشم فروخورده. دیگه کسی نمیتونست ساکت بمونه. حس کرده بودن که چقدر بیدفاع و تنها هستن تو برابر این همه ظلم. اون روز، خیلیها تازه فهمیدن که نباید دست روی دست گذاشت و باید یه کاری کرد. این اتفاق، جرقهای شد برای خیلی از اعتراضهایی که بعداً اتفاق افتاد. انگار یه جورایی، راه رو برای یه تغییر بزرگ باز کرد.
کافه حَقیقَت
برگردیم به ۱۳۵٠... در ویرانههای تختجمشید، شهری از چادرهای ابریشمی و لوکس برپا شد. گفته میشد این
پیشنهاد میدم این روایت رو کامل بخونین...
جشن ۲۵٠٠ ساله شاهنشاهی!!