هدایت شده از Empty
درست شبی که سنگینی غم بیشتر از هروقت روی دوشم حس میشد من اونو کشتمش.
دقیقا شبیه این بود که توی مغزم یه گلوله رو حرومت کردم؛
درد نداشت، حتی عذاب وجدانم نداشت.
بیشتر شبیه درستترین کاری بود که توی زندگیم کردم و بعدش شدم بهترینِ خودم.
درصورتی که تا چندوقت قطرات و لکهی خون توی سرم باهام بود، در اخر پاکش کردم.
و اما حالا که نگاه میکنم میبینم حتی اثری هم ازت نمونده، دیگه بی حسم و دیگه تموم شدی.
تو مردی.
هدایت شده از Rad!cal
۳۹
پرستار
به عنوان پرستارِ یک درمانگاه کوچک شناخته میشدی که همیشه درگیر مراقبت از آدمها بودی، اما بعد از اینکه چند نفر از نزدیکترین عزیزانت رو پشت سر هم از دست دادی، کمکم دچار ترس شدی از اینکه هر آدمی که دوستش داری ممکنه ناگهانی ناپدید بشه. دیگه به کسی وابسته نمیشدی و همیشه منتظر خبر بد بودی. این ترس آرومآروم تبدیل به فشار دائمی شد و آخرش توی همون تنهایی و نگرانی همیشگی، از فرسودگی و ایست قلبی میمیری.
For: https://eitaa.com/Codeine_00
"عشق داداش"
هدایت شده از Rad!cal
۳۸
مهندس
به عنوان مهندس عمران شناخته میشدی که سالها برای ساختن پلها و ساختمانها کار کردی، اما توی زندگی شخصیات همیشه آدمهایی رو از دست دادی که بهشون دل بسته بودی. هر بار که فکر میکردی یه رابطه داره شکل میگیره، یهجور ناپدید میشدن و تو فقط ردشون رو توی ذهنت نگه میداشتی. کمکم حس کردی هیچ چیزی توی زندگی پایدار نمیمونه. آخرش، یه شب بعد از برگشتن از محل پروژه، توی مسیر خونه زیر بارون شدید و توی تنهایی، توی یه تصادف ناگهانی از دنیا میری.
For: https://eitaa.com/emptyl "قلبم"
هدایت شده از Rad!cal
۶۷
ناخدا
به عنوان ناخدای یکی از کشتیهای اکتشافی شناخته میشدی، اما بعد از گیر افتادن وسط طوفان و گم شدن تمام خدمهات، دچار وسواس پیدا کردن راه نجات میشی. سالها بعد، توی آخرین سفر دریاییات، کشتیات وسط اقیانوس ناپدید میشه و هیچوقت اثری ازت پیدا نمیشه
For: @xxunblivexxable