هدایت شده از 24
سالهاست که دیگه نیستی، ولی تصویرِ تو هنوز توی ذهنم مثل این نور، واضحه. انگار نبودنت اونقدر عمیق بوده که با وجودِ گذشتِ زمان، هنوزم مثل یه ضربهی همیشگی توی قلبم باقی مونده.
من از نهایتِ شب حرف میزنم،من از نهایت تاریکی حرف میزنم
شاید هم این بیت از ابتهاج بتواند دردم را وصف کند : دلتنگم و با هیچکس از این همه دلتنگی سخنی نتوان گفت
هدایت شده از Empty
درست شبی که سنگینی غم بیشتر از هروقت روی دوشم حس میشد من اونو کشتمش.
دقیقا شبیه این بود که توی مغزم یه گلوله رو حرومت کردم؛
درد نداشت، حتی عذاب وجدانم نداشت.
بیشتر شبیه درستترین کاری بود که توی زندگیم کردم و بعدش شدم بهترینِ خودم.
درصورتی که تا چندوقت قطرات و لکهی خون توی سرم باهام بود، در اخر پاکش کردم.
و اما حالا که نگاه میکنم میبینم حتی اثری هم ازت نمونده، دیگه بی حسم و دیگه تموم شدی.
تو مردی.
هدایت شده از Rad!cal
۳۹
پرستار
به عنوان پرستارِ یک درمانگاه کوچک شناخته میشدی که همیشه درگیر مراقبت از آدمها بودی، اما بعد از اینکه چند نفر از نزدیکترین عزیزانت رو پشت سر هم از دست دادی، کمکم دچار ترس شدی از اینکه هر آدمی که دوستش داری ممکنه ناگهانی ناپدید بشه. دیگه به کسی وابسته نمیشدی و همیشه منتظر خبر بد بودی. این ترس آرومآروم تبدیل به فشار دائمی شد و آخرش توی همون تنهایی و نگرانی همیشگی، از فرسودگی و ایست قلبی میمیری.
For: https://eitaa.com/Codeine_00
"عشق داداش"