📌عطر حیات طیبه
♦️قسمت اول :
🔹️یک دختر هنرمند بودم که درخیاطی، هنرهای دستی، نقاشی، شعر و نویسندگی تبحر زیادی داشتم؛ به طوری که بقیه همسن و سالانم از هنرهای من الهام میگرفتند. پدرم وقتی سه ساله بودم فوت کرده بود. من و خواهرم از یک مادر و ۴ خواهر ناتنی هم داشتم که با هم خوب و مهربان و صمیمی بودیم و حرفی از مادر و نامادری میانمان نبود.
من بعد از گرفتن دیپلم، در خانه ماندم تا به مادرم کمک کنم؛ زیرا خیلی زود پدرم را از دست داده بودم و دلم می خواست خدمتگزار مادرم باشم. با این حال با شروع جنگ، در پایگاه های بسیج فعالیت می کردم. در آنجا، با دوستان، گروهی را تشکیل دادیم و برای جبهه خدمات رسانی می کردیم و کلاس های عقیدتی و نظامی هم برایمان برگزار می کردند.
خانمی به اسم بارانی همراهمان بود که خیلی فعال بود. با راهنمایی های او من شروع به دوختن لباس برای رزمندگان کردم. مادرم هم کمک می کرد. یک روز وقتی پشت دستگاه چرخ خیاطی نشستم، چشمم به تابلویی افتاد که رویش نوشته بود: « خواهرم، لباسی که برایم می دوزی شاید کفنم باشد. »
من هر روز با دیدن این جمله شروع به کار می کردم. بغضی سخت گلویم را می فشرد و قادر نبودم جلوی اشک هایم را بگیرم. گاهی چنان حالم بد می شد که خواهران دیگر، برایم آب قند می آوردند. زیرا برای برادران رزمنده ناراحت بودم که چرا من کفن دوز آن ها شده بودم. دوست داشتم لباس عروسی برایشان بدوزم، اما دشمنان اسلام و انقلاب ما را مجبور به این کار کرده بودند.
روزی یکی از برادران به سراغ من آمد و گفت: « شما بلدید برای کلاه کاسکت رزمنده ها روکش بدوزید؟»
گفتم:« یک نمونه برایم بیاورید، تا امتحان کنم.» کلاهی برایم آوردند و من به اندازه دو گونی برش دادم و آن ها را به خانه آوردم. من می دوختم؛ مادرم نیز با سنجاق قفلی از داخلِ سجاف روکش ها، کِش رد می کرد.
ما با هم مسابقه می گذاشتیم. بعد از دوختن کلاه ها، آن ها را تحویل دادم
آخرین روز مهر ماه سال۱۳۶۲ بود. دوستم به سراغم آمد و گفت:« میای بریم قالیبافی یاد بگیریم؟» من قبول نکردم. ولی به او قول دادم روز بعد همراهش خواهم رفت. آنگاه به طرف خانه خواهرم رفتم. من و مادرم منزل یکی از خواهران ناتنیام میهمان بودیم. او از مادرم هم بزرگتر بود. مهربان و مهماننواز. زن برادرم هم آنجا بود. ساعت ۴ بعدازظهر زمان پخش اخبار خوزستان بود. بلندگوی مسجد هم مدام مارش نظامی پخش میکرد و معلوم بود خبرهایی هست.
ادامه دارد . . .
#عطر_حیات_طیبه
#حریم_مهتاب
حریم پاکدامنی
📌عطر حیات طیبه ♦️قسمت اول : 🔹️یک دختر هنرمند بودم که درخیاطی، هنرهای دستی، نقاشی، شعر و نویسندگی
📌عطر حیات طیبه
🔻قسمت دوم :
🔹️ منزل خواهرم یک حیاط بزرگ مملو از مرکبات داشت. همه در حیاط نشسته بودند و زالزالک میخوردند.
یکی از بچهها هم مشغول آبپاشی حیاط بود. نوهی خواهرم هم مشغول پولکزدن روی تور سبز برای عروسی برادرش بود.
پسر خواهرم از بیرون آمد و با عجله گفت، بلند شوید و به جای امنی بروید. احتمال بمباران هست.
من هم روی دیوار شوادون نشسته بودم. شوادون حدود ۴۰ – ۵۰ پله میخورد تا خواستم به خواهرزادهام بگویم رادیو را روشن کن ببینیم چه میگوید، دیدم که در هوا معلق هستم!
خیلی واضح ریزش ساختمانها را میدیدم. یک لحظه ساختمان های اطراف خانه خواهرم را دیدم که عین فیلمها، در حال آوار شدن روی هم هستند. سبک شده بودم. عین پر کاه، احساس بی وزنی میکردم. با همان سرعت که به هوا پرتاب شدم، به همان سرعت هم به طرف پایین سقوط کردم و با کمر، اول روی سکوی سیمانی پله شوادون افتادم و بعد تا انتهای شوادون از روی پلهها سقوط کردم.
دختر خواهرم هم روی یکی از پله ها افتاده بود.
بعد از این صحنه دیگر چیزی یادم نمانده. چشم که باز کردم خودم را در بیمارستان دیدم.
در آن حادثه دختر خواهرم ضربهمغزی شد و مادر و نوهی خواهرم مجروح شدند.
مرا به بیمارستان افشار دزفول و دختر خواهرم را به سردخانه انتقال دادند.
البته حدس می زدند من نیز شهید شده باشم؛ ولی هنوز نیمه جانی داشتم.
دختر خواهرم در سردخانه، علائم زنده بودن را نشان میدهد. به همین دلیل فوراً او را به بیمارستان انتقال میدهند و به درمانش مشغول می شوند...
در بیمارستان، برای یک لحظه به هوش آمدم. ضربه به مخچهام وارد شده بود. به همین دلیل چهرهها را نمی توانستم درست ببینم.
از ناحیه ستون فقرات، کمر، دنده و قسمتهای دیگر بدن هم مجروح شده بودم و با پرت شدن از بلندی بینی و پیشانی ام هم شکسته بود.
یکی از دکترها متوجه حال من شد و به سراغم آمد. از من پرسید: «دخترم کجایت درد می کند؟»
با ناله گفتم:« پا! پا ندارم؟!»
دکتر دستش از بالای بازو تا کف پاهایم کشید، ولی من متوجه حرکت دست او روی پاهایم نمی شدم. دکتر، با خنده به من گفت: « دخترم! پا داری! مشکلی پیش آومده که خدا باید بهت رحم کنه!»
در همان حال می شنیدم که به عده ای می گوید: «این دختر را به یک جایی برسونید! خیلی جوونه! حیفه فلج بمونه!»
مشکلم حاد بود. حرکتی نداشتم و بدنم واکنشی نشان نمیداد؛ بنابراین مرا به بیمارستان جندیشاپور اهواز منتقل کردند. برادر بزرگترم با من آمد.
به محض انتقال من، رژیم بعثی باز هم دزفول را هدف قرار داده بود و شمار زیادی از مردم بی دفاع شهید شده بودند.
خانواده ی بقیه مجروحین هم آنجا بودند. صدای گریه و ضجه شان، مرا آزار می داد. انگار سرم توی یه قوطی بزرگ بود و با هر جیغ آن افراد، ضربه شدیدی به آن می زدند. من، با این صداها، دچار تشنج شدید می شدم.
بدنم یکپارچه کبود شده بود و جای زخم ها رفته رفته به حالت عفونی و له شدگی تبدیل می شدند.
دست چپ و دنده ام نیز آسیب دیده بود. چشم هایم به شدت می سوخت و چهره ها را کج و معوج می دیدم.
ادامه دارد . . .
#عطر_حیات_طیبه
#حریم_مهتاب
حریم پاکدامنی
📌عطر حیات طیبه 🔻قسمت دوم : 🔹️ منزل خواهرم یک حیاط بزرگ مملو از مرکبات داشت. همه در حیاط نشسته بودن
📌عطر حیات طیبه
قسمت سوم :
بهخاطر همان بیحرکتی، همان شب دچار زخم بستر شدم. زمانیکه خواستند مرا جابهجا کنند، برادرم دستش را که زیر کمرم برد، یک تکه لخته گوشت کبود از زیر کمرم بیرون آورد. دقیقاً مثل گوشت چرخشده از زیر بدنم خارج کردند.
کادر بیمارستان با دیدن وضعیتم به برادرم گفت، مداوای ایشان کار ما نیست؛ ضمن اینکه احتمال بمباران هم هست. این شد که بعد از دو شب بستری در بیمارستان اهواز، بهناچار با داشتن زخم بستر و شکنجههایی که از درد میکشیدم؛ تصمیم گرفتند مرا به تهران منتقل کنند.
مرا شبانه به تهران اعزام کردند، اما گویا هوای تهران مساعد نبوده و هواپیما به سمت مشهد می رود. در حالی که تمام خانواده، به گمان اینکه مرا به تهران می برند، با هر وسیله ای که دستشان می آید، به سمت تهران حرکت می کنند.
به مشهد رسیدیم. قرار بود تا مساعد شدن هوا آنجا بمانیم و دوباره به سمت تهران پرواز کنیم. یک پزشک بالای سرم آمد. نمی دانم چه تقدیری بود که دستور داد مرا به بیمارستان امام رضا(ع) منتقل کنند، اما بقیه مجروحین را دوباره برگرداندند تهران. من این را طلبیدن امام رضا(ع) دانستم.
پزشکان بعد از معاینه می گفتند نخاع من آسیب دیده و در حال قطع شدن است. به همین دلیل، اصلاً مرا تکان نمی دادند و مرا با همان برانکاردی که رویش خوابیده بودم، روی تخت بیمارستان گذاشتند.
از بین پزشکان ، پرفسور بنایی، دکتر افضلی (متخصص ستون فقرات) و دکتر رحیمی را به یاد دارم و البته خانمی بود از بنیاد شهید به اسم خانم حسینی که مرتب به من سر می زد و از بس مهربان بود، «مادر حسینی» صداش می زدیم.
حدود چهارماه مشهد بستری بودم. اواخر مهر تا ۲۰ بهمن. وضعیت زخم بستر باعث شد که پزشکان از رسیدگی به وضع کمرم غافل شوند و همهی توجهها به زخم بستر و دو پاشنهی پاهایم که از شدت ضربدیدگی کاملاً سیاه شده بودند، باشد. زخم دو پاشنهی پاهایم طوری بود که دایم آنها را تراش میدادند، درست مانند مدادتراش که مداد را بتراشد. پرستار مخصوصی میآمد پاشنهی پاهایم را با دستگاه میتراشید بعد پنبه داخل آن قرار میداد و پانسمان میکرد. با همهی دردهایی که میکشیدم، اما خیلی شوخطبع بودم. اصلاً به درد و این حوادث توجه نمیکردم.
پیش از مجروحیتم تازه آزمون رانندگی قبول شده بودم و ماشین پیکان ثبتنام کرده بودم. روزی دکتری بالای سرم آمد و پرسید: دخترم چه شده؟ گفتم: «پا ندارم! حالا که برای پیکان اسمم درنیامد؛ فردا حتماً به من ویلچر میدهند!»
دکتر زد زیر خنده.
روحیه ام خوب بود. در کنار این روحیهی شکستناپذیر، اما عمل کمر را هم در پیش داشتم و باید پیوند زده میشد. گندیدگی زخم بسترم به همراه تراشیدن و پانسمان دو پایم و دندهام که فرورفته بود و حتی نمیتوانستند اکسیژن وصل کنند، برخی از مشکلات من بود. یعنی همهجوره در محاصرهی دردها بودم. روی همان برانکارد تختهای و یک بالش گلدار که از بیمارستان افشار دزفول، مرا حرکت داده بودند، اینهمه مدت را بیحرکت مانده بودم. پزشکان ترس این را داشتند که با جابهجایی، نخاعم قطع شود.
ادامه دارد . . .
#عطر_حیات_طیبه
#حریم_مهتاب
12.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مسئله حجاب دیگه حل شدنی نیست!!!
♨️ شاید خیلیهامون این روزها با خودمون میگیم👇👇
❌ مسئله حجاب دیگه حل شدنی نیست. ما اروپا شدیم، ترکیه شدیم، خدا به داد بچههامون برسه، جوونامون دارن از دست میرن... اما این نکته کلیدی میتونه ورق رو به نفع ما برگردونه...👌
🔰 برشی از سخنرانی #حجت_الاسلام_راجی
🔸 دریافت نسخه با کیفیت
#حریم_مهتاب
وصیت نامه شهیده فاطمهسادات ساداتی دختر ۱۰ ساله شهید ساداتی دانشمند هستهای
این وصیت نامه برای سال ۱۴۰۳ ، یعنی فاطمه فقط ۹ سالش بوده 🥲
من تا وقتی زنده هستم چادر خود را روی زمین نمیاندازم و تا آخر عمرم چادرم روی سرم هست، من به حضرت فاطمه قول دادم که همیشه چادر روی سرم باشد و اگر او روی زمین افتاد مرا حلال کند،
چادر، مثل تفنگ میماند که همیشه با خود همراه دارم.