حریم پاکدامنی
📌عطر حیات طیبه قسمت چهارم : برادرم که در ارتش خدمت میکرد؛ مادرم را زیر نظر بیمارستان ارتش بستری و
📌عطر حیات طیبه
قسمت پنجم:
🔹️خانم پرستاری که مشغول انجام دادن کارهایم بود، از ناله های من دلش ریش شده بود و سعی می کرد مرا دلداری بدهد، اما هیچ چیز آرامم نمی کرد. بعد از انجام کار، ملافه های تمیزی برایم آوردند و روی من انداختند. وقتی که پرستار رفت، حالم به شدت دگرگون شد. یکی از پرستارها به اسم خانم «خوش دلان»، بالای سرم آمد و مشغول آرام کردن من شد اما حالت خاصی به من دست داده بود. به شدت احساس کردم که تشنه ی زیارت هستم. به خانم خوش دلان گفتم: « باید مرا به حرم امام رضا(علیه السلام) ببرید.!»
او با تعجب گفت: «دختر! نمیشه!با این وضعیت نمیشه از بیمارستان بری بیرون! بدنت رو ضدعفونی کردن! فردا باید بری اتاق عمل!»
گوش من بدهکار نبود. بیشتر اصرار کردم. او وقتی نتوانست مرا قانع کند، مسئول بخش را خبر کرد. او کمی خشن بود. با عصبانیت به سمت من آمد و در حالی که دستش به کمرش بود، گفت: «یوسفیان! شنیدم خواستس که بری حرم!؟ آخه تو با این وضعیت، می خواهی بری حرم چیکار کنی؟»
گفتم: «می خواهم برم حرم، شکایت ظالم هایی رو بکنم که من رو به این روز انداختن. می خواهم برم پیش آقا، ببینم اون که برای همه معجزه داره، برای من هم داره؟»!
آنقدر از خود بی خود شده بودم و دلم هوای حرم کرده بود که تهدید کردم اگر درخواستم را اجابت نکنید، باند همه زخم هایم را باز می کنم.
بهقدری با صدای بلند گریه میکردم که پروفسوری که مسئول شیفت شب بود، به سمت صدای من آمد. گفتم:«آقای دکتر! من میخوام برم حرم!»
عصبانی شد و گفت:« چی میگی؟ الان میندازمت بیرون!»
گفتم:«چه بهتر!»
گفت: «اگر رفتی دیگه برنگرد!»
با آنکه قادر به حرکت نبودم و حتی توانایی چرخیدن به اطراف را هم نداشتم و فقط دست راستم حرکت میکرد و ازقضا خودم هم چپدست بودم، گفتم: « کی رو میترسونی؟! میخوام برم بببینم امام رضایی که میگن معجزه داره و هیچکس رو از در خونهاش ناامید نمیکنه، چرا من باید دست نامحرم بیفتم؟ میخواهم شکایت کنم از خودش؟ بگم، من سیدم! اگه منو به فرزندی قبول داری نباید نامحرم منو بببینه! »
کار بالا گرفته بود که دکتر رحیمی بالای سرم آمد و با ناراحتی گفت: «خانم یوسفیان! تو از ما چی می خوای؟ اگه بلایی سرت بیاد، ما رو از بیمارستان بیرون می کنن! تو باید ساعت هفت صبح توی اتاق عمل باشی! الانم داره برف میاد. آخه چطور تو رو توی همچین شرایطی ببریم حرم؟»
من که گوشم به این حرف ها بدهکار نبود، با گریه های شدیدتر بر خواسته ام اصرار کردم. من همان موقع به پزشکان هم گفتم: شما به خاطر طبابتان می ترسیدید به من اجازه حرم رفتن بدهید، اما آقا ایمان و امامتش را نشان می دهد
بالاخره آن ها کوتاه آمدند . شب که شد زنگ زدند و گفتند: آمبولانس بیاید و یوسفیان را ببرد. آمبولانس آمد. خدماتیها برانکارد را بلند کردند و مرا درون آمبولانس گذاشتند. مادرم هم کنارم بود و دائم گریه میکرد. گفتم :« مادر! گریه نکن! میخوایم بریم درب منزل آقا! میخوایم ببینیم چطوری ازمون پذیرایی میکنه!:
مرا با مسئولیت خودم سوار کردند و راه افتادیم سمت حرم.
ادامه دارد…
#عطر_حیات_طیبه
#حریم_مهتاب
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♻️ غیرت صفتی ذاتی در مردهاست. دشمنان این مرز و بوم به خوبی میدانند که "غیرت" ایرانی، سدی محکم در برابر نفوذ فرهنگهای بیگانه و تهاجم فرهنگی است. آنان با ترویج بیقیدی، تمسخر ارزشهای اخلاقی و نشان دادن حساسیتهای دینی و ملی به عنوان امری ناپسند، در پی شکستن این سد هستند. هدف نهایی آنان، ایجاد جامعهای بیهویت، سستبنیان و مطیع است تا بتوانند بر آن حکومت کنند. برای تحقق بیحیایی به اسم روشنفکری برای آن هم برنامه دارند...
@Chastity
🔰 مشاور رسانه ای نتانیاهو:
🔺 ما بیشترین ضربه را از این دو قشر شیعیان در خاورمیانه خورده ایم؛
روحانیون و زنان مذهبی.
@Chastity
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زنان اروپا از کی بی حجاب شدند؟
پوشش سنتی و مذهبی زنان اروپایی از اوایل قرن بیستم با اوج گیری فمینیسم، ورود به کار صنعتی و گسترش لیبرالیسم و مُد تغییر کرد و از دهه ۱۹۲۰ به کوتاه شدن دامن ها انجامید ...
روندی که طبق پژوهش ۲۰۲۳ با کاهش نقش دین، امروز به محدودیت هایی برای برخی انواع حجاب در اروپا رسیده است.
💠مهمترین آیهی حجاب در قرآن آیه ۳۰ سوره نور است که میفرماید:
وَ قُل لِّلْمُؤْمِنَاتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَرِهِنَّ وَ يحَْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَ لَا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلَّا مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَ لْيَضْرِبْنَ بخُِمُرِهِنَّ عَلىَ جُيُوبهِِنَّ وَ لَا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلَّا لِبُعُولَتِهِنَّ ...
💠ای پیامبر! به زنان با ایمان بگو دیدگان خود را (از نگاه به نامحرم) فروخوابانند و دامن عفت خود را حفظ کنند و زینت و آرایش خود را جز آنکه قهراً آشکار میشود بر بیگانه آشکار نسازند و باید به وسیلهی مقنعه و چارقدر سینه و گردن خود را بپوشانند و زینت خود را آشکار نسازند جز برای شوهران و سایر افراد محرم خود...
💠همه مفسران و علماء اتفاق نظر دارند که طبق این آیه، زنان باید بدن و موی خود را از نامحرم بپوشانند. و تنها بحث و گفتگو در این است که منظور از استثناء (الا ظَهَرَ منها) چیست؟ که کشف این مقدار اجازه داده شده. بعضی گویند: منظور صورت و دستها تا مچ است و یا صورت تنها است. بعضی دیگر معتقدند منظور از انگشتر و النگو و خلخال و یا سورمه است. گروه دیگر منظور آیه را لباس روئی زن که قهراً پیدا است میدانند ولی آنچه در اینجا لازم به تذکر است این است که اصل حجاب و پوشیدن بدن و مو طبق آیه فوق مورد اتفاق همه است.
@Chastity
حریم پاکدامنی
📌عطر حیات طیبه قسمت پنجم: 🔹️خانم پرستاری که مشغول انجام دادن کارهایم بود، از ناله های من دلش ریش
📌عطر حیات طیبه
قسمت ششم :
اواخر آذر بود. بارش شدید برف ادامه داشت که درب ورودی حرم رسیدیم. آمبولانس تا دم در کفشداری آمد. انگار از قبل به خدام خبر داده بودند که یک جانباز زن با بدنی باند پیچی در حال اعزام به حرم است؛ هیچ نامحرم دیگری داخل حرم نباشد. آن ها منتظر ما بودند و حرم را برای من قرق کرده بودند. حرم خلوت بود. برانکارد مرا نزدیک ضریح امام بردند و آن را طوری قرار دادند که دست راستم را در شبکه های ضریح گره زدم. ضریح را که در دستم حس کردم، دیگر هیچ کس و هیچ چیز دیگری را نمی دیدم. تمام وجودم گرم شده بود. با ناله، ضجه زدم: «آقا جان! نمی دونم من رو به سیدی و فرزندی قبول داری یا نه؟ اگه قبول داری، بابا جان به دادم برس! شنیدم زنان مسیحی و یهودی از در خونه تو دلشاد می رن! شنیدم حتی زنان گناهکار با استغفار، دلت رو بدست میارن و بهشون توجه می کنی! هر کسی رو به یک شکلی خوشحال از در خونه ات می فرستی برن! حالاپس من چه؟ من که دخترت هستم! راضی می شی زیر دست نامحرم بیفتم؟»
گفتم، آقاجان، اومدم درب خونه ات! حجب و حیا کجا رفته ؟! اگه منو به فرزندی قبول نداری، کنیز دخترت هستم. چهطور راضی شدی ناموست به دست نامحرم بیفته! الان دو ماهه نه دردم خوب شده و نه زخمم مداوا شده و…»
مدام امام رضا را قسم می دادم و آخر سر هم گفتم: « بابا! بابا…! من اومدم درخونه ات!. منو زیر دست نامحرم نفرست.»
آن شب چندین بار حضرت را «بابا» صدا زدم و از او خواستم نظری به من داشته باشد که فردا زیر دست پزشکان نیفتم. وقتی خادمین حال مرا می دیدند، آن ها هم اشک می ریختند. یکی از آن ها، قرآنی روی سینه ام گذاشت و شالی سبز روی سرم کشید. بعد گفت: «دخترم! آروم باش! ان شاءالله مادرت بی بی حضرت زهرا (س) فردا کمکت می کنه!»
بعد از دقایقی، حدود ساعت یک نیمه شب، با حالی پریشان به سمت بیمارستان راه افتادیم.
تا آن شب، هرشب برایم مرفین میزدند که شاید کمی از دردم کم شود و بتوانم بخوابم. گویی در اتاقم طبل میزدند. صداهای بلندی میشنیدم و بعد «اسپاسم» میگرفتم. در دو ماهی که بستری بودم، نشد که بتوانم بچرخم و همه مدت طاقباز بودم.
اما آن شب، خواب دبیرستانی را دیدم که در آن درس خوانده بودم .دور مدرسهمان نردهکشی شده بود؛ نصف آن سیمانی و بقیه نردهی فلزی. در عالم خواب، همانطور که داشتم با دوستانم صحبت میکردم، دیدم یک آقایی با یک خورجین روی دوچرخه آمد به دبیرستان. میخواست زنگ دبیرستان را بزند که چشمش به من خورد. من هم نگاهش کردم. به من اشاره کرد.
گفتم:« با من کار دارید؟»
گفت:« بله»
دیدم درب دبیرستان باز شد و آن مرد آمد داخل. خورجینش را گذاشت روی زمین. من هم با دوستانم که صحبت میکردم حرکت کردم. دو سه قدمی که رفتم، یکدفعه به خودم آمدم که دارم راه میروم. با خوشحالی فریاد میزدم:« بچهها من پا دارم! من پا دارم!»
ادامه دارد . . .
#عطر_حیات_طیبه
🧕 #حریم_مهتاب
🖥 زنانه میایستند
❤️ روایتهای زنانه از غزه
📝فاطمهزهرا اهل غزه بود. در یک اردوی فرهنگی با او آشنا شدم. لنز دوربین را گرفته بودم سمت دانشجوها و به دنبال سوژه، چشم میچرخاندم. صورت قاب گرفته شدهی فاطمهزهرا با چفیهی سفیدومشکی و پوست مهتابی و چشمهای روشن، توجهم را جلب کرد. میکروفون را از توی کیف بیرون کشیدم و به دنبالش روانه شدم. دوست داشتم به قدر چند دقیقه هم که شده از او مصاحبه بگیرم و نگذارم سوژه از دستم در برود. فیلمبردار که دوربین را روشن کرد، نور که تنظیم شد، صدا که تأیید داد، گوشیاش را گرفت جلوی دوربین و اشک توی چشمهایش غلطید. ماتم برده بود. آلبومی از عکسهای عزیزانش روی صفحهی گوشی نقش بسته بود که همگی در حمله اسرائیل به غزه بعد از طوفانالاقصی شهید شده بودند. از مادر و خواهر و برادر و نوهها تا دوست و آشنایی که با آنها زندگی کرده بود.
حالا میخواست برایمان مقلوبه بپزد. بعد تقسیم کند توی ظرفهای یکبار مصرف و سود حاصل از فروشش را برساند به دست مردمان غزه. برای هرکدام از دخترها، یک کفگیر از مقلوبه توی بشقابها کشید و بغضش بابت گرسنگی کودکان هموطنش لغزید. کودکانی که نگاه منتظرشان به یک لقمه غذایی بود که دشمن ازشان دریغ کرده است. دشمنی که راهزن غذای نوزاد چند روزه است و زورش به بیماران بیمارستان و کودکان و زنان کمپ میرسد. توقعی هم نیست. شرور هربار با یک نقاب در تاریخ ظاهر میشود. گاهی با تیر سهشعبه، گاهی هم با موشک و بمب سنگرشکن. میگفت خیلی از این کودکان را میشناسد. هر کدام عزیزکردهی یک خانواده هستند که از ناچاری افتادهاند به التماس برای یک قاشق غذای بخورنمیر که آیا بهشان برسد یا نه. اما حرفهایش برایم امید را زنده کرد. او گفت مقلوبه نماد سرنگونی رژیم صهیونسیتی است. وقتی برنج و مخلفات میان قابلمه برگردانده میشود توی سینی و غذا سر و ته میشود، زنان فلسطینی به دنیا نشان میدهند که مبارزه فقط در زمین رزم اتفاق نمیافتد. آنها در آشپزخانه، نقشه پیروزی بر دشمن را میکشند و دستور سقوط تدریجی او را صادر میکنند. قدرت زن مسلمان در امورات خانه، خودش را نشان میدهد و او در برابر هر مرد دشمن، زنانه میایستد.
نگاه گریان کودکان از خاطرم کنار نمیرود اما اینها دستپروردهی زنان محکم و استواری هستند که دشمن را به زانو درمیآورند.
📝فاطمه اکبری اصل
🧕 #حریم_مهتاب