حریم پاکدامنی
📌عطر حیات طیبه قسمت پنجم: 🔹️خانم پرستاری که مشغول انجام دادن کارهایم بود، از ناله های من دلش ریش
📌عطر حیات طیبه
قسمت ششم :
اواخر آذر بود. بارش شدید برف ادامه داشت که درب ورودی حرم رسیدیم. آمبولانس تا دم در کفشداری آمد. انگار از قبل به خدام خبر داده بودند که یک جانباز زن با بدنی باند پیچی در حال اعزام به حرم است؛ هیچ نامحرم دیگری داخل حرم نباشد. آن ها منتظر ما بودند و حرم را برای من قرق کرده بودند. حرم خلوت بود. برانکارد مرا نزدیک ضریح امام بردند و آن را طوری قرار دادند که دست راستم را در شبکه های ضریح گره زدم. ضریح را که در دستم حس کردم، دیگر هیچ کس و هیچ چیز دیگری را نمی دیدم. تمام وجودم گرم شده بود. با ناله، ضجه زدم: «آقا جان! نمی دونم من رو به سیدی و فرزندی قبول داری یا نه؟ اگه قبول داری، بابا جان به دادم برس! شنیدم زنان مسیحی و یهودی از در خونه تو دلشاد می رن! شنیدم حتی زنان گناهکار با استغفار، دلت رو بدست میارن و بهشون توجه می کنی! هر کسی رو به یک شکلی خوشحال از در خونه ات می فرستی برن! حالاپس من چه؟ من که دخترت هستم! راضی می شی زیر دست نامحرم بیفتم؟»
گفتم، آقاجان، اومدم درب خونه ات! حجب و حیا کجا رفته ؟! اگه منو به فرزندی قبول نداری، کنیز دخترت هستم. چهطور راضی شدی ناموست به دست نامحرم بیفته! الان دو ماهه نه دردم خوب شده و نه زخمم مداوا شده و…»
مدام امام رضا را قسم می دادم و آخر سر هم گفتم: « بابا! بابا…! من اومدم درخونه ات!. منو زیر دست نامحرم نفرست.»
آن شب چندین بار حضرت را «بابا» صدا زدم و از او خواستم نظری به من داشته باشد که فردا زیر دست پزشکان نیفتم. وقتی خادمین حال مرا می دیدند، آن ها هم اشک می ریختند. یکی از آن ها، قرآنی روی سینه ام گذاشت و شالی سبز روی سرم کشید. بعد گفت: «دخترم! آروم باش! ان شاءالله مادرت بی بی حضرت زهرا (س) فردا کمکت می کنه!»
بعد از دقایقی، حدود ساعت یک نیمه شب، با حالی پریشان به سمت بیمارستان راه افتادیم.
تا آن شب، هرشب برایم مرفین میزدند که شاید کمی از دردم کم شود و بتوانم بخوابم. گویی در اتاقم طبل میزدند. صداهای بلندی میشنیدم و بعد «اسپاسم» میگرفتم. در دو ماهی که بستری بودم، نشد که بتوانم بچرخم و همه مدت طاقباز بودم.
اما آن شب، خواب دبیرستانی را دیدم که در آن درس خوانده بودم .دور مدرسهمان نردهکشی شده بود؛ نصف آن سیمانی و بقیه نردهی فلزی. در عالم خواب، همانطور که داشتم با دوستانم صحبت میکردم، دیدم یک آقایی با یک خورجین روی دوچرخه آمد به دبیرستان. میخواست زنگ دبیرستان را بزند که چشمش به من خورد. من هم نگاهش کردم. به من اشاره کرد.
گفتم:« با من کار دارید؟»
گفت:« بله»
دیدم درب دبیرستان باز شد و آن مرد آمد داخل. خورجینش را گذاشت روی زمین. من هم با دوستانم که صحبت میکردم حرکت کردم. دو سه قدمی که رفتم، یکدفعه به خودم آمدم که دارم راه میروم. با خوشحالی فریاد میزدم:« بچهها من پا دارم! من پا دارم!»
ادامه دارد . . .
#عطر_حیات_طیبه
🧕 #حریم_مهتاب
🖥 زنانه میایستند
❤️ روایتهای زنانه از غزه
📝فاطمهزهرا اهل غزه بود. در یک اردوی فرهنگی با او آشنا شدم. لنز دوربین را گرفته بودم سمت دانشجوها و به دنبال سوژه، چشم میچرخاندم. صورت قاب گرفته شدهی فاطمهزهرا با چفیهی سفیدومشکی و پوست مهتابی و چشمهای روشن، توجهم را جلب کرد. میکروفون را از توی کیف بیرون کشیدم و به دنبالش روانه شدم. دوست داشتم به قدر چند دقیقه هم که شده از او مصاحبه بگیرم و نگذارم سوژه از دستم در برود. فیلمبردار که دوربین را روشن کرد، نور که تنظیم شد، صدا که تأیید داد، گوشیاش را گرفت جلوی دوربین و اشک توی چشمهایش غلطید. ماتم برده بود. آلبومی از عکسهای عزیزانش روی صفحهی گوشی نقش بسته بود که همگی در حمله اسرائیل به غزه بعد از طوفانالاقصی شهید شده بودند. از مادر و خواهر و برادر و نوهها تا دوست و آشنایی که با آنها زندگی کرده بود.
حالا میخواست برایمان مقلوبه بپزد. بعد تقسیم کند توی ظرفهای یکبار مصرف و سود حاصل از فروشش را برساند به دست مردمان غزه. برای هرکدام از دخترها، یک کفگیر از مقلوبه توی بشقابها کشید و بغضش بابت گرسنگی کودکان هموطنش لغزید. کودکانی که نگاه منتظرشان به یک لقمه غذایی بود که دشمن ازشان دریغ کرده است. دشمنی که راهزن غذای نوزاد چند روزه است و زورش به بیماران بیمارستان و کودکان و زنان کمپ میرسد. توقعی هم نیست. شرور هربار با یک نقاب در تاریخ ظاهر میشود. گاهی با تیر سهشعبه، گاهی هم با موشک و بمب سنگرشکن. میگفت خیلی از این کودکان را میشناسد. هر کدام عزیزکردهی یک خانواده هستند که از ناچاری افتادهاند به التماس برای یک قاشق غذای بخورنمیر که آیا بهشان برسد یا نه. اما حرفهایش برایم امید را زنده کرد. او گفت مقلوبه نماد سرنگونی رژیم صهیونسیتی است. وقتی برنج و مخلفات میان قابلمه برگردانده میشود توی سینی و غذا سر و ته میشود، زنان فلسطینی به دنیا نشان میدهند که مبارزه فقط در زمین رزم اتفاق نمیافتد. آنها در آشپزخانه، نقشه پیروزی بر دشمن را میکشند و دستور سقوط تدریجی او را صادر میکنند. قدرت زن مسلمان در امورات خانه، خودش را نشان میدهد و او در برابر هر مرد دشمن، زنانه میایستد.
نگاه گریان کودکان از خاطرم کنار نمیرود اما اینها دستپروردهی زنان محکم و استواری هستند که دشمن را به زانو درمیآورند.
📝فاطمه اکبری اصل
🧕 #حریم_مهتاب
❌سردار معروفی: دشمن امروز به جای تصرف زمین ما، دنبال تصرف ذهن، قلب و اراده دختران ماست/ مراقب فضای مجازی باشیم
فاطمه (س) دار و ندار حیدر (ع) بود. هم یادگار پیمبر (ص)! هم بهترین همراه و یار! هم بهترین مادر برای حسنین و زینبین! هم مدافع تمام قدِ ولایت او در مسجد پیامبر!
بی بی جان بعد از شما مولا حالشان را وصف کردند: خار در چشم و استخوان در گلو 🏴🥀