آن زنِ بی نام که آفتاب را روشن کرد
♦️دختر علامه طباطبایی میگوید:
«در اتاقی که کرایه کرده بودیم، در طرفی پدرم برای طلاب تدریس میکرد و ما در پشت پرده زندگی میکردیم؛ ولی با تمام این مشکلات، زندگی بسیار شادی داشتیم.
مادرم مشکلات را از پدرم پنهان میکرد و معتقد بود حتی یک ساعت اشتغال ذهن پدرم به مسائل زندگی، برای مادر گناه محسوب خواهد شد و تمامی مشکلات زندگی را از پدر پنهان میکردند تا ایشان با خیال آسوده به تحصیل و تدریس بپردازند.»
▪️کتاب الگوی اخلاقی، ص ۶۸
💠 در هر عصر و زمان، مردانی بودهاند که نامشان بلندای علم و اندیشه را درنوردیده است؛ اما در پسِ هر قلهای، دامنهای از سکوت و صبر نهفته است؛ دامنهای که در آن، زنی بیادّعا با دستانِ سپیدِ کار و دلِ سرشار از ایمان، شمعِ خانه را روشن داشته است.
چنین بود همسر حضرت علامه طباطبایی؛ بانویی که اگرچه نامش در تذکرهها و تاریخنامهها اندک آمده، اما کتاب المیزان بیتردید از نور ایمان او روشنتر شد تا قلم شوهرش در سکینه و صفای خانه بدرخشد.
در غربت نجف، آنگاه که دست فقر بر در کوفت و سه فرزند نوباوه یکی پس از دیگری پر گشودند، این بانو بود که در خلوت اشک، شب را تا سپیدهدم بیدار ماند تا شوهرش نماز شب بخواند و با وضو و ذکر، به درس حکمت برود. او زنی بود که برای آرامشِ مردِ بزرگ، بیصدا کار میکرد.
💠 اگر المیزان دریای تفسیر است، مروارید صبر آن در دامان این زن روییده است؛ همان زنی که علامه بعدها گفته بود: "نصفِ تمامِ آنچه نوشتم از آنِ اوست؛ او شریک من در علم بود." یا "او مایه آسایش من بود"
این بانوی خاموش، نه تنها چراغ خانه، بلکه روشنی راه تفکر اسلامی بود.
علامه، که در تکوینهای معنویاش تا سُکرِ قرب الهی بالا رفته بود، با همان زلالی، همسرش را آینهای از صفای ربّ میدید. در سوگ او گریست و گفت: "وقتی او رفت، زندگیام دگرگون شد."
محبتی چنین، نه از سنخ عاطفه دنیوی، که پیوندی از سنخ "حضور در سیر الیالله" بود؛ عشقِ عارفی به همسری که صبرش، سایهبانِ طوفانهای علم و فقر بود.
💠 او بانویی بود که در غربت نجف فرزندان از دست داد و خم به ابرو نیاورد؛ در تنگنای قم بر خاک نشست و کلمهای از رنج نگفت؛ و در همه آن سالها، خویشتن را وقف تجلّی ایمان شوهرش کرد تا مردی از خاک برخیزد که آسمانِ تفسیر و فلسفه را روشن کند.
در دفتر تاریخ نیامده است، اما در لوح حقیقت نوشتهاند: "علامه، علامه شد، چون بانویی گمنام، ایمانش را به درخت یقین بخشید."
#حریم_مهتاب
@Chastity
حریم پاکدامنی
آن زنِ بی نام که آفتاب را روشن کرد ♦️دختر علامه طباطبایی میگوید: «در اتاقی که کرایه کرده بودیم، د
*
🌸 بانوی بینامی که پناهی شد برای علامه و برای همه عالم🌸
*
*
سلام به روی ماه تکتکتون🌸
🍃دیدید بعضی زنها بدون اونکه اسمشون رو سر زبونها باشه، تکیهگاهی میشن که سقف یک عالم میتونه بهشون تکیه کنه
قبلاً بارها تو کانال درباره این مدل زنها با هم حرف زدیم، زنهایی که بیسروصدا واقعیترین اثرها رو میذارن.
🦋همسر علامه طباطبایی از همین جنس بود؛ خانمی که تو اتاقی کوچیک، فقرونداری رو تحمل کرد، داغ فرزندانش رو به جون خرید، و با تموم اینا یه چیز رو از زندگیشون حذف نکرد: آرامشِ مردی که قرار بود چراغ المیزان رو روشن کنه.
این زن نه خطبه خوند، نه روی صحنهای رفت و... اما تونست خونهای امن بسازه تا یه مرد بتونه فکر کنه، بنویسه و نسخهای برای جهانِ اسلام به یادگار بذاره.
🍃🦋🌸
*
بله قمرالسادات مهدوی طباطبایی تعریفِ دقیقِ نقش یک زن موفقه و میتونه الگویی برای زنان و دختران باشه؛
زنی که با ساختن، با تحملکردن و با نامدار کردن دیگران، مسیر خودش رو پیدا کرد.
🍃🦋🌸
*
✍️خطاب به همه شما عزیزان:
لطفا لطفا خودتون رو دستکم نگیرید،
هیچکدوم از اون زنهای بزرگ، با شرایطی ایدهآل شروع نکردند؛ تصمیم گرفتن اثرگذار باشن و شدن
زنی موفقه که تو سختیا نشکنه و نذاره رنجها مسیر رشد خودش و خانوادهاش را منحرف کنه
زن موفق یعنی زنی که میفهمه بزرگترین اثرگذاری، همیشه همراه شهرت نیست؛ بدونه که گاهی این موفقیتها تو سکوت اتفاق میفته👌
🍃🦋🌸
*
🍃و شما—بله دقیقاً شما—میتونید همون کسی باشید که با انتخابهای کوچیک اما مستمر و اثرپذیر مثل ایمان و صبر یه خونه رو محکم نگه میداره، یک مرد رو به مسیر درست هل میده، فرزندش رو از فتنهها نجات میده، و یه نسل رو تغییر میده.
🍃اینو فراموش نکنید:
هیچ بانوی نمونهای تصادفی بانوی نمونه نشده؛ همشون از یه جایی تصمیم گرفتن که نقش خودشون رو کوچک نبینن.
لطفا خودتون رو دستکم نگیرید👌
.
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻اگه برات نوع پوشش زنان ایرانی مهمه اما برات جون زنان غزه اهمیتی نداره تو یه مدافع حقوق زنان نیستی در استخدام یه چیز دیگه هستی که هیچ ربطی به زنان نداره
نوسان
حریم پاکدامنی
📌عطر حیات طیبه قسمت ششم : اواخر آذر بود. بارش شدید برف ادامه داشت که درب ورودی حرم رسیدیم. آمبولا
📌عطر حیات طیبه
قسمت هفتم:
همینطور که میگفتم بچهها من پا دارم…. آن مرد به من رسید؛ و دیدم یک پاکت همانند پاکتهای کارت تبریک به سمت من گرفت و گفت: «بگیرش!»
گفتم: «این چیه؟»
گفت: «آقا، برات فرستاده! آقا امام رضا(علیه السلام) . . . »
پاکت را بغل کردم. یکدفعه بچههای مدرسه مرا به این سو و آن سو کشیدند و گفتند: « ببینیم داخل پاکت چی هست؟»
دوستانم با هیجان تلاش می کردند نامه را از دستم بگیرند و من در حالی که دست هایم را در هوا تکان می دادم و می خواستم با تقلای زیاد از دست آن ها رها شوم، چشم هایم را گشودم.
لحظاتی از درک زمان عاجز بودم. وقتی به خودم آمدم، با تعجب دیدم به روی دست مجروح و پهلوی صدمه دیده ام چرخیده ام. با شوق گفتم :« مادر من برگشتهام.»
مادرم در مقابلم، روی زمین خوابیده بود. مادرم را صدا کردم و او با دیدن من شکر گویان شروع به گریه کرد. رینگ زیر پاشنه ها رد شده بود. رینگ زیر کمرم روی زمین افتاده بود.
او هم خوشحال شد و گفت:« الهی شکر! قربونت برم!»
بعد از روی زمینی که خوابیده بود بلند شد و مرا بوسید. با صدای ما «مادر حسینی» هم آمد. گفتم: «من چنین خوابی دیدم». گفت: « خوابت رو اصلاً تعریف نکن تا صبح که نتیجه بگیری!»
من به سفارش او دیگر چیزی نگفتم و دوباره روی همان حالتی که بودم به خواب رفتم.
تا صبح صبر کردیم. دو دختر پرستار که از توابین مجاهدین خلق بودند و بعد از توبه از اشتباهات خود برای جبران به بیمارستان سپرده شده بودند تا به بیماران خدمت کنند و ازقضا با هم دوست شده بودیم آمدند مرا به اتاق عمل بردند. لباسم را عوض کردند و منتظر پروفسور، که بیاید و مرا جراحی کند. گویا ایشان را از تهران برای پیوند پوست دعوت کرده بودند بیاید. قبلاً هم گفته بودم که برف شدیدی هم باریده بود و مشخص نبود که هلیکوپتر بتواند فرود بیاید یا نه. بیشتر از یک ساعت در اتاق عمل مانده بودم. آن دو دختر باهیجان می آمدند و میپرسیدند که چی شد؟ چی شد؟ من هم چیزی نمیگفتم.
حالا من آماده روی تخت خوابیده بودم و چراغ های اتاق عمل بالای سرم روشن شده بود، اما خبری از «دکتر سیدی»، جراح پیوند پوست که قرار بود مرا عمل کند، نبود.
بعد از یک ساعت مرا از اتاق ریکاوری بیرون آوردند. حالا از اتاق مجروحین کسی نبود که سرک نکشد. همه می پرسیدند: «یوسفیان از اتاق عمل بیرون آمد یا نه؟»
من هم روی برانکارد لبخند میزدم. همه میگفتند، این اولین مریضی است که ماشاءالله با هوشیاری از اتاق عمل بیرون آمده است و لبخند می زند. بندهخداها نمیدانستند که من اصلاً جراحی نشدهام. همه با ذوق بالای سرم میآمدند. من هم چیزی نمیگفتم.
خانم پرستاری که عفونت های بدن و محل زخم ها را پاک می کرد، بالای سرم آمد. گفت: «یوسفیان! معجزه شده که تو اینطور سر حال هستی؟! پس چرا هنوز طاقباز خوابیدی؟ تو الان باید دمر باشی!»
با خنده گفتم: خانم وحدتی، من هنوز عمل نشدم.
ادامه دارد . . .
#عطر_حیات_طیبه
#حریم_مهتاب