*
✍️خطاب به همه شما عزیزان:
لطفا لطفا خودتون رو دستکم نگیرید،
هیچکدوم از اون زنهای بزرگ، با شرایطی ایدهآل شروع نکردند؛ تصمیم گرفتن اثرگذار باشن و شدن
زنی موفقه که تو سختیا نشکنه و نذاره رنجها مسیر رشد خودش و خانوادهاش را منحرف کنه
زن موفق یعنی زنی که میفهمه بزرگترین اثرگذاری، همیشه همراه شهرت نیست؛ بدونه که گاهی این موفقیتها تو سکوت اتفاق میفته👌
🍃🦋🌸
*
🍃و شما—بله دقیقاً شما—میتونید همون کسی باشید که با انتخابهای کوچیک اما مستمر و اثرپذیر مثل ایمان و صبر یه خونه رو محکم نگه میداره، یک مرد رو به مسیر درست هل میده، فرزندش رو از فتنهها نجات میده، و یه نسل رو تغییر میده.
🍃اینو فراموش نکنید:
هیچ بانوی نمونهای تصادفی بانوی نمونه نشده؛ همشون از یه جایی تصمیم گرفتن که نقش خودشون رو کوچک نبینن.
لطفا خودتون رو دستکم نگیرید👌
.
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻اگه برات نوع پوشش زنان ایرانی مهمه اما برات جون زنان غزه اهمیتی نداره تو یه مدافع حقوق زنان نیستی در استخدام یه چیز دیگه هستی که هیچ ربطی به زنان نداره
نوسان
حریم پاکدامنی
📌عطر حیات طیبه قسمت ششم : اواخر آذر بود. بارش شدید برف ادامه داشت که درب ورودی حرم رسیدیم. آمبولا
📌عطر حیات طیبه
قسمت هفتم:
همینطور که میگفتم بچهها من پا دارم…. آن مرد به من رسید؛ و دیدم یک پاکت همانند پاکتهای کارت تبریک به سمت من گرفت و گفت: «بگیرش!»
گفتم: «این چیه؟»
گفت: «آقا، برات فرستاده! آقا امام رضا(علیه السلام) . . . »
پاکت را بغل کردم. یکدفعه بچههای مدرسه مرا به این سو و آن سو کشیدند و گفتند: « ببینیم داخل پاکت چی هست؟»
دوستانم با هیجان تلاش می کردند نامه را از دستم بگیرند و من در حالی که دست هایم را در هوا تکان می دادم و می خواستم با تقلای زیاد از دست آن ها رها شوم، چشم هایم را گشودم.
لحظاتی از درک زمان عاجز بودم. وقتی به خودم آمدم، با تعجب دیدم به روی دست مجروح و پهلوی صدمه دیده ام چرخیده ام. با شوق گفتم :« مادر من برگشتهام.»
مادرم در مقابلم، روی زمین خوابیده بود. مادرم را صدا کردم و او با دیدن من شکر گویان شروع به گریه کرد. رینگ زیر پاشنه ها رد شده بود. رینگ زیر کمرم روی زمین افتاده بود.
او هم خوشحال شد و گفت:« الهی شکر! قربونت برم!»
بعد از روی زمینی که خوابیده بود بلند شد و مرا بوسید. با صدای ما «مادر حسینی» هم آمد. گفتم: «من چنین خوابی دیدم». گفت: « خوابت رو اصلاً تعریف نکن تا صبح که نتیجه بگیری!»
من به سفارش او دیگر چیزی نگفتم و دوباره روی همان حالتی که بودم به خواب رفتم.
تا صبح صبر کردیم. دو دختر پرستار که از توابین مجاهدین خلق بودند و بعد از توبه از اشتباهات خود برای جبران به بیمارستان سپرده شده بودند تا به بیماران خدمت کنند و ازقضا با هم دوست شده بودیم آمدند مرا به اتاق عمل بردند. لباسم را عوض کردند و منتظر پروفسور، که بیاید و مرا جراحی کند. گویا ایشان را از تهران برای پیوند پوست دعوت کرده بودند بیاید. قبلاً هم گفته بودم که برف شدیدی هم باریده بود و مشخص نبود که هلیکوپتر بتواند فرود بیاید یا نه. بیشتر از یک ساعت در اتاق عمل مانده بودم. آن دو دختر باهیجان می آمدند و میپرسیدند که چی شد؟ چی شد؟ من هم چیزی نمیگفتم.
حالا من آماده روی تخت خوابیده بودم و چراغ های اتاق عمل بالای سرم روشن شده بود، اما خبری از «دکتر سیدی»، جراح پیوند پوست که قرار بود مرا عمل کند، نبود.
بعد از یک ساعت مرا از اتاق ریکاوری بیرون آوردند. حالا از اتاق مجروحین کسی نبود که سرک نکشد. همه می پرسیدند: «یوسفیان از اتاق عمل بیرون آمد یا نه؟»
من هم روی برانکارد لبخند میزدم. همه میگفتند، این اولین مریضی است که ماشاءالله با هوشیاری از اتاق عمل بیرون آمده است و لبخند می زند. بندهخداها نمیدانستند که من اصلاً جراحی نشدهام. همه با ذوق بالای سرم میآمدند. من هم چیزی نمیگفتم.
خانم پرستاری که عفونت های بدن و محل زخم ها را پاک می کرد، بالای سرم آمد. گفت: «یوسفیان! معجزه شده که تو اینطور سر حال هستی؟! پس چرا هنوز طاقباز خوابیدی؟ تو الان باید دمر باشی!»
با خنده گفتم: خانم وحدتی، من هنوز عمل نشدم.
ادامه دارد . . .
#عطر_حیات_طیبه
#حریم_مهتاب