eitaa logo
حریم پاکدامنی
609 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
2.2هزار ویدیو
110 فایل
آنچه درباره حجاب و عفاف باید بدانیم. محتوای تبیینی ویژه جهادگران تبیین. @a_f_133 سیاست، سخنواره، پاسخ به شبهات، ضرورت و فلسفه، دلایل عقلی، روانشناسی، اهمیت و... در قالبهای پرده نگار، موشن، کلیپ https://eitaa.com/Chastity/3191
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
. 📌هرچیزی رهایش کنی پژمرده می شود به جز قرآن که اگر رهایش کردی، خودت پژمرده خواهی شد خدایا قرآن را بهار دلهای ما قرار ده آمین 💠 یک آیه از نور🤍 🌹 آیه‌ای دیگر از کلام‌الله 👈 @yeayeh_app
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
10.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎙مرحوم آیت‌الله مصباح یزدی: ارزش چادر وصله‌دار حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) از تمام دنیا بالاتر است..
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🖥 اَمَل ققنوسی برخاسته از خاکستر ❤️ روایت‌های زنانه از غزه 📝 ابومعاذ، خبرنگار فلسطینی، روبه‌روی دختری نشسته که هنوز از شوکِ شهادت پدر و مادرش بیرون نیامده. با او حرف می‌زند، برایش خوراکی و اسباب‌بازی می‌برد اما هیچکدام افاقه نمی‌کند. دست آخر رو به دوربین می‌گوید: «نام این دخترک که بعید می‌دانم چهار سال داشته باشد؛ اَمَل است.» اَمَل یعنی آرزو... چه تضاد تلخی! مرگ و آرزو کنار هم؛ خلاصه‌ی تمام قصه‌ی مقاومت. اینجا لحظات اول واقعه است و نگاه اَمَل خالی از هر آرزوی دور و درازی شده. اصلا مگر دختربچه‌های به این سن‌و‌سال چه آرزویی دارند!؟ بیشتر وقت‌ها؛ همین‌ که پدرشان را با شیرین‌زبانی به غش و ضعف بکشانند و وقت و بی‌وقت در آغوش نوازشگر مادرشان بپرند و خودشان را بچسبانند به قلب او، سقف آرزوهای‌‌شان را لمس کرده‌اند و یقین دارند خوشبخت‌ترینند! منتقدان مقاومت اما معتقدند؛ همین ساده‌ترین چیزها را، اَمَل کوچولوی ما ندارد و از الان تا آخر دنیا پدری نیست که او را قلم‌دوش خود بگیرد و نگذارد ابر و باد و مه و خورشید و فلک به او چپ نگاه کنند و مادری نیست که با ساعت بیولوژیک بدن او آشنا باشد و بداند چه غذایی را دوست دارد یا کدام عروسک و انیمیشن را می‌پسندد! از بیرون، این تصویر را داغی می‌بینند بی‌ثمر. ولی حقیقت، درون همین تضاد پنهان است. این نقطه و این لحظه؛ اوج داستان خواهد بود برای دخترکی که قطعاً پدر و مادرش با ذوق و فلسفه‌ای پنهان برای او نام اَمَل را برگزیده بودند. اَمَل همان دانه‌ی کوچک آرزویی است که در صبحی نزدیک مثل شاخه‌های سبز زیتون جوانه می‌زند و معنی آزادی در وطن را با تمام شاخ و برگ‌هایش درک می‌کند؛ و آن وقت، پدر و مادرش به آرزوی سبز خود، به این ققنوس متولد شده از دل آتش و جنگ، می‌بالند. ✍🏻مریم حاج علی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽نوای «ایران ای سرای امید ای حرم آل محمد(ص)» توسط محمود کریمی
📌عطر حیات طیبه قسمت دهم : من مستمری از بنیاد نمی گیرم.  دکترجوادی و دیگر پزشکان گفتند، وضعیت خوبی نداری؛ بیا دوباره کمیسیون. اما من بعد از صحبت‌های آن آقایی که در کمیسیون بود، متنفر شدم از این که در چنین محیطی بنشینم و صحبت کنم. گفتم من به هیچ عنوان برای کمیسیون اقدام نمی‌کنم. فقط این را بدانید که اگر خانمی بخواهد کمیسیون پزشکی شود، باید چند خانم هم آنجا حضور داشته باشند که اگر خواست مثلاً از مشکل مربوط به زنان موضوعی را بگوید، به آن خانم بگوید. ولی متأسفانه چنان چرت‌و‌پرتی گفتند که گفتم خدایا، نصیبم نکن که من به‌خاطر نیاز مالی به اینها رجوع کنم. من این وضعیت جسمی را از خودت پذیرفتم. کاری کن حتی اگر بدتر هم بشوم، زیر دست پزشکان کمیسیون نروم. یک‌بار داشتم بینایی‌ام را از دست می‌دادم. بدنم به مایعی که به قسمت مخچه تزریق می‌کنند واکنش نشان داده بود و به لایه‌های استخوان‌های ستون فقراتم چسبیده بود؛ به‌طوری که این مایع میان مهره‌های کمرم گیر کرده بود و دچار نارسایی دید شده بودم و تصاویر مانند صفحه تلویزیون جلوی چشمانم یک‌باره برفکی می‌شد و چیزی را نمی‌دیدم. اعتراض که کردم، برای معالجه مرا به خارج اعزام کردند. الحمدلله آن مایع را خارج کردند؛ اما برای مابقی مشکلاتم نتوانستند کاری کنند. وقتی برگشتم که مجدد کمیسیون شوم، با شنیدن حرف‌های پزشک کمیسیون، گفتم همین درصد برایم کافی است! بعدها یکی از مسئولین بنیاد که برای بازدید آمده بود گفت: شما صحبتی ندارید؟ گفتم: من سال‌هاست که از خودم مایه می‌گذارم. از صبح ساعت ۶ سرکار می‌رفتم؛ ساعت ۳ونیم بعدازظهر که به خانه برمی‌گشتم، کسی نبود که کارهایم را انجام بدهد. با عصا کارهایم را انجام می‌دادم. خودم خرید می‌کردم. دسته پلاستیک خرید را دور دستم می‌انداختم و به خانه می‌آمدم. الان هم با شکستگی لگن که پروتز قرارداده‌اند، این وضعیت من و درآمد من است. وقتی حرف‌هایم را شنید، خیلی مطمئن گفت: برای بنیاد نامه بنویس. گفتم: نامه بنویسم و از بنیاد گدایی کنم؟! یک‌بار هم برای طرح پایش، پیش دکتر(….) که روانشناس و مشاور بود و از‌قضا خیلی خوب هم حرف می‌زد رفتم. با شنیدن صحبت‌های من گفت: من خودم کاری می‌کنم که حق و حقوقت را بگیری و نیازی هم نباشد به کمیسیون بروی… و چه قول‌هایی که نداد! من هم گفتم، حتماً این یک فرشته بوده که به صورت یک انسان از سمت خدا برای کمک به من آمده! تماس که گرفتم، خانم دکتر (…) گوشی را برداشتند. جریان را که گفتم، ایشان گفت: می‌گویم خودشان با شما تماس بگیرند. فهمیدم این افراد فقط لاف می‌زنند و کاری انجام نمی‌دهند. اوضاع دختر خواهرم  هم مثل خودم بود. سرانجام در دی ماه ۹۵ فوت کرد. روحیه عالی داشت. مردم محله به او احترام زیادی می گذاشتند و روی حرفش حساب می کردند. وقتی هم از دنیا رفت، مراسم تشیع او به اندازه یک فرد مشهور و  بزرگ، شلوغ شد. از وقتی که خدا به ما دو نفر عمری دوباره داد، روند زندگی مان هم عوض شد. حالا هم من وصیت کرده ام، بعد از من هر چه دارم، در راه اندازی یک مرکز خیریه عام المنفعه، خرج شود. من تنها زندگی می کنم! مادرم که از دنیا رفته. یکی از برادرانم در زمان مجروحیت دو ماه  سه ماه بالای سرم در بیمارستان بود. بنده‌ی خدا از بس به من رسیدگی کرده بود، یک پوست و استخوان شده بود. چندین بار هم برای دیدنم به آسایشگاه می‌آمد که ایشان هم با کرونا از دنیا رفت. با رفتن ایشان بسیار تنها شدم؛ چرا که او هم مادرم، دوستم، پدرم و هم برادرم بود! ❌ پایان
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا