سناریو جنایی~🩸🔪
+ بالای سر خودم نشستم ، چه وحشتناک غرق در خونم ، یعنی کسی منو توی این خونه پیدا میکنه؟...
با صدای زنگ در نگاهم سمت در میره یعنی کیه؟
چیی! #isfj؟ صمیمی ترین دوستم؟ وای نه امروز قرار بود بیاد پیشم!!
isfj :
چرا درو باز نمیکنه؟ خوب بهتره کلید یدک رو پیدا کنم برم تو خونه تا بیاد ( کلید یدک زیر سنگ پله خونه است )
+ وارد خونه که میشه ، ناگهان جنازه منو وسط خونه میبینه شوکه میشه و یهو فریاد میزنه اما به خیال خوش زنده بودن من سریع زنگ میزنه به آمبولانس...
توی بیمارستان فهمید که من مردم و ناراحت بیرون نشسته و نمیدونه چکار کنه و شوکه شده که پلیس میاد پیشش!
پلیس : ببخشید خانم isfj میشه بابت دوستتون بهم کمک کنید و بریم خونه اش تا بازرسی بشه!
+ طبق شواهد مشخص میشه که یک نفر من رو کشته و پروندم رو میدن به دست #intj ، من و intj باهم همکار بودیم ، اون قاضی بود و من وکیل!
کسی که مضمون به قتله رو دستگیر میکنن یعنی #estp !
+ چیی! نه این غیر ممکنه! دیروز وقتی از دادگاه برگشتم خونه estp اومده بود پیشم چون ازم میخواست که کمکش کنم که isfj رو باهم سوپرایز کنیم و برای اولین بار میخواست حسی که نسبت بهش داره رو بگه! منم قبول کردم
+ بعد رفتن estp کارامو که انجام دادم رفتم که برم دوش بگیرم که از پشت ی نفر جلوی دهنم رو گرفت ، با آرنج زدم تو قفسه سینش و پرت شد!
چهره اش رو نمیتونستم ببینم و به سمتم حمله میکنه و موفق میشه که منو بکشه! اون خنجری تو قلبم فرو کرده بود اما چشماش! برام خیلی آشنا بود اما نمیتونستم بفهمم کیه!
بعد از دو روز که بدنم کالبد شکافی میشه ، متوجه میشن بین کشته شدن من و رفتن estp زمانی بیش از یک ساعت اختلاف داره! و اون رو آزاد میکنن (:
تو عمرم اینقدر خوشحال نبودم! برام مهم نبود که قاتل پیدا میشه یا نه ، مهم این بود که estp و isfj بهم برسن (:
صدای راه رفتن میاد و میبینم intj با ی دختر به سمت قبرم میاد! چییی! این همون دختره است که پرونده قضایی داشت! همون #infj که پرونده شاکیش دست من بود و ممکن بود که اعدام بشه!!
وایسا ببینم! intj بهم میگفت عاشق ی دختر شده نکنه این infj عه!
intj :
میشینه سر قبرم و با ناراحتی میگه: بهت گفته بودم! بهت گفته بودم بیخیال این پرونده شو! اما تو بازم ادامه و دادی ، کلی مدرک بر حلیه infj پیدا کردی! و این مدارک فقط بین من و تو بود! من چاره ای جز کشتن تو نداشتم! نمیتونستم بزارم عزیزترین کسمو ازم بگیری!...
+ ولی من فقط از خوشحالی infj بدم میومد! اون لبخند و خنده های نچسبش داشت دیوونم میکرد!...
همون جا فهمیدم که این پرونده برای همیشه باز خواهد ماند ، وقتی قاتل و قاضی یکیه چطور به سرانجام میرسه!؟
فک کنم باید همینجا حرفام رو تموم کنم! من یه روح بودم! روح #intp ! کسی که کشته شد و همه ی ماجرا رو دید و برای شما تعریف کرد!
راستی تمام + ها موقع حرف زدن من بود
⠇#ادمین_ردسا 🕶✨️
══════════════
⠇ @Eema_MBTI
هدایت شده از ایما | شخصیت شناسی MBTI
14.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#fun #mix #چالش
سریال ترسناک~ 💀🥀
شما باید بعد هرسوال ویدیو، استپ کنید تا یکی از تایپهای MBTI به صورت شانسی براتون بیوفته؛ و به همین منوال تا تَه ویدیو!
درنهایت، شما طبق استپهایی که کردین، چند تا کاراکتر، از کاراکترای خفن MBTI رو دارید!
حالا وقتشه قلنج انگشتاتونو بشکونین، قلم و کاغذتونو بردارین و از خلاقیتتون استفاده کنین، و طبق ویدیو و کاراکترایی که بدست اوردین، یه سناریو جذاب و باحال بسازید!
-بهترین آثار در کانال بارگذاری خواهند شد!-
منتظر آثارتون هستیم!
وقت تمام شد.
⠇#ادمین_ردسا 🕶✨️
══════════════
⠇ @Eema_MBTI
سناریو ترسناک~💀🥀
همونجور که صداهاشون توی ذهنم اکو میشد کلید رو توی قفل چرخوندم. بااینکه پیشنهاد اون مرد #intj رو قبول کردم و عمارت رو خریدم ولی هنوزم حرفهای دختره #isfj باعث نگرانیم میشد. بیخیال! اون مرد خیلی جذاب و خوشتیپ بود و حرفاشم منطقی و دقیق. ولی دختره..ممکنه از اون ترسو های توهمی باشه. درِ عمارت چقد سنگینه! اینجا واقعا قدیمیه! چقدر ستون و درهای کنده کاری شده داره! ولی نسبتا تمیزه. خیله خب بریم برای شروع تمیز کاری!
چند هفته بعد
_بعد از چند هفته هنوز تمیز کردن عمارتت تموم نشده؟ تو واقعا تنبلی #intp !
خندیدم و گفتم:خودتم دست کمی از من نداری #infp !
دستی تکون داد و رفت. منم کلیدم رو در آوردم. یهو صدایی از پشت سر شنیدم. سرمو برگردوندم. سایه محوی دیدم که فرار کرد. وحشت زده برگشتم و تند تر کلید رو توی قفل چرخوندم. دوباره صدایی شنیدم. با ترس برگشتم و .. اه بازم این دختره isfj عه!
isfj : سلام..امیدوارم هنوز اتفاقی واست نیافتاده باشه..میخواستم دوباره بهت هشدار بدم.هرچه زودتر این خونه رو ترک کن.صاحبهای قبلی خونه
موقعی که رفتن واقعا وحشت زده بودن
با عصبانیت گفتم: لطفا بس کن! نمیخوای دست از سرم بر داری؟ همه ی اینا توهمه! میفهمی؟ توهم! هیچ روحی در کار نیست!
رفتم داخل. هنوز در رو کامل نبسته بودم که صدای isfj به گوشم خورد: توهم نیست! #entj ام روحها رو دیده بود!
در رو بستم و بهش تکیه دادم. entj دختر منطقی و جدی ای بود. اون و توهم؟ نفس نفس میزدم. صدای تپش قلبم رو می شنیدم. کف دستام عرق کرده بود. یهو صدای بلندی شنیدم و همه جا تاریک شد! دستامو روی سرم گذاشتم و بلند جییییغ کشیدم! چند ثانیه بعد آروم چشمامو باز کردم. چیزی نبود. فقط یه رعد و برق زد و برقا رفتن. کورکورانه دنبال گوشیم گشتم. اه لعنتی خاموشه! همه پنجره هارو باز کردم و پرده هارو کشیدم. باوجود سرما و بارون ولی حداقل کمی نور توی خونه میومد. خودمم کنار پنجره نشستم. احساس میکردم یکی منو زیر نظر گرفته. دوباره اون سایه رو بین درختهای جنگل دیدم! خیلی وحشت زده م. با ترس پنجره هارو بستم. نمیدونم جایی هست که بتونم شمع یا همچین چیزی رو پیدا کنم؟ یهو یاد زیرزمین افتادم. intj بهم گفته بود این خونه یه زیرزمین داره ولی تاحالا توش نرفته بودم. اروم راه زیرزمین رو در پیش گرفتم. در زیرزمین رو باز کردم و واردش شدم. همه جا تاریک و خاکیه. یهو پام روی چیزی رفت. سرمو پایین گرفتم و نگاهش کردم. چند ثانیه طول کشید تا بتونم توی تاریکی تشخیصش بدم. یه تیکه زبون انسان بود!
با صدای بلند جییییییییغ کشیدم و دویدم بیرون. یهو خودمو نزدیک اون سایه ی مرموز دیدم. تنها کسی بود که میتونستم ازش کمک بخوام. نزدیکتر شدم و اون سایه بیشتر و بیشتر به یه انسان تبدیل شد. پسری با موهای خیس که توی صورتش ریخته بودن و داشت تند تند مداد و قلمو هایی رو جمع میکرد و توی کوله پشتیش می ریخت. وحشت زده ازش کمک خواستم. انگار آدم بدی نبود. #isfp فقط یه پسر نقاش بود که از جنگلهای اطراف خونه م خوشش میومد. بهم گفت میتونم شب رو توی خونه ش بمونم. یه اتاق اضافه توی خونش داشت. پتوهارو دور خودم پیچیدم و سعی کردم همه چیرو فراموش کنم. یهو چهره #istp جلوم نمایان شد که گفت: خودم کارتو تموم میکنم!
با وحشت از خواب پریدم. istp همسایم توی خونه قبلیم بود ولی من کاری به کارش نداشتم. هی! نکنه مسئله infp عه؟ istp چند روزی بود که بی دلیل به infp که به خونه من میومد گیر میداد. بحث های عجیبی بینشون بود که من اصلا سر در نمیاوردم. از روزی که اون بحث ها شروع شد istp اصرار کرد خونه م رو عوض کنم. ولی من مقاومت میکردم. آخه خونه مو دوست داشتم! تا زمانی که intj پیشنهاد این عمارت با قیمت عالیشو بهم داد و قبول کردم. یهو صدایی از بالای سرم شنیدم. از جا بلند شدم. intj بالا سرم بود! جیغغغ کشیدم و رفتم سمت اتاقِ isfp. در رو باز کردم که با جنازه خونیش توی تخت خواب مواجه شدم! همین که سرم رو برگردوندم که فرار کنم intj رو جلوی صورتم دیدم. بلند تر جیغ زدم و به سمت جنگل فرار کردم! intj جوری دنبالم کرد که توی زیر زمین خونه خودم دویدم. چراغ زیرزمین ناگهانی روشن شد. با اینکه برقا رفته بود! همین که برقها روشن شدن با قبری که جسد تکه تکه شده ی infp توش افتاده بود روبرو شدم! با همه توانم جیییییغ کشیدم! یهو #estj از انتهای زیر زمین جلو اومد و گفت: ترسیدی؟ دوستش داشتی مگه نه؟
از شدت ترس نفسم بالا نمیومد. estj گفت: کارم خیلی تمیز بود. بعد از اینکه با معشوقم istj ازدواج کردم و به این خونه اومدم و صبح اولین روزی که توی این خونه ی لعنتی بیدار شدم با جنازه ی معشوقم روبرو شدم به خودم قول دادم نزارم هیچ کسی بتونه با دوست و معشوقش لبخند بزنه! اولیش entjو intj بودن!
ایما | چت روم
سناریو ترسناک~💀🥀 همونجور که صداهاشون توی ذهنم اکو میشد کلید رو توی قفل چرخوندم. بااینکه پیشنهاد اون
با ترس گفتم:ولی..intj..
پوزخند زد و گفت: چیه ؟ فکر کردی زندس؟ اونی که خونه رو بهت فروخت و تااینجا دنبالت کرد فقط روحش بود!
ادامه داد: بعد از اونا دوستیِ گوگولیِ تو و infp آزارم میداد! از istp کمک خواستم که بیارتت به این خونه تا خودم کارتو تموم کنم..ولی خب..میدونی؟ یکم طولش داد و اونم عمرش به دنیا نبود. میتونستی خودتو راحت تسلیمم کنی ولی به isfp پناه بردی و مجبور شدم کار اونو هم بسازم. چرا ترسیدی؟ مگه دلت نمیخواد پیش دوست عزیزت بخوابی؟
⠇#ادمین_ردسا 🕶✨️
══════════════
⠇ @Eema_MBTI
سناریو ترسناک~💀🥀
آرون #enfj (شخصیت اصلی)
مارتین #isfp
آقای وِی #estp
خانوم رزا #intj
مایکل #entj
فیونا #infj
مونا #infp
فروشنده #intp
هوا بارونی بود. تو راه خونه ی جدیدم بودم که یاد حرف مارتین افتادم. اون همسایه ی قبلیم بود. شب قبل از اینکه راهی خونه ی جدیدم بشم بهم میگفت یه خواب بد برام دیده. میگفت تو خواب دیده بود که یکی با یه چاقو منو تو خونم کشت. منم بهش گفتم حتما شب قبل خیلی خسته بوده.
البته بعد از اونم خانوم رزا اومده بود به نصیحت من که صاحبای قبلی این خونه ای که میخوای بری یکی یکی ناپدید شدن یا دیوونه. ولی از نظر من که آقای وِی دیوونه نبود.
آقای وِی همونی بود که خونه رو بهم فروخت. اون خونه رو به نصف قیمت میفروخت و منم از فرصت استفاده کردم.
وقتی رسیدم جلوی در خونه دیدم تو باغچه رد پای یه نفر هست. تازه بودن. یکم جلوتر رفتم. وای... انگار یه چیزی پشت اون درخته...
_کی اونجاست؟؟
یهو مایکل از پشت درخت اومد بیرون.
_هوی!... ترسیدم روانی!
مایکل قهقهه زد و گفت: چته بابا! شوخی بود.
گفتم:باشه بابا فهمیدم. نمیخوای کمکم کنی؟
چند تا از نایلون ها را از من گرفت و با هم به داخل خانه رفتیم.
*
آن شب مایکل برای شام پیش من ماند. ۲۰ دقیقه بعد از شام از انباری صدای عجیبی شنیدیم.
مایکل گفت:هی آرون... میشنوی؟
گفتم: آره... انگار صدای گریه ی یه دختره...
_انگار از انباری میاد.
+چی میگی تو اونجا که درش قفله!
_به هر حال بیا یه نگاه بندازیم.
باهم به سمت انباری رفتیم. وقتی در را باز کردم گرد و خاکی که چندین سال روی آن نشسته بود روی پیراهن هایمان نشست.
_چن ساله اینجا رو تمیز نکردن؟!
+خدا میدونه
خیلی عجیب بود. هر چه جلوتر میرفتیم صدای گریه نزدیک میشد. دو سه متر جلوتر چیز عجیبی دیدیم...
یک قبر! دختری کنار آن قبر نشسته بود و گریه میکرد.
پاهایم با دیدن این صحنه سست شد. لرزان گفتم: تو... تو دیگه کی هستی؟
انگار تازه متوجه ما شده بود. دختر ترسید و خود را عقب کشید.
مایکل گفت: تو کی هستی؟ اینجا چیکار میکنی؟؟
دختر بریده بریده گفت: ممم...من...اسمم... فیوناست.
گفتم:اینجا چیکار میکنی؟؟
گفت:من... اومدم اینجا خواهرمو ببینم.
مایک گفت: خواهرت؟؟
گفت: این قبر مال اونه.اسمش موناست.
گفتم: قبر خواهرت چرا باید اینجا باشه؟!
جوابی نداد. سر و رویش مناسب نبود. پاهایش هم زخمی شده بود. دلم برایش سوخت. دستم را دراز کردم به سمتش: بلند شو بریم داخل خونه. اینجا هوا سرده.
دستش را جلو آورد. اما وقتی خواست دستم را بگیرد از دستم رد شد.
_وای!...
از وحشت عقب رفتم. گفتم: تو... تو چی هستی؟؟
او گفت: من... فکر کنم...مُردم.
خشکم زد. مایکل هم هاج و واج نگاه میکرد.
مایک گفت: پس... تو یه روحی؟
فیونا گفت: نمیدونم... آخرین چیزی که یادمه اینه که یه نفر اینجا بهم چاقو زد.
راست میگفت. رد چاقو روی پیراهنش معلوم بود.
مایک گفت: یادت نیست کی تو رو کشت؟
_نه. نتونستم صورتشو ببینم.
ناگهان حالت چهره اش به وحشت تغییر کرد و گفت: اینجا خطرناکه! از اینجا برید! اون فردا شب برمیگرده اینجا!
گفتم:کیو داره میگه؟
مایک گفت: احتمالا فردا بفهمیم
دیشب مایک خونه ی من ماند. صبح که بیدار شدم انگار اتفاقات دیشب خواب بود. بیرون رفتم و هوای تازه را استشمام کردم.
_او بیدار شدی؟
+آره.
_پس من میرم سوپری بر میگردم.
+باشه
*
_من برگشتم.
مایک وسایلی را که خریده بود روی میز گذاشت و گفت:از اون یارو سوپریه در مورد خونه پرسیدم. چیزای عجیبی میگفت.
+مثل چی؟
_میگفت این خونه برای صاحبای قبلیشم شانس نیاوورده.
+یعنی چی؟
_نمیدونم چیز دیگه ای نگفت.
ناگهان صدای در آمد.
گفتم:من میرم.
در را باز کردم. مردی تقریبا میانسال بود. مقداری پول به من داد و گفت:بقیه ی پولتونو یادتون رفت.
من پول را از او گرفتم و در را بستم.
_کی بود؟
+فروشنده بود. بقیه ی پولتو یادت باشه پس بگیری نابغه.
_ولی پولم بقیه نداشت.
شب شد. موقع آمدن او رسیده بود. تصمیم گرفتیم که مایک در خانه کشیک بدهد و من به زیرزمین رفتم.
حدودا ۲۰ دقیقه ای در آنجا منتظر ماندم. بلند شدم تا بروم ببینم اوضاع مایکل چطور است که از گوشه ی انباری صدایی شنیدم. صدا را دنبال کردم. انگار سطلی روی زمین افتاده بود. یه لحظه احساس کردم چیزی پشتم ایستاده.... برگشتم که پشتم را ببینم چاقویی مستقیم به داخل شکمم فرو رفت.... چشمانم تار شد.... ولی میتوانستم آن کسی که به من چاقو زده بود را ببینم.... چند لحظه بعد مایک را دیدم که از پله ها پایین می آمد.
گفتم: فروشنده....
****
مایک از پله ها پایین رفت و دید یک نفر به دوستش چاقو زده. داد زد:داری چه غلطی میکنی؟؟
ایما | چت روم
سناریو ترسناک~💀🥀 آرون #enfj (شخصیت اصلی) مارتین #isfp آقای وِی #estp خانوم رزا #intj مایکل #entj
و با او درگیر شد. وقتی چهره اش را دید بهتش زد:
_تو؟؟
فروشنده در حالی که میخندید گفت: چه بد! مثل اینکه امشب دو تا قبر باید بکنم!
و مشتی به صورت مایک زد. مایک بیهوش روی زمین افتاد. او آرون را کشید و از انباری بیرون برد.
او شروع به کندن قبری در پشت خانه کرد. وقتی کارش تمام شد آرون را داخل قبر انداخت. چند بیل خاک روی او ریخته بود که ناگهان مایکل با چوبی محکم به سرش زد.
مرد بیهوش روی زمین افتاد و همان لحظه ها بود که پلیس سر رسید.
مایکل آرون را از داخل قبر بیرون آورد و گفت:هوی!آرون! بلند شو خودتو جمع و جور کن آمبولانس رسید مرتیکه!
****
یک ماه بعد از کما خارج شدم و تصمیم گرفتم به یک خانه ی دیگر بروم .آن خانه هم بخاطر دفن ۴ جسد در آن تخریب شد.
مایک گفت بعد از آن ماجرا جسد فیونا را پیدا کردند و کنار خواهرش به خاک سپردند.
من هم وقتی بهبود پیدا کردم با مایک به مزار فیونا و مونا رفتیم.
امیدوارم روح فیونا در کنار خواهرش به آرامش رسیده باشد.
⠇#ادمین_ردسا 🕶✨️
══════════════
⠇ @Eema_MBTI
سناریو ترسناک~💀🥀
طعمه، به قلم نورسا
به گمونم این همون زندگی بود که همیشه برای خودم میخواستم؛ یه زندگی پر از چالشهای دیوانهوار و هیجان انگیز.
آیا میتونم بگم همه این حوادث اتفاقی رخ دادن یا به این خاطر بود که خودم انتخاب کردم که الان اینجا باشم؟!
درسته همه اون نشونهها درحالی که برای فراری دادن من بودن من رو بیشتر بیشتر تشویق میکردن تا الان اینجا باشم.. هرچند هیچ برنامهای برای مردن نداشتم! شاید زیادی بی احتیاطی کردم..
روزی که داشتم به اینجا اثاث کشی میکردم(#intp) بهم گفت:
- مراقب باشم چون خواب بدی برام دیده.
من با طعنه بهش گفتم:
- تو بیشتر روزای عمرت خوابی پس تعجبی نداره اگه هرازگاهی همچین خوابایی ببینی.
اون درحالی که با قیافه پوکر نگاهم میکرد آرزو کرد که خوابش به واقعیت تبدیل بشه و رفت.
یا وقتی که اون آدم مرموز رو لابه لای درختا درحال نقاشی کردن دیدم. اون با نگاه ناخوشایندی بهم زل زده بود و نقاشی که میکشید.... بهتره درموردش حرف نزنم. من درکمال خونسردی بهش شربت آبلیمو تعارف کردم و به خونه دعوتش کردم. درکمال تعجب (#entp) رو دیدم که اومد دنبال اون دختر و گفت که اسمش (#isfp) و خواهرشه.
با (entp) وقتی برای اولین بار به اینجا سفر کردم توی یه کلوپ ملاقات کردم و بهش گفتم که از اینجا خوشم اومده و برنامه دارم به اینجا سفر کنم و اون لعنتی چرب زبون گفت که زمین اینجا از قدمهای من سرسبز تر و حاصل خیز تر میشن.ما رابطه دوستانمون رو از طریق اینترنت ادامه دادیم و من دفعات بیشتری به اینجا اومدم و توی کلوپ با (entp) ملاقات کردم تا اینکه اون برام این خونه رو پیدا کرد.
روز به روز اتفاقات عجیب تری میفتادن.
پیدا کردن یادداشت هایی گوشه و کنار خونه که بهم هشدار میدادن تا از اون خونه برم و بعد اومدن اون مرد سراسیمه که با جدیت تمام میگفت که هرچه زودتر این خونه رو ترک کنم. هوا گرگ و میش بود و من تازه از خواب بیدار شدم اما مطمئنم که (#entj) بود! کسی که همه اعضای کلوپ از تنفر و دشمنی که با (entp) داشت خبردار بودن.
نمیدونستم باید چه واکنشی نشون بدم ترجیح میدادم به علاقهای که به (entp) داشتم اتکا کنم تا اعتماد به دشمنش.
و در نهایت...
صدای ناله زوزه مانندی که هرشب از زیرزمین میومد. فکر میکردم باید صدای باد باشه که از یه سوراخی میاد اما هیچوقت علاقه ای به رفتن به اون زیر زمین نداشتم و چون همیشه بوی گوشت فاسد ازش میومد و بنظر خیلی سرد بود.
روزی که بالاخره تصمیم گرفتم تا برای تعمیر زیرزمین برم یه دختر با موهای سبز رنگ با بدن زخم و زیلی نشسته بود روی پله ها و مشغول گریه بود. چهره اش برام آشنا بود اما مطمئن نبودم کجا دیدمش؟
بنظر میومد داره از چیزی فرار میکنه و به اینجا پناه آورده.
با نگرانی از اینکه چیزی که اون داره ازش فرار میکنه سر از خونه من در بیاره و با خشم از ورود بی اجازش به خونه ام با عصبانیت سرش داد زدم ولی اون بدون هیچ حرفی توی تخم چشمام زل زد و خودشو از پله ها پرت کرد پایین!
برای چندلحظه خشکم زد. و بعد پله ها رو دوتا یکی رفتم پایین. خبری از اون دختره نبود و در عوض یه تپه خاکی کوچیک اونجا پیدا کردم.
بوی گوشت گندیده داشت حالمو بهم میزد ولی سعی کردم خونسردیم رو حفظ کنم. اتفاقاتی که این چندوقته افتاده بود رو تجزیه و تحلیل کردم و سعی کردم به یاد بیارم اون دختر رو کجا دیدم. یاد حرفایی که(entj) زده بود افتادم و عکس دختری که نشونم داد. همون دختر با موهای سبز به اسم (#enfp) که صاحب قبلی خونه بود اما الان ناپدید شده بود و هیچکس از اون خبر نداشت.
حس کردم یه سطل آب یخ روی سرم ریختن درحالی که پله ها رو با بالاترین سرعت ممکن بالا میرفتم برای فرار نقشه میکشیدم اما دیگه خیلی دیر بود.
به محض بیرون اومدن از زیرزمین صدای قدم های چند نفر رو توی اتاق نشیمن شنیدم و بعد صدای(entp) که گفت:
کارش و تموم کن و بیارش زیر زمین.
این نوشته هارو که احتمالا آخرین نوشته های زندگیم هستن درحالی مینویسم که توی ماشین لباسشویی قایم شدم و چیزی نمونده تا آرزوی (intp) محقق بشه و من همسایه (enfp) بشم.
هرچند محال بنظر میاد اما امیدوارم که یروز یه نفر این یاد داشت ها رو پیدا کنه....
⠇#ادمین_ردسا 🕶✨️
══════════════
⠇ @Eema_MBTI
سناریو ترسناک~💀🥀
Intp که همسایه قبلیمه همش داره بهم راجب خواباش میگه ،میگه که خوابای وحشتناکی از من میبینه، میبینه که من به دست یه فرد اشک ریز با چاقو کشته میشم ، میبینه اون فرد یه روحه با گریه کشتنش و حالا داره از طریق روحش از همه ی افرادی که شبیه قاتلش هستن انتقام میگیره ،و منم یکی از همونام که شباهت دارم به قاتل اون روح.
خیلی حرف intp رو جدی نگرفتم ،اخه این همسایه من خیلی آدم خیال پردازیه و همیشه خواب زیاد میبینه. رفتم خونه ،وسایلم جمع شده بود ، سوار ماشین شدم و به خونه جدیدی که چند وقت پیش خریدم رفتم و رسیدم اونجا . شروع کردم با کمک صاحبخونه isfp جدید که به من خونه رو فروخت وسایلمو چیدم توی خونه جدیدم. صاحبخونه isfp در حال کمک کردن حرف میزد و میگفت :
یه بار قبلا هم گفتم ،دوباره میگم ،این خونه مشکوکه ،اگه بخوای میتونی همین الان صرف نظر کنی و بری و منم ترک میکنم اینجا رو ،بعدا نگی هشدار ندادما! خودت اصرار دانشی اینجا رو بخری چون صرفا قشنگه.
منم گفتم : بیخیال بابا ،مگه چی میخواد بشه.
همه چی عادی بود ولی بعد چند روز مستقر شدنم وقتی به بیرون نگاه میکردم یکی رو توی جنگل رو به روی خونم میدیدم، چشامو میمالیدم شاید اشتباه میکنم ،ولی هر روزی که میگذشت حضورش پر رنگ تر بود. یه فردی بود که نمیدونم دختر بود یا پسر ، بعضی وقتا شکل دختر میشد با یه گل تو دستش در حالی که کلی پروانه ها دورش میچرخیدن ،بعضی وقتا هم شکل یه پسر میشد با یه کتاب دستش که قدم میزد ،ولی در هر حالت یه شکل بودن و یه نفر بودن ،یه لباس سبز همیشه تنش بود. دیگه داشتم میترسیدم . فرداش وقتی داشتم چایی میخوردم و فکر میکردم برای عوض کردن خونه ، یهو یه نفر رو جلوی خودم دیدم ، یه روح بود ، یه روح به شکل یه پیرمرد با یه عصای خیلی گنده دستش. مثل اونی که توی جنگل رو به روی خونه و لابلای درختا میدیدم لباس سبز تنش بود ولی مطمئنم اون نبود. جیغ کشیدم و لیوان چایی از دستم افتاد و شکست. یه قدم رفتم عقب و به روح پیرمرد مانند. روبه روم نگاه کردم ،اون صورتش مهربون بود ،شروع کرد به حرف زدن ولی من لال شده بودم. اون گفت : خیلی وقته دنبالتم. میدونستم میای اینجا . باید یه چیزیو بهت میگفتم . اینجا یه فرد خیلی سال پیش مرده. و چون جوون بوده ، و وقتی داشتن میکشتنش خیلی با بی گناهی جیغ زده و گریه کرده ، روحش توی این دنیا مونده تا بتونه تا یه حدی به زندگی خودش ادامه بده ،اما به عنوان روح . اما اون از این فرصت استفاده کرده تا بتونه کسی که اون رو کشت رو بکشه و انتقام بگیره ،اما تا حالا نتونسته اون فرد رو پیدا کنه ، و هر وقت کسی تو این خونه مستقر میشه که از نظر ظاهری شبیه اون فرده اون روح بدون مکث فرد رو میکشه ،که شاید تونسته باشه انتقامشو بگیره.اون هیچ وقت نتونسته قاتل اصلیشو دوباره پیدا کنه و بکشتش ، بخاطر همین هر کی شبیهش هست رو میکشه. اون تبدیل شده به یه روح کینه ای با دلی سرد و غم انگیز.
من همینجوری با دهن باز به روح روبه روم نگاه کردم و گفتم :
چرا داری اینارو به من میگی ؟ اصلا خودت کی هستی ؟ خودتم روحی!
پیرمرد روبه روم گفت :
آره ،منم یه روحم ،کسیم که خیلی به قاتل اون روح جوان شبیه بودم و قبل از اینکه چند سال پیش به دست روح جوان کشته بشم حقیقت این ماجرا رو فهمیده بودم و حالا هم به تو گفتم .
با چشمای باز و با ترس بهش نگاه کردم و با من و من گفتم :
خ_خب الان من باید چکار کنم ؟
روح پیرمرد گفت :
برو زیرزمینو ببین.
آروم آروم رفتم و دیدم یه زیر زمین مخفی وجود داره تو این خونه . درشو باز کردم و رفتم پایین. وقتی رسیدم داخلش ،از شدت وحشت و غافلگیری ایستادم همونجا و فقط نگاه کردم. داشتم از وحشت سکته میکردم. اون پایین پر از قبر بود. وقتی همشونو نگاه کردم متوجه شدم که احتمالا قبر آدماییه که قبلاً تو این خونه به دست روح جوان کشته شدن ،صرفا چون شبیه قاتل روح جوان بودن. دیگه داشت گریم میگرفت ، تصمیم گرفتم هر چی سریع تر از این خونه لعنتی برم بیرون. وقتی میخواستم از زیر زمین بیام بیرون چشمم به یه قبر خورد ، وقتی رفتم پیشش فقط وایسادم جلوش و با شوک به عکس روی قبر نگاه کردم... روح جوان بود. همونی که تو جنگل میدیدمش، همونی که همهی اون افراد رو کشته. با ترس از زیر زمین پریدم بالا و توی هال خونه شروع کردم به جمع کردن وسایلم ،حتی پیرمرد روح هم که بهم اطلاعات داد و هشدار داد هم دیگه نبود. چند بار صداش زدم ولی پیداش نشد، بیخیال شدم و ادامه دادم به جمع کردن وسایلم.بعد چند ساعت وقتی وسایلم و جمع کردم شروع کردم که راه بیفتم و از این خونه کذایی برم . وسیلهی زیادی نداشتم ،خونه خودش همه چی داشت و من فقط با دوتا چمدون لباس و عکس و غیره اومده بودم. میدونستم که به احتمال خیلی زیاد شبیه قاتل روح جوانم که دنبالمه و همش تو جنگل میبینمش.
ایما | چت روم
سناریو ترسناک~💀🥀 Intp که همسایه قبلیمه همش داره بهم راجب خواباش میگه ،میگه که خوابای وحشتناکی از م
قبل اینکه بتونم سمت در برم و برم بیرون یهویی چراغ ها خاموش شد و بعدش دیگه هیچی حس نکردم .
توی آخرین لحظه فقط تونستم کلی پروانه بالای سرم ببینم ، و موهای بلند و سبزِ روح جوان...
_من *هق من بهش راجب خوابام گفته بودم *هق اون باید ،اون باید به من گوش میکرد مگه نه پیر مرد ؟؟؟
_درسته .کاش زودتر بهش راجب این داستان میگفتم. ولی مهم اینه که تونستم تو رو پیدا کنم و بهت راجب همه چیز بگم تا بتونی اینجا توی این زیرزمین، پیش بقیه قربانی ها دفنش کنی.... آخه میدونی ،تو تنها کسی هستی که اون داشت...
_کاش به حرفم موقع فروش خونه گوش میداد...من از این داستانا خبر نداشتم ، که اگه داشتم هیچ وقت به کسی اینجا رو نمیفروختم... من فقط به خاطر مشکوک بودنش از اینجا رفتم...
چیزایی که برام در اومد :
همسایه ای که خواب دید : #intp
کسی که بهم عمارتو فروخت : #isfp
کسی که بهم راجبش هشدار داد : #isfp
آدم مرموزی که لا درختا دیدم : #infp
روحی که دنبالمه : #infj
صاحب قبر تو زیر زمین : #infp
کسی که منو به قبرای قبل اضافه میکنه : intp
⠇#ادمین_ردسا 🕶✨️
══════════════
⠇ @Eema_MBTI
سناریو ترسناک~💀🥀
من(#intp):« نگران نباش...»
لیلی(#isfj):«آخه چطوری نگران نباشم؟»
من(intp):«مگه به من اعتماد نداری؟»
لیلی(isfj):«من به تو اعتماد دارم اما...*اشاره به رایا(#isfp)*به اون اعتماد ندارم... رو دیوارای اون عمارتو دیدی؟ همش نقاشیه جن و روح و مموجودات عجیبه. اصلا به نظرت چرا داره از اونجا میره؟ اینا مشکوکت نمیکنه؟ تازه خوابایی که میبینم...»
من(intp):«آخه چرا باید متعجبم کنه؟ رایا(isfp) روحیه ی ترسناکی داره و عاشق نقاشیه... تازه دانشگاهشم دارم شروع میشه... باید بره... خواباتم حتما مال استرسه...»
لیلی(isfj):« هرکاری خودت میدونی بکن ولی نگو بهت هشدار نداده بودم...»
*رفتن به سمت رایا(isfp)*
من(intp):« بریم...»
*رفتن به عمارت*
*بعد از چیدن وسایل*
رایا(isfp):«من دیگه میرم...»
من(intp):«ممنون بابت کمکت.»
*در زدن*
من(intp):« کیه؟»
رایا(isfp):« حتما اِما (#esfj) اومده. بهم گفته بود میاد تا با اینجا آشنات کنه. اون دوست خوبیه...»
من(intp):« آها... ممنون...»
رفتم و در رو برای اما(esfj) باز کردم.
اما(esfj) و رایا(isfp) یکم باهم حرف و زدن و بعد هرکدوم رفتن سر کار خودشون...
*احوال پرسی با اما(esfj)*
بعد رفتیم تا منو با همسایه ها آشنا کنه...
دیگه شب شده بود و داشتم برمیگشتم به عمارت که اما(esfj) بهم گفت:« مراقب باش، اینجا اونجور که فکر میکنی آروم نیست...»
فکر کردم منظورش همسایه ها هستن که ممکنه خیلی سر و صدا کنن برای همین خیلی به حرفش اهمیت ندادم و خوابیدم.
*فردا صبح*
از خواب پاشدم و دیدم هوا خیلی خوبه پس تصمیم گرفتم برم و توی حیاط بشینم.
نشسته بودم و داشتم کتاب میخوندم که یهو چهره ی وحشتزده ی نلا(#istp)، خواهر کوچک تر رایا(isfp) رو بین درختای اون سر باغ دیدم. چند بار پلک زدم تا از جلوش چشمم دور بشه.
با خودم گفتم حتما به خاطر اینه که دلم براش تنگ شده، آخه... آخه ماه پیش توی یه تصادف مرده بود... یهو یاد رزا(#esfp) افتادم... اونم توی اون تصادف بود... دلم برای هردوشون تنگ شده بود.
توی افکار بودم که احساس کردم عینکم تار شده... به بالا نگاه کردم و دیدم داره بارون میاد... تصمیم گرفتم میز و صندلی هارو ببرم توی زیر زمین.
همین که پامو گذاشتم توی زیر زمین یه احساس عجیبی بهم دست داد. گفتم حتما به خاطر بارون و گرفتگی هواست. صندلی هارو گذاشتم ته انبار که حدودا سه متر اون ور تر آخر انباری، یه چاله دیدم. حس کنجکاویم زیاد شد پس رفتم تا ببینم چیه...
همین که پامو گذاشتم کنار چاله از ترس جیغ کشیدم... اونجا... اونجا قبر روزا (esfp) و نلا(istp) بود...
باورم نمیشد... رایا(isfp) خودش گفته بود اونارو توی قبرستون کنار قبر... صبر کن... گفته بود قبر کی؟
جمله ی آخر رو تقریبا بلند گفته بودم که یه صدایی از پشت سرم گفت:
«قبر تو.»
برگشتم و پشت سرم لیلی (isfj) رو دیدم...
و بعد... فقط شنیدم که گفت:«بهت اختار داده بودم...»
⠇#ادمین_ردسا 🕶✨️
══════════════
⠇ @Eema_MBTI
سناریو ترسناک~💀🥀
به قلم: intp
منesfjهستم و دارم اثاث خودم رو جمع میکنم. تابرم به یه خونه جدید.
همسایه ام infpزنگ میزند: وایesfp!نمیتونم بخوابم! زیر چشام سیاه شده. من:چرا؟ infp:دیشب خواب دیدم فرشته ای که یه طرفش سیاه بود یکی سفید گفت دوست تو دیگر نخواهد بود.من میترسم!تروخدا نرو اون خونه! حس بدی نسبت بهش دارم. من:نگران نباش، همه چی درست میشه
من و شوهرم isfp داریم دنبال کلید میگردیم.Isfp:مطمئنی کلید رو از entj گرفتی؟من:نمیدونم والا،بذار بهش زنگ بزنم.Entj:ببخشید یادم رفت بهتون کلید رو بدم. الان میام کلید رو از entj گرفتیم و در رو باز کردیم و وارد شدیم خونه خیلی گرد و خاک داشت. رفتم تا کارتن ها رو باز کنم و از isfp کمک خواستم لی جواب نمی دادورفتم به انباری و چاقوی فرو رفته در سینه عشقم رو دیدم و entp منو هم کشت
⠇#ادمین_ردسا 🕶✨️
══════════════
⠇ @Eema_MBTI
سناریو ترسناک~💀🥀
کلیدعمارت جدید روازصاحب قبلیش یعنی #estj گرفتم.با خیالی خوش که فکر میکردم قراره تو عمارت جدید زندگی خوب و آرومی داشته باشم وارد عمارت شدم وبه محض ورودم #entj زنگ زد و گفت که خواب وحشتناکی دیده و میخوادتجدیدنظری راجع به عمارت بکنم.گفتم که اصلا نگران نباشه و من راجبش تحقیق کردم.ساعت از نیمه شب گذشته بود هنوز به خواب تو عمارت عادت نکردم که یهویی صدایی از بیرون شنیدم.ازپنجره #esfp رودیدم باچشمای ترسناکش بهم خیره شده بودترس وحشتناکی تودلم افتاد. بعد از اون شب،esfp شب های دیگه هم بیرون پرسه میزد.صداهای ترسناک زیر زمین خواب روازچشمام گرفته بود دلو زدم به دریا و به طرف زیرزمین رفتم جسدentj روزمین بودبیهوش شدم وقتی چشم باز کردم روحentj رودیدم هردومون به جسمامون نگاه میکردیم که توسطesfpدرحال متلاشی شدن بود
⠇#ادمین_ردسا 🕶✨️
══════════════
⠇ @Eema_MBTI