همسو (١۴٠٠-١٣٩٩)
[٠٠:٠٧]من در کنجی متروک
سایهای سنگین بر دیوار
خانهای بیروزن
تاریکی تنها همدم
آجرها سدی بر رویای خورشیدند
(گروه اول)
دستان سرد من خالی از امیدند
(گروه دوم)
آنسوی شب شاید راهی دیگر باشد
(گروه اول)
باید جز تنهایی رازی دیگر باشد
(گروه دوم)
آجرهایی کوچک برمیدارم اما
(گروه اول)
آوازی از غربت میگیرد جانم را
(گروه دوم)
میپیچد چون پیچک میبلعد قلبم را
(هر دو گروه)
[٠١:٠۵]باریکهای از نور
میتابد بر چشمِ تارم
یک دریچه رو به شهری
آدمهایی سرگردان چون من
[٠١:٣۴]نور رویاهایم
مرا سوی خود میخواند
قدم در شهر میگذارم
سایه با من میماند
[٠٢:٠٣]آدمها از قلبِ تاریکی میرویند (گروه اول)
در بنبستِ قصه، راهی نو میجویند
(گروه دوم)
هریک حرفی سردرگم در متن دوران
(گروه اول)
جوشش و پویش در رگهایشان پنهان
(گروه دوم)
[٢:١٧]رهپیمای فردا، همسو اما تنها
(گروه اول)
هر یک رودی جاری تا دامان دریا
(گروه دوم)
درگیرد پیوندی ناگاه و بی پروا
(هردو گروه)
[٠٢:٣٢] خورشیدی نو از وصال دستان ما برآید
زندگی در سایههامان شعری دیگر سراید
پیچک ۱۴۰۴_۱۴۰۵
هالهی ظلمت باریکهی نور
ترسی در چشمش در حال عبور
روییده پیچک بر بال و پرش
رد زمان، در خاطر او
آوای حزنش در دامن شب
فریاد خاموشی مانده به لب
گویی که قصهی پرخم او
گشته کنون، بی نام و اثر
در رویای دیرینش
رنگی دگر میبیند
از اوج این تاریکی
ستارهای میچیند
از روی خاکسترها
برمیخیزد او تنها
از پس توفان غم
دوباره جان میگیرد
قاصدی از راه دور
در گوش او میخواند
راهی فردا شو از بندت رها شو جاری شو و برو بشکن سد
با گامش
میریزد
سدی از تردید و امیدی نو
میروید در قلب او
میداند
میگیرد
این آواز
جان را از دنیای او
میخواند در راه او
در چشمانش وهم است و
شور و امید و فریاد
در جان او صد غوغا
در جان او صد رویا
پشت ابری پنهان است
راز پایان شبها
اخترکی لرزان است
در چشمهی این رویا
باید که راهی باشد
برای این تاریکی
برای راهی گشتن
به سوی مهتاب
میگشاید پیچک از بالش در سودای پریدن
راز آوازش بیداری نور
سد پروازش شد راه عبور
بینم در چشمش اعجاز حضور
رد زمان در خاطر او
"Velvet Anxiety"
من خونه مارو دوست دارم یکی دیگه عم دوست دارم بذار بفرستم
من اون رو دوست دارم مال ریاضی فرزانگان ۹ عه