پیچک ۱۴۰۴_۱۴۰۵
هالهی ظلمت باریکهی نور
ترسی در چشمش در حال عبور
روییده پیچک بر بال و پرش
رد زمان، در خاطر او
آوای حزنش در دامن شب
فریاد خاموشی مانده به لب
گویی که قصهی پرخم او
گشته کنون، بی نام و اثر
در رویای دیرینش
رنگی دگر میبیند
از اوج این تاریکی
ستارهای میچیند
از روی خاکسترها
برمیخیزد او تنها
از پس توفان غم
دوباره جان میگیرد
قاصدی از راه دور
در گوش او میخواند
راهی فردا شو از بندت رها شو جاری شو و برو بشکن سد
با گامش
میریزد
سدی از تردید و امیدی نو
میروید در قلب او
میداند
میگیرد
این آواز
جان را از دنیای او
میخواند در راه او
در چشمانش وهم است و
شور و امید و فریاد
در جان او صد غوغا
در جان او صد رویا
پشت ابری پنهان است
راز پایان شبها
اخترکی لرزان است
در چشمهی این رویا
باید که راهی باشد
برای این تاریکی
برای راهی گشتن
به سوی مهتاب
میگشاید پیچک از بالش در سودای پریدن
راز آوازش بیداری نور
سد پروازش شد راه عبور
بینم در چشمش اعجاز حضور
رد زمان در خاطر او
"Velvet Anxiety"
من خونه مارو دوست دارم یکی دیگه عم دوست دارم بذار بفرستم
من اون رو دوست دارم مال ریاضی فرزانگان ۹ عه