Cigarette / 2 🦢 .
٫٫
یه مداحی گذاشتم و روی صندلی نشستم؛ پاهامو بغل کردم و چونهم رو گذاشتم روی زانوهام. مامان با تعجب نگاهم میکرد؛ آخه خیلی وقت بود که دیگه مداحی گوش نمیدادم.
اومدم توی دفترم برات بنویسم؛ از خودت، از مهربونیهات، از اینکه چقدر دلم برات تنگ شده. از روزایی که باهات حرف میزدم و صدات میزدم «عمو حسین».
میخواستم گِله کنم؛ از اینکه چرا هیچوقت نذاشتی بیام کربلات، بیام بینالحرمین، روی کاشیها بشینم، اشک بریزم و همونجا توی دفترم برات بنویسم.
اما انگار قلمم خشک شده بود. هیچ کلمهای نمیاومد. هرچی خواستم بنویسم، نشد.
آخرش فقط تونستم بنویسم «خستهم» ...